+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.114
(از زبون جونگ کوک)
ا.ت هنوز تو بغلم بود، بدنش گرم و نرم شده بود. من سرمو پایین آوردم و دوباره لباشو بوسیدم. این بار عمیقتر، آرومتر، پر از شش ماه دلتنگی که تو سینهم حبس شده بود.
(با صدای بم و گرفته، بین بوسه)
- لعنتی... چقدر دلم برات تنگ شده بود...
دستامو آروم از کمرش کشیدم پایینتر و باسنشو گرفتم. نه محکم، فقط یه فشار بازیگوشانه. ا.ت یه لحظه بدنش تکون خورد، ولی عقب نکشید.
من لبخند زدم تو بوسه و زبونمو آروم بین لباش بردم. طعم اشک و بارون و خودش قاطی شده بود. وقتی کمی عقب کشیدم، پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم و با نفس داغ گفتم:
(فلریت، با لبخند شیطنتآمیز)
- میدونی... شش ماه هر شب از سایهها نگاهت میکردم. وقتی هودیمو میپوشیدی و تو تخت دراز میکشیدی، دلم میخواست بیام در رو باز کنم، بکشم تو بغلم و بگم "پرنسس، اگه اینقدر دلت برام تنگ شده، بیا منو ببوس تا جبران کنم". ولی فقط نگاه میکردم و صبر میکردم. حالا که اینجایی... میخوام جبران کنم.
دست راستمو آروم بردم زیر هودی و روی پوست گرم کمرش گذاشتم. ا.ت یه نفس تند کشید.
(نزدیک گوشش، با صدای خشن و دلتنگ)
- هنوزم مثل روز اول، وقتی تو مهمونی دیدمت با اون لباس قرمز، دلم میخواد ببرمت یه جایی و حسابی... خب، میدونی چی میگم. ولی این بار فقط هوس نیست. این بار عاشقتم و این خیلی خطرناکتره.
ا.ت صورتمو تو سینهش قایم کرد. من خندیدم و موهاشو بوسیدم.
(آرومتر)
- نترس... آروم آروم میرم جلو. فقط میخوام بدونم هنوزم وقتی اینجوری بغلت میکنم، قلبِت تند میزنه؟ یا فقط از ترسِ؟
من دوباره لباشو بوسیدم، این بار نرمتر، پر از دلتنگی. دستام دورش محکمتر شد و برای چند لحظه فقط همدیگه رو حس کردیم.
(زیر لب، جدیتر)
- شش ماه بدون تو جهنم بود ا.ت. حالا که برگشتم، دیگه هیچوقت ولت نمیکنم. حتی اگه بخوای فرار کنی... حتی اگه هنوز بترسی... من اینجام. و این بار، واقعاً اینجام.
ا.ت چیزی نگفت، فقط محکمتر چسبید بهم.
من لبخند زدم و پیشونیشو بوسیدم.
بالاخره برگشتم پرنسس........
ادامه دارد.........
بچه ها
شاید فردا نتونم پارت بزارم چون حالم چندان جالب نیست
کای بجاش فردا مینویسم و شنبه ۸ پارت آپلود میکنم
-I shouldn't fall in love with you
p.114
(از زبون جونگ کوک)
ا.ت هنوز تو بغلم بود، بدنش گرم و نرم شده بود. من سرمو پایین آوردم و دوباره لباشو بوسیدم. این بار عمیقتر، آرومتر، پر از شش ماه دلتنگی که تو سینهم حبس شده بود.
(با صدای بم و گرفته، بین بوسه)
- لعنتی... چقدر دلم برات تنگ شده بود...
دستامو آروم از کمرش کشیدم پایینتر و باسنشو گرفتم. نه محکم، فقط یه فشار بازیگوشانه. ا.ت یه لحظه بدنش تکون خورد، ولی عقب نکشید.
من لبخند زدم تو بوسه و زبونمو آروم بین لباش بردم. طعم اشک و بارون و خودش قاطی شده بود. وقتی کمی عقب کشیدم، پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم و با نفس داغ گفتم:
(فلریت، با لبخند شیطنتآمیز)
- میدونی... شش ماه هر شب از سایهها نگاهت میکردم. وقتی هودیمو میپوشیدی و تو تخت دراز میکشیدی، دلم میخواست بیام در رو باز کنم، بکشم تو بغلم و بگم "پرنسس، اگه اینقدر دلت برام تنگ شده، بیا منو ببوس تا جبران کنم". ولی فقط نگاه میکردم و صبر میکردم. حالا که اینجایی... میخوام جبران کنم.
دست راستمو آروم بردم زیر هودی و روی پوست گرم کمرش گذاشتم. ا.ت یه نفس تند کشید.
(نزدیک گوشش، با صدای خشن و دلتنگ)
- هنوزم مثل روز اول، وقتی تو مهمونی دیدمت با اون لباس قرمز، دلم میخواد ببرمت یه جایی و حسابی... خب، میدونی چی میگم. ولی این بار فقط هوس نیست. این بار عاشقتم و این خیلی خطرناکتره.
ا.ت صورتمو تو سینهش قایم کرد. من خندیدم و موهاشو بوسیدم.
(آرومتر)
- نترس... آروم آروم میرم جلو. فقط میخوام بدونم هنوزم وقتی اینجوری بغلت میکنم، قلبِت تند میزنه؟ یا فقط از ترسِ؟
من دوباره لباشو بوسیدم، این بار نرمتر، پر از دلتنگی. دستام دورش محکمتر شد و برای چند لحظه فقط همدیگه رو حس کردیم.
(زیر لب، جدیتر)
- شش ماه بدون تو جهنم بود ا.ت. حالا که برگشتم، دیگه هیچوقت ولت نمیکنم. حتی اگه بخوای فرار کنی... حتی اگه هنوز بترسی... من اینجام. و این بار، واقعاً اینجام.
ا.ت چیزی نگفت، فقط محکمتر چسبید بهم.
من لبخند زدم و پیشونیشو بوسیدم.
بالاخره برگشتم پرنسس........
ادامه دارد.........
بچه ها
شاید فردا نتونم پارت بزارم چون حالم چندان جالب نیست
کای بجاش فردا مینویسم و شنبه ۸ پارت آپلود میکنم
- ۳۴۳
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط