به نام خدا
به نام خدا
پارت ۳
اولین دیدار
از زبان تارا
صبح بیدار شدم صورتم رو شوستم و صبحانه خوردم لباسامو پوشیدم و ساعت ۷نیم زدم بیرون از خونه سوار ماشینم شدم و به سمت مدرسه یو ای رفتم
پنج زنگ بود و همین پنج زنگ باید تاریخ درس میدادم قبل اینکه وارد بشم نفس عمیق کشیدم و وارد شدم
آیزاوا رو دیدم و به سمتش رفتم
تارا:سلام آقای آیزاوا صبحت بخیر
آیزاوا با چهر خسته به تارا نگاه کرد و معلوم بود شب نخوابیده بود
آیزاوا:اوه سلام یکمی دیر کردی ولی امروز رو میبخشمت ولی فردا اگه دیر کردی خودم اخراجت میکنم
تارا لبخند استرسی میزنه:حیحی باشه😅
آیزاوا یه برگه بهم میده که از شنبه تا چهار شنبه کدوم کلاس ها برم
آیزاوا:اینو بگییر این برنامه درس دادن تو به کلاس ها هست
تارا وقتی میخواست برگه رو بگیره اشتباهی انگشتاش به انگشتای آیزاوا برخورد میکنه و زود برگه رو برمیداره
خیلیم سرخ شده
تارا:م..مرسی آقای آیزاوا
مغز تارا:آخه خره آخه خاک تو سر حتی نمیتونی یه برگه رو بدون تماس فیزیکی برداری خاک تو سرت
از زبان آیزاوا
چرا وقتی سرخ میشه بامزه میشه
آیزاوا:خواهش میکنم بیا بریم اولین کلاست که میخوای بهش درس بدی کلاس ۱ A یعنی کلاس من
تارا:آها باشه بریم
آیزاوا و تارا به سمت کلاس ۱ Aمیرن
آیزاوا اول وارد شد
آیزاوا:همیگی ساکت باشید معلم جدیدتون یعنی معلم تاریخ اومده و با احترام باهاش برخورد کنید
مینتا:واییی معلمه امیدوارم خوشگل باشه
آیزاوا:مینتا دوباره اینو بگو تا اخراجت کنم
تارا وارد میشه
تارا:سلام و صبح همیگی بخیر من تارا هستم معلم تاریخ شما
مینا با ذوق میپره
مینا:وای خدای من شما معلم تاریخ ما هستید
تارا:بله
از زبان آیزاوا
خوب خودشو معرفی کرد امیدوارم خوب به بچه ها درس بده
آیزاوا کیسه خوابش رو میاره و چشماش رو میبینه
تارا:خب بچه ها کتاب هاتون رو دربیارید درس ۱
تارا شروع میکنه به درس دادن و فهموندن بچه ها
(توجه تاریخ دانش آموزان درمورد قهرمانان است)
بعد از یک ساعت زنگ میخورد و کلاس تمام میشود
تارا:خب بچه ها چون اولین روزه من بهتون تکلیف نمیدم
همه بچه ها رفتن
و تارا آروم آیزاوا رو بیدار کرد
تارا:آیزاوا آیزاوا (خیلی آروم گفت)
آیزاوا:ها؟ چی شده باز مینتا اذیتت کرد
تارا:نه مدیر نزو صدامون کرد
آیزاوا:باز چی شده
تارا:نمیدونم فقط گفت بریم تو دفتر فکر کنم موضوع مهمی
آیزاوا بلند میشه
آیزاوا:باشه بریم
آیزاوا و تارا به سمت دفتر مدیر میرن و وارد میشن وقتی وارد شدن دیدن همهی معلم ها جمع شدن
مدیر نزو:خوبه اومدید
آیزاوا و تارا نشستن
مدیر نزو:امروز خبر گرفتیم که لیگ شروران قراره امشب به مدرسه حمله کنن
پس وظیفه ما نظارت هست و مراقبت از بچه ها و از شما میخوایم که امشب از مدرسه محافظت کنید
مدیر به تارا و آیزاوا نگاه میکنه
مدیر نزو:آیزاوا و تارا از ساعت ۱۰تاساعت ۲شب بیدار می مونید و نظارت میکنید
آیزاوا:من مشکلی ندارم ولی تارا...
تارا:منم مشکلی ندارم
مدیر نزو لبخند زد
مدیر نزو:پس ساعت ۱۰ میبینمتون
امیدوارم تا اینجا خوشتون اومده باشه
فردا پارت ۴ رو میذارم❤️🎀🎀
پارت ۳
اولین دیدار
از زبان تارا
صبح بیدار شدم صورتم رو شوستم و صبحانه خوردم لباسامو پوشیدم و ساعت ۷نیم زدم بیرون از خونه سوار ماشینم شدم و به سمت مدرسه یو ای رفتم
پنج زنگ بود و همین پنج زنگ باید تاریخ درس میدادم قبل اینکه وارد بشم نفس عمیق کشیدم و وارد شدم
آیزاوا رو دیدم و به سمتش رفتم
تارا:سلام آقای آیزاوا صبحت بخیر
آیزاوا با چهر خسته به تارا نگاه کرد و معلوم بود شب نخوابیده بود
آیزاوا:اوه سلام یکمی دیر کردی ولی امروز رو میبخشمت ولی فردا اگه دیر کردی خودم اخراجت میکنم
تارا لبخند استرسی میزنه:حیحی باشه😅
آیزاوا یه برگه بهم میده که از شنبه تا چهار شنبه کدوم کلاس ها برم
آیزاوا:اینو بگییر این برنامه درس دادن تو به کلاس ها هست
تارا وقتی میخواست برگه رو بگیره اشتباهی انگشتاش به انگشتای آیزاوا برخورد میکنه و زود برگه رو برمیداره
خیلیم سرخ شده
تارا:م..مرسی آقای آیزاوا
مغز تارا:آخه خره آخه خاک تو سر حتی نمیتونی یه برگه رو بدون تماس فیزیکی برداری خاک تو سرت
از زبان آیزاوا
چرا وقتی سرخ میشه بامزه میشه
آیزاوا:خواهش میکنم بیا بریم اولین کلاست که میخوای بهش درس بدی کلاس ۱ A یعنی کلاس من
تارا:آها باشه بریم
آیزاوا و تارا به سمت کلاس ۱ Aمیرن
آیزاوا اول وارد شد
آیزاوا:همیگی ساکت باشید معلم جدیدتون یعنی معلم تاریخ اومده و با احترام باهاش برخورد کنید
مینتا:واییی معلمه امیدوارم خوشگل باشه
آیزاوا:مینتا دوباره اینو بگو تا اخراجت کنم
تارا وارد میشه
تارا:سلام و صبح همیگی بخیر من تارا هستم معلم تاریخ شما
مینا با ذوق میپره
مینا:وای خدای من شما معلم تاریخ ما هستید
تارا:بله
از زبان آیزاوا
خوب خودشو معرفی کرد امیدوارم خوب به بچه ها درس بده
آیزاوا کیسه خوابش رو میاره و چشماش رو میبینه
تارا:خب بچه ها کتاب هاتون رو دربیارید درس ۱
تارا شروع میکنه به درس دادن و فهموندن بچه ها
(توجه تاریخ دانش آموزان درمورد قهرمانان است)
بعد از یک ساعت زنگ میخورد و کلاس تمام میشود
تارا:خب بچه ها چون اولین روزه من بهتون تکلیف نمیدم
همه بچه ها رفتن
و تارا آروم آیزاوا رو بیدار کرد
تارا:آیزاوا آیزاوا (خیلی آروم گفت)
آیزاوا:ها؟ چی شده باز مینتا اذیتت کرد
تارا:نه مدیر نزو صدامون کرد
آیزاوا:باز چی شده
تارا:نمیدونم فقط گفت بریم تو دفتر فکر کنم موضوع مهمی
آیزاوا بلند میشه
آیزاوا:باشه بریم
آیزاوا و تارا به سمت دفتر مدیر میرن و وارد میشن وقتی وارد شدن دیدن همهی معلم ها جمع شدن
مدیر نزو:خوبه اومدید
آیزاوا و تارا نشستن
مدیر نزو:امروز خبر گرفتیم که لیگ شروران قراره امشب به مدرسه حمله کنن
پس وظیفه ما نظارت هست و مراقبت از بچه ها و از شما میخوایم که امشب از مدرسه محافظت کنید
مدیر به تارا و آیزاوا نگاه میکنه
مدیر نزو:آیزاوا و تارا از ساعت ۱۰تاساعت ۲شب بیدار می مونید و نظارت میکنید
آیزاوا:من مشکلی ندارم ولی تارا...
تارا:منم مشکلی ندارم
مدیر نزو لبخند زد
مدیر نزو:پس ساعت ۱۰ میبینمتون
امیدوارم تا اینجا خوشتون اومده باشه
فردا پارت ۴ رو میذارم❤️🎀🎀
- ۹۹
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط