﴿من عاشق دشمنم شدم ﴾
﴿من عاشق دشمنم شدم ﴾
part:²
که یهو چشمم افتاد به یک بار رفتم داخل بار راستش یکم برام آشنا بود
+وایسا یه لحظه.......
نکنه این عمارت بابامه !
وای آره خودشه ولی صبر کن !
چرا تبدیل به یه بار شده ؟
تو فکر بودم که یه لحظه یه پسر جذاب دیدم چهرش برام آشنا بود ولی خب .....
_خانم کوچولو چرا اینجا ایستادین بیایین رو یک صندلی بشینید
+امممم....باش
(هردوشون کنار هم کنار یه میز نشستن)
_گارسون[داد]
گارسون:بله ارباب
_یک ویسکی ۶۰ درصد برام بیار
خانم کوچولو شما چیزی نمیخواید؟
+نه مرسی ..... ولی یه آبجو
گارسون:چشم
«ویو جونگکوک »
از پله ها اومدم پایین یه لحظه چشم افتاد به یک دختر جلو در بار ایستاده بود اون داشت به عمارتی که حالا به بار تبدیل شده بود نگاه میکرد خیلی دختر.ناز.خوشگل.کیوت.
پس رفتم پیشش و بهش گفتم بیا رو یه صندلی بشینیم اونم قبول کرد بعد گارسون صدا کردم و یک ویس.کی برا خودم سفارش دادم و اون دختر هم یک ابجو سفارش داد
من انقدر خورده بودم که دیگه مس.ت بودم و هیچ چیز حالیم نبود ولی اون دختر کاملا عادی بود
«ویو کلویی»(ببخشید همش دارم ویو میزارم )
اون پسر انقدر خورده بود که دیگه تو حال خودش نبود
منم دیدم اوضاش اصلا خوب نیست به نگهبانا گفتم اینو ببرن ولی اون پسر گفت که نمیخواد تو منو ببر [منظور :کلویی]
منم از ناچار بلندش کردم و یه خدمتکاری منو به اتاقش همراهی کرد
منم بردمش تو اتاقش انداختمش رو تخت که یهو.......
خماریییی💋🍷
ببخشید دیر گذاشتم در گیر امتحانا بودم
شرطا :
kament:10
laik:15
تاریخ:۱۴۰۵/۳/۱۳
^᪲ ིྀྀི ౨ৎ ꣑𓍢 ❜୧ ୨୧ 𐙚᭄
^᪲᪲᪲ ೀ ೨౿ ᠀𓏲 ϑ𐑞 ꣑୧ ︶ིྀᩧ
𐙚 ೇ 𑁥౿ ꢾ𓍢ִ໋ 𐒘𝛠 ϑℓ ၄၃
ꔫ ^ྀི᪲ ୭ৎ 𝝑𓏲 𝝑𝝔 𝝑𝑒 ⪩⪨
ᤣ९ ◌⃘ꔫ ໑᱖ ୨𓏲 𝟅𝟈 𝝑୧ ⃟ 𐙚
𓍼 ੭᱖ ꪆৎ 𑁥𓍢 𝞋𝞎 𝜗𝜚 ၇⃪⃖ꪆ୧
part:²
که یهو چشمم افتاد به یک بار رفتم داخل بار راستش یکم برام آشنا بود
+وایسا یه لحظه.......
نکنه این عمارت بابامه !
وای آره خودشه ولی صبر کن !
چرا تبدیل به یه بار شده ؟
تو فکر بودم که یه لحظه یه پسر جذاب دیدم چهرش برام آشنا بود ولی خب .....
_خانم کوچولو چرا اینجا ایستادین بیایین رو یک صندلی بشینید
+امممم....باش
(هردوشون کنار هم کنار یه میز نشستن)
_گارسون[داد]
گارسون:بله ارباب
_یک ویسکی ۶۰ درصد برام بیار
خانم کوچولو شما چیزی نمیخواید؟
+نه مرسی ..... ولی یه آبجو
گارسون:چشم
«ویو جونگکوک »
از پله ها اومدم پایین یه لحظه چشم افتاد به یک دختر جلو در بار ایستاده بود اون داشت به عمارتی که حالا به بار تبدیل شده بود نگاه میکرد خیلی دختر.ناز.خوشگل.کیوت.
پس رفتم پیشش و بهش گفتم بیا رو یه صندلی بشینیم اونم قبول کرد بعد گارسون صدا کردم و یک ویس.کی برا خودم سفارش دادم و اون دختر هم یک ابجو سفارش داد
من انقدر خورده بودم که دیگه مس.ت بودم و هیچ چیز حالیم نبود ولی اون دختر کاملا عادی بود
«ویو کلویی»(ببخشید همش دارم ویو میزارم )
اون پسر انقدر خورده بود که دیگه تو حال خودش نبود
منم دیدم اوضاش اصلا خوب نیست به نگهبانا گفتم اینو ببرن ولی اون پسر گفت که نمیخواد تو منو ببر [منظور :کلویی]
منم از ناچار بلندش کردم و یه خدمتکاری منو به اتاقش همراهی کرد
منم بردمش تو اتاقش انداختمش رو تخت که یهو.......
خماریییی💋🍷
ببخشید دیر گذاشتم در گیر امتحانا بودم
شرطا :
kament:10
laik:15
تاریخ:۱۴۰۵/۳/۱۳
^᪲ ིྀྀི ౨ৎ ꣑𓍢 ❜୧ ୨୧ 𐙚᭄
^᪲᪲᪲ ೀ ೨౿ ᠀𓏲 ϑ𐑞 ꣑୧ ︶ིྀᩧ
𐙚 ೇ 𑁥౿ ꢾ𓍢ִ໋ 𐒘𝛠 ϑℓ ၄၃
ꔫ ^ྀི᪲ ୭ৎ 𝝑𓏲 𝝑𝝔 𝝑𝑒 ⪩⪨
ᤣ९ ◌⃘ꔫ ໑᱖ ୨𓏲 𝟅𝟈 𝝑୧ ⃟ 𐙚
𓍼 ੭᱖ ꪆৎ 𑁥𓍢 𝞋𝞎 𝜗𝜚 ၇⃪⃖ꪆ୧
- ۵۳۸
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط