{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک بار داشتم روی سنگ صافی نان می‌پختم که چند نظامی ‌از دو

یک بار داشتم روی سنگ صافی نان می‌پختم که چند نظامی ‌از دور نزدیک شدند. تندی از جا بلند شدم. دستم از آرد سفید بود. وقتی رسیدند، سردستۀ نظامی‌ها پرسید: «شماها اینجا چه ‌کار می‌کنید؟ اینجا دیگر خط مقدم است. برگردید بروید گیلان‌غرب، یا روستاهای دورتر. اینجا بمانید، کشته می‌شوید. ما خودمان هم به سختی اینجا می‌مانیم، شما چطور مانده‌اید؟»
باورشان نمی‌شد مردم روستا، با این وضعیت، توی منطقۀ جنگی مانده باشند. نظامی‌ها از شهرهای شمالی و تهران بودند. با خنده به آن‌ها گفتم: «نکند می‌ترسید؟!»
یکی‌شان با تمسخر گفت: «یعنی می‌خواهی بگویی تو نمی‌ترسی؟»
مستقیم نگاهش کردم؛ چشم دوختم توی تخم چشم‌هایش و گفتم: «نه، نمی‌ترسم. آن‌جا را که می‌بینی، خانۀ من است.»
📚فرنگیس
دیدگاه ها (۸)

😂😂😂😱

😂😂😂اخرت این چالش بود‌

#حیاط_خانه😌🤭در دل من چیزی استمثل یک بیشه نور،مثل خواب دم صبح...

چیه؟

پارت ۴: حصارِ امن (یا شاید زندان!)از دید: تهیونگماشین توی مح...

«شیطون کوچولوی من »«یک سال بعد»همه چیز با یک هشدارِ لرزان شر...

قلب های مرده پارت ۵۴ دویدم توی تاریکی باغ عمارت، پاهام روی چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط