سایهای پشت لبخند
سایهای پشت لبخند
پارت : ۲۹
سپیدهدم، آسمان سئول رنگ خاکستری به خود گرفته بود.
خودروهای پلیس یکییکی مقابل ساختمان متروکهای توقف کردند.
همه آماده آخرین عملیات بودند.
عملیاتی که قرار بود به سالها تعقیب و گریز پایان دهد.
تهیونگ کنار کارآگاه ایستاده بود.
دیگر خبری از آن مرد سرد و مرموز گذشته نبود.
او تمام اطلاعاتی را که میدانست در اختیار پلیس گذاشته بود.
این بار تصمیم گرفته بود از حقیقت فرار نکند.
قبل از شروع عملیات، سوا خودش را به محل رساند.
کارآگاه ابتدا با حضور او مخالفت کرد.
اما سوا فقط یک جمله گفت:
«میخوام وقتی این پرونده تموم میشه، خودم اونجا باشم.»
تهیونگ با دیدن سوا لبخند آرامی زد.
به سمتش رفت و گفت:
«ممکنه خطرناک باشه.»
سوا نگاهش کرد و جواب داد:
«این بار نمیخوام تنهات بذارم.»
تهیونگ برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
«ممنون... بابت اینکه با وجود همه اشتباهام، هنوز یه فرصت بهم دادی.»
سوا لبخند محوی زد.
چند دقیقه بعد، مأموران وارد ساختمان شدند.
عملیات با دقت و هماهنگی پیش رفت.
افراد باقیمانده باند یکییکی بازداشت شدند.
بعد از سالها، پروندهای که همه فکر میکردند هیچوقت بسته نمیشود، به پایان رسید.
وقتی آخرین گزارش عملیات اعلام شد، کارآگاه نفس راحتی کشید.
رو به تهیونگ گفت:
«بدون کمک تو، رسیدن به این نقطه ممکن نبود.»
تهیونگ فقط سرش را پایین انداخت.
چند ساعت بعد، همه از ساختمان خارج شدند.
باران بند آمده بود و نور خورشید از میان ابرها دیده میشد.
سوا کنار تهیونگ ایستاد و به آسمان نگاه کرد.
انگار بعد از مدتها، آرامش به زندگی هر دویشان برگشته بود.
تهیونگ آرام رو به سوا کرد.
«یه سؤال دارم...»
سوا با لبخند گفت:
«بپرس.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
«میشه... از اول شروع کنیم؟»
«این بار، بدون دروغ... بدون راز... فقط خودِ واقعی من.»
سوا چند لحظه به چشمانش خیره ماند.
بعد لبخند زد و گفت:
«گذشته رو نمیشه پاک کرد...»
«اما آینده رو میشه ساخت.»
تهیونگ بیاختیار لبخند زد.
آرام دستش را جلو آورد.
سوا این بار بدون تردید دستش را در دست او گذاشت.
هر دو در سکوت کنار هم قدم زدند.
نه از گذشته حرفی زدند...
نه از ترسهای دیروز.
فقط از آیندهای گفتند که قرار بود با هم بسازند.
❝ اما هنوز یک روز باقی مانده بود... روزی که تهیونگ میخواست مهمترین سؤال زندگیاش را از سوا بپرسد... ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۲۹
سپیدهدم، آسمان سئول رنگ خاکستری به خود گرفته بود.
خودروهای پلیس یکییکی مقابل ساختمان متروکهای توقف کردند.
همه آماده آخرین عملیات بودند.
عملیاتی که قرار بود به سالها تعقیب و گریز پایان دهد.
تهیونگ کنار کارآگاه ایستاده بود.
دیگر خبری از آن مرد سرد و مرموز گذشته نبود.
او تمام اطلاعاتی را که میدانست در اختیار پلیس گذاشته بود.
این بار تصمیم گرفته بود از حقیقت فرار نکند.
قبل از شروع عملیات، سوا خودش را به محل رساند.
کارآگاه ابتدا با حضور او مخالفت کرد.
اما سوا فقط یک جمله گفت:
«میخوام وقتی این پرونده تموم میشه، خودم اونجا باشم.»
تهیونگ با دیدن سوا لبخند آرامی زد.
به سمتش رفت و گفت:
«ممکنه خطرناک باشه.»
سوا نگاهش کرد و جواب داد:
«این بار نمیخوام تنهات بذارم.»
تهیونگ برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
«ممنون... بابت اینکه با وجود همه اشتباهام، هنوز یه فرصت بهم دادی.»
سوا لبخند محوی زد.
چند دقیقه بعد، مأموران وارد ساختمان شدند.
عملیات با دقت و هماهنگی پیش رفت.
افراد باقیمانده باند یکییکی بازداشت شدند.
بعد از سالها، پروندهای که همه فکر میکردند هیچوقت بسته نمیشود، به پایان رسید.
وقتی آخرین گزارش عملیات اعلام شد، کارآگاه نفس راحتی کشید.
رو به تهیونگ گفت:
«بدون کمک تو، رسیدن به این نقطه ممکن نبود.»
تهیونگ فقط سرش را پایین انداخت.
چند ساعت بعد، همه از ساختمان خارج شدند.
باران بند آمده بود و نور خورشید از میان ابرها دیده میشد.
سوا کنار تهیونگ ایستاد و به آسمان نگاه کرد.
انگار بعد از مدتها، آرامش به زندگی هر دویشان برگشته بود.
تهیونگ آرام رو به سوا کرد.
«یه سؤال دارم...»
سوا با لبخند گفت:
«بپرس.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
«میشه... از اول شروع کنیم؟»
«این بار، بدون دروغ... بدون راز... فقط خودِ واقعی من.»
سوا چند لحظه به چشمانش خیره ماند.
بعد لبخند زد و گفت:
«گذشته رو نمیشه پاک کرد...»
«اما آینده رو میشه ساخت.»
تهیونگ بیاختیار لبخند زد.
آرام دستش را جلو آورد.
سوا این بار بدون تردید دستش را در دست او گذاشت.
هر دو در سکوت کنار هم قدم زدند.
نه از گذشته حرفی زدند...
نه از ترسهای دیروز.
فقط از آیندهای گفتند که قرار بود با هم بسازند.
❝ اما هنوز یک روز باقی مانده بود... روزی که تهیونگ میخواست مهمترین سؤال زندگیاش را از سوا بپرسد... ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۲۳۱
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط