{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم

ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم
ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید، بیا!

#سیمین_بهبهانی
دیدگاه ها (۲)

نشاید سرزنش کردن مرا در عاشقی چندینجوانی بود و کار دل، مسلما...

رد شدی از بغل مسجد و حالا بایدیا بچسبیم به تو‌ ‌یا به مسلمان...

در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متنِ ادراک یک کوچه...

غلام همت خویشم که در مقام نیازبه جای دست‌درازی به فقر تن داد...

گفت دلگیر تر از لحظۀ مُردن هم هست؟ناگهــان یـادِ شـبِ رفتنت ...

ستاره دیده فروبست و آرمید، بیاشراب نور به رگ های شب دوید، بی...

.به غم کسی اسیرم که ز من خبر نداردعجب از محبت من که در او اث...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط