✍ روایت خاطره:

✍ روایت خاطره:

فرش کوچکی انداخت گوشه‌ی حیاط خانه‌ی پدری‌اش توی آفتاب پیرمرد را از حمام آورد، روی فرش نشاند و سرش را خشک کرد. دست و پیشانی‌اش را می‌بوسید و می‌گفت: همه‌ی دل‌خوشی من توی این دنیا، پدرمه. دوباره پیشانی‌اش را بوسید. خندید پدرش خندی

📸 عکس کمتر دیده شده از جوانی های حاج قاسم سلیمانی در دوران دفاع مقدس...
دیدگاه ها (۱)

رمان انتقام ازدواج کامل

پارت آخر — «میراثِ عشق» 🖤سال‌ها گذشت.خانه‌ای که روزی پر از ص...

پشت نقاب عشق 💗صبح روز بعد، نور آفتاب از پنجره‌های بزرگ عمارت...

چند پارتی بازی ممنوع

╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮♡ 𝑴𝒚 𝑳𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝑳𝒐𝒗𝒆 ♡پارت اول╰┈────── ...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغ‌تر ...

🖤 فیک: اون فقط یه دانشجوی ساده‌ست...پارت چهارم: حقیقتی دربار...

زیبای کوچک فریبکار

#سلیمانی_چگونه_سلیمانی_شد... #فقط_برای_خدافرش کوچکی انداخت گ...

سردار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط