{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱ پارت ۷🌌

ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱ پارت ۷🌌
چند نفر با تعجب به دکو نگاه کردن
دکو همون‌طور خشکش زده بود دکو: 
«م-من…»
آیزاوا قدمی جلو اومد
«تو توی آزمون ورودی قبول شدی
اما توی این تست‌ها بدنت هیچ مزیت خاصی نسبت به بقیه نشون نداد
اگر کوست رو نتونی موقع لازم کنترل کنی اون قدرت به درد نمی‌خوره.»
نویسنده: 
دکو سرش رو پایین انداخت.
همه داشتن نگاهش می‌کردن. 
اون مدل نگاه‌هایی که به‌جای حرف زدن بیشتر لهت می‌کنن.
ایمی توی دلش یه حس بدی گرفت
چون اون نگاه‌ها رو خوب می‌شناخت
خیلی خوب
همون نگاه‌هایی که نمی‌پرسن «چی شده؟» 
فقط می‌گن «تو مشکل داری.»
ایمی خیلی آروم ابروش جمع شد
تو ذهنش: 
*…مزخرفه این‌جوری زل زدن به یه نفر وسط جمع واقعاً حال‌به‌هم‌زنه.*
اما چیزی نگفت
آیزاوا مستقیم به دکو نگاه کرد
«اگه با این وضعیت آخر بشی اخراجی
و الان هم احتمالاً ته لیستی.»
نویسنده: 
کلمه‌ی اخراج مثل پتک خورد توی سر دکو چشم‌هاش گرد شد نفسش بند اومد
اما بعد… 
یه چیز توی نگاهش عوض شد
همون نگاه ترسیده
یهو تبدیل شد به تصمیم
دکو خیلی آروم زیر لب گفت: 
«نه…»
بعد محکم‌تر: 
«نه… من نمی‌تونم اینجا ببازم.»
ایمی بهش خیره شد

تو ذهنش: 
*این نگاه… لعنتی همون نگاه روز آزمونه*
دکو توپ رو دوباره محکم گرفت 
پاش رو عقب برد دستش رو کشید عقب
و این بار، 
همه فهمیدن یه چیزی در حال تغییره.
هوا سنگین شد
فشار عجیبی توی فضا پیچید
چند نفر ناخودآگاه یک قدم عقب رفتن.
ایمی ستاره‌های زیر چشم‌بندش رو خیلی خفیف حس کرد که واکنش نشون دادن
تو ذهنش: 
*چی… این حجم از انرژی…؟*
( اینو قبلا بهتون نگفته بودم اما  ستاره ی چشمای ایمی تنها منبع انرژی نیستن بلکه میتونن انرژی اطراف و کوسه بقیه رو ببینین البته چون ایمی چشم بند زده زیاد نمیتونه  تشخیص بدهه انرژیی رو مگر اینکهه خیلیی قوی باشه حتی  اگه هر کسی دیگه ای بود بااون چشم بند ضخیم هیچی نمیدید
پس سوال همتون که ایمی با چشم بند چجور میبینه برطرف شد 😄) 
دکو با تمام وجود فریاد زد و توپ رو پرتاب کرد.
بووووم
نویسنده: 
صدای شکستن و ترکیدن هم‌زمان پیچید.
توپ رفت بالا… بالا… بالاتر…
عدد متوقف شد روی:
705.3
اما همون لحظه 
دست دکو افتاد انگشتش کامل داغون شده بود.

ایدا: 
«چه—؟! دقیقا همون کار ازمون روکرد»
این وسط باکوگو داشت میترکید و خودتون میدونید چه اتفاقی افتاد دیگه😁
ایمی هم بی‌حرکت مونده بود.
تو ذهنش: 
*این پسر…واقعاً چیه؟ تا حالا این حجم از انرژی رو حس نکرده بودم چون معمولا ماسکم  جلو دیدم رو میگیره ام..ما اما این
این فرق داره...*
نویسنده: 
دکو نفس‌نفس می‌زد 
دستش می‌لرزید
اما با وجود درد یه لبخند خیلی کوچیک روی صورتش بود.
دکو: دیدی تونستم
آیزاوا چند لحظه نگاهش کرد. 
بعد خیلی خشک گفت:
«حداقل از مغزت استفاده کردی 
اگرچه هنوز ناکافی و خامی.»
نویسنده: 
بعد برگشت سمت بقیه
«بقیه ادامه بدید نمایش تموم شد»
کلاس کم‌کم از شوک دراومد 
ولی برای خیلی‌ها اون صحنه توی ذهنشون مونده بود
ایمی هنوز نگاهش روی دکو بود
تو ذهنش: 
*اون با یه ضربه، از من بیشتر از کل این مدت خودشو نابود کرد…فقط برای اینکه بمونه…واقعاً احمقه…یا…*
چند ثانیه مکث کرد.
*یا واقعاً قهرمانه*
اما درست همون لحظه که این فکر از ذهنش گذشت 
خودش عصبی شد

*اععع نه دوباره دارم زیادی فکر می‌کنم این چرته پرته ها چیه  ....به من چه.*
دکو که برگشت سمت بقیه برای یه لحظه نگاهش با ایمی تلاقی کرد
دکو جا خورد
چون فکر کرد ایمی احتمالاً مثل بقیه شوکه شده یا مسخره‌اش می‌کنه
اما ایمی فقط چند ثانیه نگاهش کرد 
و خیلی کوتاه، خیلی خفیف… 
سرش رو به نشونه‌ی تأیید تکون داد
خیلی سریع بود طوی که حتی خود ایمی نفهمید که ناخدا گاه چیکار کرد ولی دکو دیدش
و همون کافی بود که قلبش یه لحظه از اون حال وحشت‌زده بیرون بیاد
دکو تو ذهنش: 
*هوشیکاوا-سان…؟ خیلی عجیبه*
نویسنده به خوبی من دیده بودید ده تا ده تا پارت میدم😁😁😁
دیدگاه ها (۰)

ستاره‌ای در میان تاریکی فصل ۱ پارت۸🌌نویسنده:  بقیه‌ی آزمون‌ه...

ستاره ای در میان تاریکی فصل۱ پارت۹🌌دکو:  «هوشیکاوا-سان!»ایمی...

ستاره ای در میان تاریکی فصل۱ پارت۶🌌بالاخره رسیدن به پرتاب تو...

بچه ها هیچ ایده ای برا فعالیت ندارممم😫😫نه تنها این حتی ارت ب...

ستاره ای در میان تاریکی فصل۱ پارت۵🌌در کلاس باز شد نه با هیجا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط