pain
#pain
#P⁴⁷
سوهو به خانواده اش زنگ زد و گفت که شب رو خونه یکی از دوستاش میمونه و نمیره خونه
خانواده تهیونگ هم که اصلا پیگیرش نشدن و براشون مهم نبود که چی میشه، میدونستن بلاخره میاد خونه و چیزیش نمیشه
.
.
.
.
صبح روز بعد تهیونگ چشماشو با سردرد بدی باز میکنه و کمی ناله میکنه از سر دردش
سوهو با سر و صدای کمی که تهیونگ ایجاد کرده بود از خواب بلند میشه و به سمت تهیونگ میره
سوهو: حالت خوبه؟
تهیونگ: من کجام؟ آخخ سرم درد میکنه
سوهو: ما توی بیمارستانیم الان دکتر و خبر میکنم یکم تحمل کن
سوهو دکتر رو خبر میکنه، دکتر علائم حیاتی تهیونگ رو چک میکنه و میگه
دکتر: خب همه چیز اوکیه، همون چیزایی که گفتم رو رعایت کنه
سوهو تشکر میکنه و بعد از رفتن دکتر به تهیونگ کمک میکنه تا باهم برن بیرون و یک سوپ خماری مهمونش میکنه
بعد از خوردن سوپ هردو به سمت خونه هاشون میرن
تهیونگ که فکرش کامل در گیر حرفایی که دکتر به سوهو گفته بود و سوهو به تهیونگ گفته بود، شده بود در خونه رو باز میکنه و با مادرش که توی حال نشسته رو به رو میشه طبق معمول چیزی نمیگه و میره توی اتاقش
یکم دوش میگیره و روی تختش دراز میکشه
بعد از کلی فکر کردن تصمیم میگیره بره پیش دکتری که سوهو بهش پیشنهاد کرده اما خبر نداشته که دکتری که سوهو بهش معرفی کرده در واقع همون دکتر هست که سوهو به جونگکوک هم معرفی کرده
از روی تخت بلند میشه و اماده میشه و به سمت مطب دکتر میره
توی مطب میشینه تا نوبتش بشه و توی همین هنگام به اینکه قراره چی بگه فکر میکنه
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
جونگکوک رو به روی دکتر ماریا میشینه
_خب جناب آقای جئون جونگکوک درسته؟
جونگکوک سر تکون میده
_خب بفرمایید من در خدمت مشکل چیه؟
جونگکوک دست دست کردن رو تموم کرد و گفت
+خب احساس میکنم چند وقته تغییرات عجیبی داشتم
_خب مثلا چه تغییراتی؟
جونگکوک که میدونست نمیتونه بگه که از یک پسر خوشش اومده میگه
+توی مدرسه من یک شخصی هست که من خیلی وقته میشناسمش ولی جدیدا یکم احساس عجیبی نسبت بهش دارم مثلا همین چند شب پیش وقتی دیدم آسیب دیده گریه ام گرفت در حالی که من اصلا گریه نمیکنم در هیچ شرایطی و آخرین بار که گریه کردم توی 5 سالگی بوده در کل که احساس عجیبی دارم، وقتی اون شخص رو میبینم قلبم یکم بیشتر میتپه، به نظرتون من عاشق شدم نه؟
#P⁴⁷
سوهو به خانواده اش زنگ زد و گفت که شب رو خونه یکی از دوستاش میمونه و نمیره خونه
خانواده تهیونگ هم که اصلا پیگیرش نشدن و براشون مهم نبود که چی میشه، میدونستن بلاخره میاد خونه و چیزیش نمیشه
.
.
.
.
صبح روز بعد تهیونگ چشماشو با سردرد بدی باز میکنه و کمی ناله میکنه از سر دردش
سوهو با سر و صدای کمی که تهیونگ ایجاد کرده بود از خواب بلند میشه و به سمت تهیونگ میره
سوهو: حالت خوبه؟
تهیونگ: من کجام؟ آخخ سرم درد میکنه
سوهو: ما توی بیمارستانیم الان دکتر و خبر میکنم یکم تحمل کن
سوهو دکتر رو خبر میکنه، دکتر علائم حیاتی تهیونگ رو چک میکنه و میگه
دکتر: خب همه چیز اوکیه، همون چیزایی که گفتم رو رعایت کنه
سوهو تشکر میکنه و بعد از رفتن دکتر به تهیونگ کمک میکنه تا باهم برن بیرون و یک سوپ خماری مهمونش میکنه
بعد از خوردن سوپ هردو به سمت خونه هاشون میرن
تهیونگ که فکرش کامل در گیر حرفایی که دکتر به سوهو گفته بود و سوهو به تهیونگ گفته بود، شده بود در خونه رو باز میکنه و با مادرش که توی حال نشسته رو به رو میشه طبق معمول چیزی نمیگه و میره توی اتاقش
یکم دوش میگیره و روی تختش دراز میکشه
بعد از کلی فکر کردن تصمیم میگیره بره پیش دکتری که سوهو بهش پیشنهاد کرده اما خبر نداشته که دکتری که سوهو بهش معرفی کرده در واقع همون دکتر هست که سوهو به جونگکوک هم معرفی کرده
از روی تخت بلند میشه و اماده میشه و به سمت مطب دکتر میره
توی مطب میشینه تا نوبتش بشه و توی همین هنگام به اینکه قراره چی بگه فکر میکنه
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
جونگکوک رو به روی دکتر ماریا میشینه
_خب جناب آقای جئون جونگکوک درسته؟
جونگکوک سر تکون میده
_خب بفرمایید من در خدمت مشکل چیه؟
جونگکوک دست دست کردن رو تموم کرد و گفت
+خب احساس میکنم چند وقته تغییرات عجیبی داشتم
_خب مثلا چه تغییراتی؟
جونگکوک که میدونست نمیتونه بگه که از یک پسر خوشش اومده میگه
+توی مدرسه من یک شخصی هست که من خیلی وقته میشناسمش ولی جدیدا یکم احساس عجیبی نسبت بهش دارم مثلا همین چند شب پیش وقتی دیدم آسیب دیده گریه ام گرفت در حالی که من اصلا گریه نمیکنم در هیچ شرایطی و آخرین بار که گریه کردم توی 5 سالگی بوده در کل که احساس عجیبی دارم، وقتی اون شخص رو میبینم قلبم یکم بیشتر میتپه، به نظرتون من عاشق شدم نه؟
- ۴۷۴
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط