{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۳۸


توی چراغ باران، بین غذاهای رنگارنگ و جورواجور، هاشیراما و مادارا خانواده ساختند. دکمه، شد فرزندشان. راهی طولانی و همچنان نورانی را در پیش گرفتند، بعد از اینکه قسم خوردند در کنار هم بمانند و سرنوشت تعیین کنند. راهشان از برادر هایشان جدا شد، از همان شب. بدون اینکه هیچکدام واقعا این حقیقت را به دیگری بگوید.

توی حیاط، ایزونا تکیه داده بود به نرده. خوشحال بود که برادر بزرگترش حالامتاهل شده و عشقی از قبل رقم خورده برای خودش دارد. ولی یجورایی، ته دلش برای او تنگ شد. دیگر از جاسوسی ها و ماموریت های شبانه خبری نبود، همه ی انها به خاطره ها پیوست. ولی جایی ته دلش، از مادارا قدر دان بود. به لطف او، ایزونا هم فردی قابل اعتماد و تکیه گاه را پیدا کرد. فکرش داشت میکشید طرف توبیراما که اقای حلال زاده از راه رسید.
T:"بیرون سردت میشه، بیا بریم تو."
ایزونا برگشت، با چهره ی توبیراما مواجه شد. لبخند زد:"بیرون بهتره."
توبیراما اهسته کتش را دراورد، بعد ان را روی شانه های ایزونا گذاشت. یک ابراز نگرانی بی صدا، از نوع عمل.
ایزونا نیشخند زد:"گفتم که سردم نیست."
T:"محض احتیاط."
سکوت دور و برشان را گرفت، فقط صدای موزیک توی پس زمینه ذهنشان میپیچید.
Iz:"کم حرف شدی، چی شده؟"
ایزونا سر بحث را باز کرد. توبیراما سرخ شد، انگشتری را که از قبل توی نشتش گرفته بود بیشتر فشار داد:"راستش یچی میخواستم بپرسم ازت."
ایزونا که کنجکاو شده بود سرش را کج کرد:"چی؟"
توبیراما یک نفس عمیق کشید، سعی کرد غوغای داخل قلبش را ارام کند. ناسلامتی او برنامه ریز بود، نباید هیچ حرکتی را خارج از کادر انجام میداد.
T:"ایزونا..."
او دست ایزونا را گرفت، بعد اهسته جلوی او زانو زد:"ما کلی با هم وقت گذروندیم و تو این مدت تو...راستش دلمو دزدیدی. پای عواقبش وایسا و زندگیتو باهام قسمت کن، بیا ما هم مثل داداشامون...با هم ازدواج کنیم."
و حلقه را گرفت بالا. نور ماه توی سنگ درخشان وسط انگشتر میچرخید. برقی که میزد، از همان نوعی بود که در چشم های ایزونا ظاهر شد:"توبی تو..."
بعد پرید توی بغل توبیراما، دوتایی روی چمن های کف حیاط ولو شدند:"معلومه که اینکارو میکنم. با تو نباشه با کی باشه؟"
توبیراما اولش جا خورد، ولی بعدش چیزی مثل گرما توی قلبش پخش شد. به قدری زیاد که لبخند زیبایی روی لب هایش نشاند:"دوست دارم ایزونا."
ایزونا خندید:"منم همینطور کله قند."
و جایی بین درخت های حیاط، روی همین کره ی خاکی، توبیراما ایزونا را بوسید. بدون اینکه مادارا بفهمد و دمار از روزگارش دراورد، بدون صگ جانی که لحظه را خراب کند‌، بدون اینکه ایزونا همان دزد و قاتل قبلی باشد. فقط یک برنامه نویس و یک هکر، چیزی که از اول بودند.
ولی خب، وروجک شیطون بلای داستان، دکمه، یواشکی از پشت یکی از درخت ها این صحنه را دید.
B:"منم یروزی می ازدواجم؟"
و صبر، تنها چیزی بود که به ذهن بچگانه اش رسید.
_______________
اینم از چپتر اخر. قصه ی ما به سر رسید مادارا به تختش نرسید، پایان🎀
دیدگاه ها (۲۱)

پارت ۳۷ریوکو جان، کسی بود که مسئول عکاسی شد. موقع عکس که شده...

پارت ۳۶Soha:"اهم اهم *سرفه کردن* خب شروع میکنم اول تو ترسناک...

پارت ۲۱Iz:"اینجا خیلی غیر آشناسا، مطمعنی درست اومدیم؟"ایزونا...

پارت ۹شب وقتی مادارا و ایزونا برگشتند خانه، یک ثانیه هم معطل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط