این دوتا مثلا بچن با لحن بچه گونه بخونید با تشکر
𝑭𝒆𝒆𝒍 𝒚𝒐𝒖
.
.
.
*این دوتا مثلا بچن با لحن بچه گونه بخونید با تشکر*
از ماشین پیاده شد
_خداحافظ مامانی
_خداحافط سونگمینم
وقتی که وارد مهدکودک شد پسری رو دید که داره توی باغچه راه میره
_چانی
_سلام سونگمینی
یه گل چیدو میون موهای خرماییش دوستش قرار داد
_مرسییی
_بچه ها بیاید توی کلاس
_چشم
_خب بچه ها امروز قراره با همگروهی هاتون یه کاردستی درست کنید
_چان میای باهم همگروهی بشیم
_اره
_بچه ها میشه چونگ وو توی گروهتون یاشه
_چرا که نه مگه نه چان؟
با چشم غره ای که باعث پوزخنددچونگ وو شد گفت
_اره میتونه
وقتی که داشتن کاردستی درست میکردن چان داشت نقاشی های رو میکشید و سونگمین اونارو میچید ولی چانگ وو اصلا باهاشون هماهنگ نبود
_قیچی رو بدش به من
_نمیخوام چان گفته من باید بچینم
خیلی محکم از دستش کشید و سونگمین شروع به اشک ریختن کرد
_چکارش کردی؟
_حقش بود باید قیچی رو بهم میداد
ولی چان سیلی محکنی بهش زد چونگ وو مشت محکنی بهش زد
.
.
.
_خانوم بنگ بیماری پسرتون داره بدتر میشه
_ولی پسر من میخواست از دوستش محافظت کنه
_چان باید با صحبت کردن مشکلشو حل میکرد
_خانوم سو لطفا دخالت نکنید
_ولی پسر دبوونه ایشون روی پسر من دست بلند کرده و من حق دارم نظر بدم
_شاید پسر شما خودش پسر منو اذیت کرده که اونم همچین کاری کرده
_خانوما لطفا دعوا نکنید
.
کمپرس آب سرد رو روی صورت چان گذاشتد و گفت
_مامان بابام میگن دعوا کردن کار بدیه
_اوهوم
_هی چانی مامانت اومد
_پسرم مگه من نگفتم دیگه با دوستات دعوا نکن مدیرتون گفت باید مهدکودکتو عوض کنیم
_یعنی منو سونگمین دیگه نمیتونیم باهام دوست باشیم
_متاسفم بچه ها ولی دیگه نه
سونگمین زد زیر گریه
_کنچانا سونگمینی مطمعنم دوستای دیگه ای پیدا میکنی
_من نمیخوام دوست دیگه ای جز تو داشته باشم
_ببخشید
و اونو محکم توی بغلش گرفت
حتی خانوم بنگ هم بغضش گرفته بود ولی باید جلوی خودشو میگرفت
_به امید دیدار سونگمین
_خداحافظ چان
شرایط: ۷ لایک ۱۰ کامنت
.
.
.
*این دوتا مثلا بچن با لحن بچه گونه بخونید با تشکر*
از ماشین پیاده شد
_خداحافظ مامانی
_خداحافط سونگمینم
وقتی که وارد مهدکودک شد پسری رو دید که داره توی باغچه راه میره
_چانی
_سلام سونگمینی
یه گل چیدو میون موهای خرماییش دوستش قرار داد
_مرسییی
_بچه ها بیاید توی کلاس
_چشم
_خب بچه ها امروز قراره با همگروهی هاتون یه کاردستی درست کنید
_چان میای باهم همگروهی بشیم
_اره
_بچه ها میشه چونگ وو توی گروهتون یاشه
_چرا که نه مگه نه چان؟
با چشم غره ای که باعث پوزخنددچونگ وو شد گفت
_اره میتونه
وقتی که داشتن کاردستی درست میکردن چان داشت نقاشی های رو میکشید و سونگمین اونارو میچید ولی چانگ وو اصلا باهاشون هماهنگ نبود
_قیچی رو بدش به من
_نمیخوام چان گفته من باید بچینم
خیلی محکم از دستش کشید و سونگمین شروع به اشک ریختن کرد
_چکارش کردی؟
_حقش بود باید قیچی رو بهم میداد
ولی چان سیلی محکنی بهش زد چونگ وو مشت محکنی بهش زد
.
.
.
_خانوم بنگ بیماری پسرتون داره بدتر میشه
_ولی پسر من میخواست از دوستش محافظت کنه
_چان باید با صحبت کردن مشکلشو حل میکرد
_خانوم سو لطفا دخالت نکنید
_ولی پسر دبوونه ایشون روی پسر من دست بلند کرده و من حق دارم نظر بدم
_شاید پسر شما خودش پسر منو اذیت کرده که اونم همچین کاری کرده
_خانوما لطفا دعوا نکنید
.
کمپرس آب سرد رو روی صورت چان گذاشتد و گفت
_مامان بابام میگن دعوا کردن کار بدیه
_اوهوم
_هی چانی مامانت اومد
_پسرم مگه من نگفتم دیگه با دوستات دعوا نکن مدیرتون گفت باید مهدکودکتو عوض کنیم
_یعنی منو سونگمین دیگه نمیتونیم باهام دوست باشیم
_متاسفم بچه ها ولی دیگه نه
سونگمین زد زیر گریه
_کنچانا سونگمینی مطمعنم دوستای دیگه ای پیدا میکنی
_من نمیخوام دوست دیگه ای جز تو داشته باشم
_ببخشید
و اونو محکم توی بغلش گرفت
حتی خانوم بنگ هم بغضش گرفته بود ولی باید جلوی خودشو میگرفت
_به امید دیدار سونگمین
_خداحافظ چان
شرایط: ۷ لایک ۱۰ کامنت
- ۵.۴k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط