در من
در من
دیوانه ای جا مانده
که دست از دوست داشتنت بر نمیدارد
با تو قدم میزند
حرف میزند
میخندد
شعر میخواند
قهوه میخورد
فقط نمیتواند
در آغوش بگیردت
به گمانم
همین بی آغوشی
او را خواهد کشت
دیوانه ای جا مانده
که دست از دوست داشتنت بر نمیدارد
با تو قدم میزند
حرف میزند
میخندد
شعر میخواند
قهوه میخورد
فقط نمیتواند
در آغوش بگیردت
به گمانم
همین بی آغوشی
او را خواهد کشت
- ۵.۶k
- ۲۷ خرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۵۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط