حال مترسکی را دارم که حتی کلاغ قصه
حال مترسکی را دارم که حتی کلاغ قصه
روی شانه اش ننشست...
بااینکه هرگز نرسید به خانه ای
حالم مثل قاصدکیست...
که حتی برای آرزوهای دروغین
به باد نرفت
مثل برگ پاییزی...
که خرد شدنش زیر پاها
حسه عاشقی بخشید
شبیه یک نفس عمیق...
که به آخر نرسیده
سرفه های دردناکی شد
شایدم مانند بارانی که نم نم نبود
برای خاطره انگیزی
سیلی شد
لبریز از نفرین بازماندگان حادثه....
چه حال غریبی دارم
هیچ آشنایی نیست!!!!
روی شانه اش ننشست...
بااینکه هرگز نرسید به خانه ای
حالم مثل قاصدکیست...
که حتی برای آرزوهای دروغین
به باد نرفت
مثل برگ پاییزی...
که خرد شدنش زیر پاها
حسه عاشقی بخشید
شبیه یک نفس عمیق...
که به آخر نرسیده
سرفه های دردناکی شد
شایدم مانند بارانی که نم نم نبود
برای خاطره انگیزی
سیلی شد
لبریز از نفرین بازماندگان حادثه....
چه حال غریبی دارم
هیچ آشنایی نیست!!!!
- ۲۶۳
- ۱۷ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط