{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ببین !

ببین !

تو جاودانه شدی
این قلب برای تو می تپد
این دست ها تنت را
به حافظه ی جانش سپرده ..

این نگاه رد آمدنت را
از ته خیابان می گیرد هر روز ..

این قلم برای تو
می چرخد هنوز ..

در دلم شاعری
همچو شمع شعله می کشد ..

پروانه ی نارنجی من!

هر قطره که می چکم
یک شعر به دامنت می افتد
بزن به موهات
و راه بیفت
می خواهم آمدنت را
قاب کنم ..

#عباس_معروفی
دیدگاه ها (۱)

گاهی برای اوچیزهایی می نویسیبعد پاک می کنیپاک می کنیاو هیچ ی...

تو بی‌بدیل بودیاما ، ما فراوان و بیهوده...و تلخی قصه از اینج...

برای غرق شدننیازی به دریا نیستبا هوای یک خاطره هممیتوان باره...

«برای رزالین» تاریکی اتاق انگار نور امیدش را ربوده بود. خسته...

پارت ۱۴÷*حرکت می‌کنم، یک ضربه به گردن. مردی که حدفم بود بیهو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط