{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میانوکو گفت باشه بریم بستنی بخوریم هیکا گفت باشه بعد به

میانوکو گفت باشه بریم بستنی بخوریم هیکا گفت باشه بعد به کافی شاپ رفتن و میانوکو یک بستنی سه اسکپی با طمع های عنبه و توتفرنگی و موزی برداشت و هیکارو یک ایس لاته سفارش داد بعد که غذا هاشون رو خوردن به شرکت رفتن و توی راه ساروک رو دیدن که با عصبانیت به طرفشون می یومد میانوکو دست هیکا رو گرفت و گفت فرار کن اونها با سرعت زیاد راهرو را دویدن و از پله ها پایین رفتن تا رسیدن به زیر شیروانی همونجا نشستن میانوکو که داشت نفس نفس می زد گفت چرا انقدر رئیس عصبانی بود هیکا گفت چون ما باید تا ساعت ۱۰ شرکت باشیم ولی الان ساعت ۲ شب هستش میانوکو گفت چی ساعت کی دو شد هیکا گفت اره خیلی زود ۲ شد میانوکو گفت خب تا کی باید ازش فرار کنیم هیکا گفت باید یک تنبیه بهمون بگه و ما باید انجام بدیم وگر نه اخراجمون می کنه
دیدگاه ها (۱)

پارت ۵ ادامه ی پارت ۴

پارت ۶ ادامه

با لبخند گفت راستش چند وقتی زیر نظرت داشتم بعد گفت ۳ روز فرس...

برای داستان

ادامه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط