{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

؛ 🌱 🌱 🌱 🌱 🌱
ای ساربان! آهسته رو کآرام #جانم می‌رود
وآن #دل که با خود داشتم، با دل‌سِتانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او، بیچاره و رنجور از #او
گویی که نیشی دور از او، در استخوانم می‌رود
گفتم، به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریشِ درون
پنهان نمی‌ماند که #خون، بر آستانم می‌رود

مَحمل بدار ای ساروان! تندی مکن با #کاروان
کز #عشق آن سرو روان، گویی روانم می‌رود
او می‌رود دامن‌کشان، من زَهرِ تنهایی‌چشان
دیگر مپرس از من نشان‌، کز دل، نشانم می‌رود

برگشت #یار سرکشم، بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پُرآتشم، کز سر دخانم می‌رود
با آن همه بیداد او، وین #عهد بی‌بنیاد او
در #سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می‌رود

بازآی و بر چشمم نشین، ای دلسِتان #نازنین!
کآشوب و #فریاد از زمین، بر آسمانم می‌رود
شب تا #سحر می‌نَغنَوَم، واندرز کس می‌نَشنَوَم
وین ره نه قاصد می‌روم، کز کف عنانم می‌رود

گفتم بگریم تا اِبِل، چون خَر فرو ماند به گِل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می‌رود
صبر از #وصال_یار من، برگشتن از #دلدار من
گر چه نباشد کار من، هم کار از آنم می‌رود

در رفتن #جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به #چشم خویشتن، دیدم که #جانم می‌رود
سعدی! فغان از دست ما, لایق نبود ای #بی‌وفا!
طاقت نمی‌آرم جفا، کار از فغانم می‌رود


✍️ شاعر: #سعدی
#رهبر_شهید #چهلم
#چهلم_امام_شهید

؛__________❤__________

#شعر #نثر
#گنجینه_ادب_فارسی
#ادبیات_فارسی #شعر_فارسی
#سرای_فارسی #آشیانه_شعر_نثر
#داستان #داستانک #حکایت #شعر_آیینی
دیدگاه ها (۰)

#نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشیدلم بی‌ #تو به جان آم...

#جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی رانجستم #زندگانی را و گم ...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

معرفی دو کتاب

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط