+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.112
(از زبون ا.ت)
جونگ کوک هنوز منو محکم بغل کرده بود، ولی یهو حس کردم بدنش یه کم شل شد و اون لبخند شیطنتآمیز قدیمیش برگشت رو لبش. همون لبخندی که قبلاً ازش میترسیدم، حالا یه جورایی دلم براش تنگ شده بود.
(با صدای بم و پر از شیطنت، نزدیک گوشم)
- حالا که زندهام، اولین کاری که میکنم اینه که هر شب بیام تو اتاقت، چراغا رو خاموش کنم و آروم بگم "دلت برام تنگ شده بود خانم پرنسس؟" بعد ببینم چقدر جیغ میکشی و از تخت میپری پایین.
من با چشمای هنوز خیس بهش خیره شدم و مشتمو آروم کوبیدم به سینهش (با احتیاط به خاطر زخمهاش).
(نیمهخنده، نیمهگریه) (یه حالتی هستش که از خودم درآوردم)
+ تو هنوزم احمقی؟! من شش ماه و یک سال گریه کردم، دیوونه شدم، با بالشت حرف زدم، حالا تو شوخی میکنی؟!
جونگ کوک خندید، خندهای ضعیف ولی واقعی. دستشو گذاشت پشت سرم و منو بیشتر به خودش چسبوند.
(با شیطنت)
- آره، چون اگه جدی باشم، ممکنه واقعاً ازم بترسی و دوباره فرار کنی. بهتره اول با شوخی آروم آروم عادتت بدم. مثلاً از امشب شروع میکنم: هر شب میام پشت در اتاقت و آروم میگم "ا.ت جونم، دلم برات تنگ شده، در رو باز کن ببینم هنوزم ازم میترسی یا نه؟"
من نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم، حتی با اینکه اشکام هنوز میریخت.
(با صدای گرفته)
+ خیلی بد شوخی میکنی... واقعاً بد. من هنوز دارم فکر میکنم دارم خواب میبینم. تو مردی... حالا داری شوخی میکنی و منو اذیت میکنی؟
جونگ کوک پیشونیشو به پیشونیم چسبوند و با لبخند گفت:
(آروم ولی پر از دلتنگی)
- چون اگه جدی بگم چقدر دلم برات تنگ شده، ممکنه خودمم دوباره گریهم بگیره. بهتره با شوخی حالتو بگیرم تا کمکم عادت کنی که دوباره این احمق زندهست.
من سرمو گذاشتم رو سینهش و آروم خندیدم بین گریه. هنوز عصبانی بودم، هنوز گیج بودم، ولی این شوخیهای احمقانهش... یه تیکه از جونگ کوک قدیمی رو برام آورده بود.
(با شیطنت بیشتر)
-هودیمو که پوشیدی خیلی بهت میاد. از امشب دیگه مال خودته. ولی اگه یکی دیگه رو ببینی که هودی مشکی پوشیده، بدون که ممکنه من باشم که اومدم سراغت.
من دوباره خندیدم و محکمتر بغلش کردم.
+ احمق... هنوزم همون جونگ کوک قبلی هستی.
ولی تو دلم میدونستم، این شوخیها فقط یه راه بود که دردشو پنهون کنه. درد شش ماهی که منو تنها گذاشته بود..........
ادامه دارد........
-I shouldn't fall in love with you
p.112
(از زبون ا.ت)
جونگ کوک هنوز منو محکم بغل کرده بود، ولی یهو حس کردم بدنش یه کم شل شد و اون لبخند شیطنتآمیز قدیمیش برگشت رو لبش. همون لبخندی که قبلاً ازش میترسیدم، حالا یه جورایی دلم براش تنگ شده بود.
(با صدای بم و پر از شیطنت، نزدیک گوشم)
- حالا که زندهام، اولین کاری که میکنم اینه که هر شب بیام تو اتاقت، چراغا رو خاموش کنم و آروم بگم "دلت برام تنگ شده بود خانم پرنسس؟" بعد ببینم چقدر جیغ میکشی و از تخت میپری پایین.
من با چشمای هنوز خیس بهش خیره شدم و مشتمو آروم کوبیدم به سینهش (با احتیاط به خاطر زخمهاش).
(نیمهخنده، نیمهگریه) (یه حالتی هستش که از خودم درآوردم)
+ تو هنوزم احمقی؟! من شش ماه و یک سال گریه کردم، دیوونه شدم، با بالشت حرف زدم، حالا تو شوخی میکنی؟!
جونگ کوک خندید، خندهای ضعیف ولی واقعی. دستشو گذاشت پشت سرم و منو بیشتر به خودش چسبوند.
(با شیطنت)
- آره، چون اگه جدی باشم، ممکنه واقعاً ازم بترسی و دوباره فرار کنی. بهتره اول با شوخی آروم آروم عادتت بدم. مثلاً از امشب شروع میکنم: هر شب میام پشت در اتاقت و آروم میگم "ا.ت جونم، دلم برات تنگ شده، در رو باز کن ببینم هنوزم ازم میترسی یا نه؟"
من نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم، حتی با اینکه اشکام هنوز میریخت.
(با صدای گرفته)
+ خیلی بد شوخی میکنی... واقعاً بد. من هنوز دارم فکر میکنم دارم خواب میبینم. تو مردی... حالا داری شوخی میکنی و منو اذیت میکنی؟
جونگ کوک پیشونیشو به پیشونیم چسبوند و با لبخند گفت:
(آروم ولی پر از دلتنگی)
- چون اگه جدی بگم چقدر دلم برات تنگ شده، ممکنه خودمم دوباره گریهم بگیره. بهتره با شوخی حالتو بگیرم تا کمکم عادت کنی که دوباره این احمق زندهست.
من سرمو گذاشتم رو سینهش و آروم خندیدم بین گریه. هنوز عصبانی بودم، هنوز گیج بودم، ولی این شوخیهای احمقانهش... یه تیکه از جونگ کوک قدیمی رو برام آورده بود.
(با شیطنت بیشتر)
-هودیمو که پوشیدی خیلی بهت میاد. از امشب دیگه مال خودته. ولی اگه یکی دیگه رو ببینی که هودی مشکی پوشیده، بدون که ممکنه من باشم که اومدم سراغت.
من دوباره خندیدم و محکمتر بغلش کردم.
+ احمق... هنوزم همون جونگ کوک قبلی هستی.
ولی تو دلم میدونستم، این شوخیها فقط یه راه بود که دردشو پنهون کنه. درد شش ماهی که منو تنها گذاشته بود..........
ادامه دارد........
- ۵۸۸
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط