﴿من عاشق دشمنم شدم﴾
﴿من عاشق دشمنم شدم﴾
part:¹
﴿کلویی میگه که :
‹زندگی سختم از اونجای شروع شد که ....
[ویو ۱۱ سال پیش «از زبان کلویی»]
بابام بزرگترین مافیا بود و کلی دشمن داشت و یکی از اونا آقای «جئون » بود که یک روز اومد و مادر و پدرم رو کشت و من چون کوچیک بودم منو برد پرورشگاه
«ویو حال»
+امروز من ۱۸ سالم میشه و قراره از این به بعد این پرورشگاه و بهترین دوستام ترک میکنم
امروز صبح با صدایی اون میمون (مدیر پرورشگاه)بیدار شدم
بلند شدم و کارای لازم انجام دادم وسایلم جمع کردم و رفتم با دوستام خداحافظی کنم
(اسم دوستاش: رانا.آیسا.)
«ویو خداحافظی»
علامت دوستاش(رانا:★.آیسا:☆)
+خیلی دلم برا همتون تنگ میشه به غیر از اون میمون خانم [خنده اروم]
★☆ماهم دلمون برات تنگ میشه [یکی پس از دیگری]
+خداحافظ
شما هم هرچه زود تر از این زندان بیاین بیرون [هرسه تاشون هم سن هستن]
☆خداحافظ .مراقب خودت باش
★راستی کلویی خونه گرفتی به ماهم بگو بیایم اونجا زندگی کنیم[خنده اروم]
+چشم حتما [لبخند]
کلویی از در پرورشگاه رفت بیرون و گفت ـ
+هوفففف بالاخره راحت شدم
[بادا]
کلویی کل روز دنبال خونه میگشت و خیلی هم پول نداشت و همینجور داشت تو خیابون راه میرفت که یهو.......
خمارییی
ببخشید دیر گذاشتم داشتم روش کار میکردم 🔗🫠
حمایت فراموش نشه 🎀🦋
شرطا:
کامنت:۱۰
لایک:۱۵
part:¹
﴿کلویی میگه که :
‹زندگی سختم از اونجای شروع شد که ....
[ویو ۱۱ سال پیش «از زبان کلویی»]
بابام بزرگترین مافیا بود و کلی دشمن داشت و یکی از اونا آقای «جئون » بود که یک روز اومد و مادر و پدرم رو کشت و من چون کوچیک بودم منو برد پرورشگاه
«ویو حال»
+امروز من ۱۸ سالم میشه و قراره از این به بعد این پرورشگاه و بهترین دوستام ترک میکنم
امروز صبح با صدایی اون میمون (مدیر پرورشگاه)بیدار شدم
بلند شدم و کارای لازم انجام دادم وسایلم جمع کردم و رفتم با دوستام خداحافظی کنم
(اسم دوستاش: رانا.آیسا.)
«ویو خداحافظی»
علامت دوستاش(رانا:★.آیسا:☆)
+خیلی دلم برا همتون تنگ میشه به غیر از اون میمون خانم [خنده اروم]
★☆ماهم دلمون برات تنگ میشه [یکی پس از دیگری]
+خداحافظ
شما هم هرچه زود تر از این زندان بیاین بیرون [هرسه تاشون هم سن هستن]
☆خداحافظ .مراقب خودت باش
★راستی کلویی خونه گرفتی به ماهم بگو بیایم اونجا زندگی کنیم[خنده اروم]
+چشم حتما [لبخند]
کلویی از در پرورشگاه رفت بیرون و گفت ـ
+هوفففف بالاخره راحت شدم
[بادا]
کلویی کل روز دنبال خونه میگشت و خیلی هم پول نداشت و همینجور داشت تو خیابون راه میرفت که یهو.......
خمارییی
ببخشید دیر گذاشتم داشتم روش کار میکردم 🔗🫠
حمایت فراموش نشه 🎀🦋
شرطا:
کامنت:۱۰
لایک:۱۵
- ۲۹۲
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط