{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

انقدر محکم مرا در آغوش بگیر...

انقدر محکم مرا در آغوش بگیر...

تا تمام باز مانده های خاطره از درد مرا

ترک کنند

چنان مرا ببوس...

تا فرصت آه کشیدنی نداشته باشم

دستم را بفشار...

تا که از نوشتن تنهایی شرم داشته باشم

نه... نه...

بمان

هراسی نداشته باش

فقط دوستم بدار!!!!
دیدگاه ها (۶)

اگر اینجا کاغذ بود...تمام تن دفترم زخم میشداز سقوط اشکهایی ک...

حال مترسکی را دارم که حتی کلاغ قصهروی شانه اش ننشست...بااینک...

دلم برای باران لک زدهنگاه تب دارت به بی حواسیه من وقت لمس اش...

انگشت هاگناهی ندارندمغزها ماشه را می کشند.!!!!

خاطرات تاراس p²

پارت 175

چشم در چشم پریسا انداختم و‌گفتم تو را خدا دو دقیقه همین جا م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط