{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با لبخند گفت راستش چند وقتی زیر نظرت داشتم بعد گفت ۳ روز

با لبخند گفت راستش چند وقتی زیر نظرت داشتم بعد گفت ۳ روز فرست دادی که فکر کنی یا خانوادت میمیرن یا نمی میرن و تو میای عضو مافیا میشی بعد ساروک از اتاق بیرون رفت میانوکو چشم هاش پر از اشک شو و همین طور اشک از چشماش میومد اون مجبور بود قبول کنه وگرنه خانوادش کشته میشدن روز دوم میانوکو تمام بدنش از زخم پر شده بود ساروک وارد اتاق شد و تا میانوکو رو دید چشم هاش یک دفعه گشاد شدن و گفت چه بلایی سر خودت اوردی و تا می خواست ادامه ی حرفش را بزند میانوکو گفت قبول می کنم ساروک گفت پس قبول کردی عضو مافیا بشی میانوکو سری تکان داد وگفت اره ساروک اون رو از قفس بیرون اورد و از اتاق خارج شدن میانوکو ساروک میانوکو رو به اتاق بزرگی برد که در انجا چندین نفر بودند که تمرین شمشیر زنی میکردن میانوکو چشمش به یک مرد با مو های کرمی و چشم سورمه ای بود میانوکو در همان لحظه متوجه شد که ساروک و اون پسر یک نسبتی باهم دارن ، بعد ساروک سلام بلندی گفت که توی اتاق پیچید همه نگاهی به ساروک کردند پسر مو کرمی گفت باز چه مرگته ساروک گفت داداش کوچیکه برات یک مهمون تازه کار دارم پسر به طرف ساروک و میانوکو رفت و چشمش به دست های زخمی میانوکو افتاد و گفت چرا دستت اینجوری میانوکو که هل کرده بود گفت دستام لای میله های قفس گیر کرده بود و به بدبختی درشون اوردم پسر گفت حالا کی باور میکنه حالا ولش کن اسم من هیکا هستش و استاد تو هستم از الان تمریناتت شروع میشه برو و لباس تو بپوش میانوکو گفت لباس هام کجان گفت همین اتاق بغلی میانوکو به اتاق بغلی رفت لباسش رو عوض کرد و به اتاق رفت میانوکو به طرف هیکا رفت هیکا گفت این شمشیر رو بگیر میانوکو شمشیر رو گرفت هیکا گفت سعی کن بهم ضربه بزنی میانوکو شمشیر رو گرفت و سعی کرد به هیکا ضربه بزند هیکا هر بار بهش می گفت خیلی کندی بعد اخر سر که هیکا داشت بهش میگفت خیلی کندی میانوکو لباسش رو پاره کرد و با اعصبانیت گفت من تازه جلسه اول م هستش و تو بهم چیزی یاد نداری بعد از اون به زمین افتاد هیکا لبخند زد و میانوکو رو از روی زمین بلند کرد و در اغوش گرفت و به اتاق خوابش برد و روی تخت گذاشت و از اتاق بیرون رفت میانوکو صبح بیدار شد و سعی کرد یادش بیاید که اخرین بار کجا بوده بعد یادش اومد که داشت تمرین میکرد روی تخت نششت و ارام ارام از روی تخت بلند و از اتاق خارج شد توی راهرو گم شد و بعد هیکا رو دید و با خستگی و گیجی گفت دیروز چی شد من توی تخت چیکار میکردم هیکا با خنده طمع امیز گفت دیروز بعد از این که لباسم رو پاره کردی بهم تیکه انداختی و از خستگی روی زمین افتادی و من تو رو به اتاقت بردم میانوکو گفت اها.... هوم ..ممنونم هیکا گفت حالا بیا بریم تمرین میانوکو گفت باشه انها به اتاق تمرین رفتن و همه ی شاگرد های توی کلاس هم سلام کردن هیکا گفت شرمنده امروز سرم شلوغه شاید باهات کم تمرین کنم میانوکو گفت باشه پس من با خودم تمرین کنم هیکا گفت نه با شاگرد ها انگار تو کمک معلم هستی بعد با صدای بلند گفت دستیار من امروز میانوکو سان هستش اگه بهش بی احترامی کنی ۱۰۰ ضربه شلاق می خورید حالا همه سر تمرینتون برین میانوکو با ۱۰ تا شاگرد تمرین کرد و همه رو چند بار با کاتانا زدشون و کبود شدن خودش هم وقتی با یک دختر مبارزه می خورد کبود ش کرد ک خودش هم زخمی شد بعد از اینکه کلاس تموم شد هیکا گفت خسته شدی نه میانوکو گفت راستش نه و بعد گفت توی مافیا بودن همینه نمی ری ادم بکشی هیکا گفت نه خیر مافیا کشتن هستش من تا یک ماه دیگه دوباره بهم ماموریت می دن میانوکو گفت خب من برم لباس هامو عوض کنم لباس بعد که لباسش را عوض کرد از هیکا پرسید نمی تونم بیرون برم هیکا گفت نه تنهایی نمی تونی بری میانوکو با هیجان گفت خب تو با من بیا هیکا گفت وایسا فکر کنم اوم باشه میام فقط به یک شرط اینکه بعدش بیای و شمشیر زنی و تیر اندازی رو کار کنیم میانوکو گفت باشه بعد هیکا گفت پس منم برم لباس بپوشم میانوکو گفت باشه پس زود حاضر شو هیکا از اتاق خارج شد و بعد از پنج دقیقه وارد اتاق شد میانوکو تا چشمش به هیکا خورد چشمانش برق زد او یک کت کرمی با شروار کرمی پوشیده بود میانوکو با خنده گفت خوشتیپ شدی هیکا گفت تو هم خوشگل شدی میانوکو لبخند زد و بعد از اتاق خارج شدند نگهبان ها همجا بودن. انها از شرکت خارج شدن و به مرکز شهر رفتند میانوکو به سمت پاساژ ها رفت و وارد یک مغازه لباس شد او یک لباس زرشکی رنگ مهمانی پسندیده بود و می خواست پول بدهد که تا کارت را کشید نوشت موجودی ندارد بعد هیکا کارت پول خود را داد و گفت از این کم کنید بعد لباس رو خریدن میانوکو از هیکا تشکر کرد و گفت حالا بیا بریم شرکت هیکا گفت اول بریم یک چیزی بخوریم میانوکو گفت باشه بریم بستنی بخوریم هیکا گفت باشه پس بریم کافی شاپ
دیدگاه ها (۱)

میانوکو گفت باشه بریم بستنی بخوریم هیکا گفت باشه بعد به کاف...

پارت ۵ ادامه ی پارت ۴

برای داستان

پارت ۲ رز مرگ ادامه پارت ۱

صبح شد هیکا از خواب بیدار شد و دید میانوکو نیست سریع از روی...

ادامه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط