pain
#pain
#P⁴⁸
_خب اره میتونه عاشق شدن باشه شما باید با جزئیات بیشتر برام توضیح بدید تا با اطمینان بگم
1ساعت بعد..
_با توجه به حرفای شما میتونم بگم شما در اولین فرصت باید به اون شخص اعتراف کنید، به نظر من از اینجا که رفتید بیرون بهش زنگ بزنید و باهاش قرار بزارید و حستونو با جملات ساده و صادقانه اعتراف کنید
جونگکوک اشکاش رو اروم پاک میکنه و سرشو به تایید تکون میده و بعد از تشکر از اتاق بیرون میره
به محض خروجش از اتاق تلفنش رو از جیبش در میاره تا با تهیونگ قرار بزاره
بهش زنگ میزنه
منشی رو به نفر بعدی میگه: نوبته شماست
تهیونگ میخواست از روی صندلی بلند بشه که یک دفعه گوشیش زنگ میخوره
گوشی رو جواب میده و از روی صندلی بلند میشه و یک دفعه با جونگکوک روبه رو میشه که با تعجب بهش نگاه میکنه
هردو گوشی رو قطع میکنن و بهم نزدیک میشن
هردو همزمان میپرسن
تهیونگ: تو اینجا چیکار میکنی؟
جونگکوک: تو اینجا چیکار میکنی؟
تهیونگ: خب من اینجا وقت دکتر داشتم
جونگکوک: منم تازه وقتم تموم شده و بهت زنگ زدم چون کار واجب داشتم باید میدیدمت کارت که تموم شد بهم زنگ بزن که همدیگه رو توی نزدیک ترین کافه ی اینجا ببینیم
تهیونگ: چیزی شده؟ میخوای نوبت رو کنسل کنم بهم بگی؟
جونگکوک دو دل بود اما خب نمیشد به تهیونگ بگه که بخاطرش نوبت رو کنسل کنه پس سرشو به نشونه منفی تکون داد و گفت: نیاز نیست، کارم واجبه ولی اول برو پیش دکتر مشکلت رو حل کن بعدا همدیگه رو میبینیم باشه؟
تهیونگ سری تکون داد و گفت: باشه هرجور راحتی، پس من میرم
و بعد از در زدن وارد اتاق شد
جونگکوک هم به بیرون مطب رفت و منتظر تماس تهیونگ شد
تهیونگ وارد اتاق شد و قضیه رو براش تعریف کرد، گفت که دیشب چه اتفاقی افتاده و دکتر بهش چی گفته
_خب که اینطور، پس شما دیشب بیهوش شدی و دکتر تشخیص داده به جز مستی شما بخاطر فشار روانی از حال رفتید، خب فکر من دوست صمیمی توام و باهام راحت باش بگو این مدت چی اذیتت کرده؟ آیا توی خانواده مشکلی دارید که بهت فشار آورده یا فشاری که روت هست بحاطر درساته؟
+خب خانم دکتر... اسمتون چی بود ببخشید یادم رفت
دکتر با لبخند مهربونی گفت: ماریا هستم
+اها ممنون، خب سر کار ماریا...
دکتر وسط حرفش پرید
_ببخشید وسط حرفت ولی راحت باش فقط ماریا صدام کن
تهیونگ سری به معنی باشه تکون داد
+خب ماریا بزار از اول از مشکلات خانوادگی بگم...
1ساعت و 15 دقیقه بعد...
+خب که اینطور، درسته تهیونگ جان تو عاشق شدی و به اون کسی که بهش اشاره کردی واقعا حس داری، بیمار قبلی من هم همین حس رو داشت، به هر حال راجب فشار های خانوادگیت میشه گفت شاید ناپدریت و مادرت بیان پیشم و باهاشون حرف بزنم عالیه میشه ولی خب اگر نشد هم مشکلی نیست تو میتونی با اون شخصی که بهش اشاره کردی ازدواج کنی و یا از پدر و مادرت جدا زندگی کنی البته خب با توجه به سختگیری خانواده ات شاید بهتره یکم صبر کنی تا فارغ تحصیل بشی تا شاید راحت تر راضی بشن، راجب درس هم گفتی فشاری روت نیست و فقط از اون شخص مورد نظرت یکم بهت فشار وارد میشه که خب من به بیمار قبلی هم گفتم بعد از اینجا قرار ملاقات بزاره با کسی که میخواد بهش اعتراف کنه و به تو هم همین پیشنهاد رو دارم، به هر حال اگر مشکلی داشتی باز بیا پیشم یا اگر نتونستی بیای میتونی باهام تماس بگیری
کمی مکث میکنه و میگه: تو دوست سوهویی درسته؟
تهیونگ سری به تایید تکون میده
#P⁴⁸
_خب اره میتونه عاشق شدن باشه شما باید با جزئیات بیشتر برام توضیح بدید تا با اطمینان بگم
1ساعت بعد..
_با توجه به حرفای شما میتونم بگم شما در اولین فرصت باید به اون شخص اعتراف کنید، به نظر من از اینجا که رفتید بیرون بهش زنگ بزنید و باهاش قرار بزارید و حستونو با جملات ساده و صادقانه اعتراف کنید
جونگکوک اشکاش رو اروم پاک میکنه و سرشو به تایید تکون میده و بعد از تشکر از اتاق بیرون میره
به محض خروجش از اتاق تلفنش رو از جیبش در میاره تا با تهیونگ قرار بزاره
بهش زنگ میزنه
منشی رو به نفر بعدی میگه: نوبته شماست
تهیونگ میخواست از روی صندلی بلند بشه که یک دفعه گوشیش زنگ میخوره
گوشی رو جواب میده و از روی صندلی بلند میشه و یک دفعه با جونگکوک روبه رو میشه که با تعجب بهش نگاه میکنه
هردو گوشی رو قطع میکنن و بهم نزدیک میشن
هردو همزمان میپرسن
تهیونگ: تو اینجا چیکار میکنی؟
جونگکوک: تو اینجا چیکار میکنی؟
تهیونگ: خب من اینجا وقت دکتر داشتم
جونگکوک: منم تازه وقتم تموم شده و بهت زنگ زدم چون کار واجب داشتم باید میدیدمت کارت که تموم شد بهم زنگ بزن که همدیگه رو توی نزدیک ترین کافه ی اینجا ببینیم
تهیونگ: چیزی شده؟ میخوای نوبت رو کنسل کنم بهم بگی؟
جونگکوک دو دل بود اما خب نمیشد به تهیونگ بگه که بخاطرش نوبت رو کنسل کنه پس سرشو به نشونه منفی تکون داد و گفت: نیاز نیست، کارم واجبه ولی اول برو پیش دکتر مشکلت رو حل کن بعدا همدیگه رو میبینیم باشه؟
تهیونگ سری تکون داد و گفت: باشه هرجور راحتی، پس من میرم
و بعد از در زدن وارد اتاق شد
جونگکوک هم به بیرون مطب رفت و منتظر تماس تهیونگ شد
تهیونگ وارد اتاق شد و قضیه رو براش تعریف کرد، گفت که دیشب چه اتفاقی افتاده و دکتر بهش چی گفته
_خب که اینطور، پس شما دیشب بیهوش شدی و دکتر تشخیص داده به جز مستی شما بخاطر فشار روانی از حال رفتید، خب فکر من دوست صمیمی توام و باهام راحت باش بگو این مدت چی اذیتت کرده؟ آیا توی خانواده مشکلی دارید که بهت فشار آورده یا فشاری که روت هست بحاطر درساته؟
+خب خانم دکتر... اسمتون چی بود ببخشید یادم رفت
دکتر با لبخند مهربونی گفت: ماریا هستم
+اها ممنون، خب سر کار ماریا...
دکتر وسط حرفش پرید
_ببخشید وسط حرفت ولی راحت باش فقط ماریا صدام کن
تهیونگ سری به معنی باشه تکون داد
+خب ماریا بزار از اول از مشکلات خانوادگی بگم...
1ساعت و 15 دقیقه بعد...
+خب که اینطور، درسته تهیونگ جان تو عاشق شدی و به اون کسی که بهش اشاره کردی واقعا حس داری، بیمار قبلی من هم همین حس رو داشت، به هر حال راجب فشار های خانوادگیت میشه گفت شاید ناپدریت و مادرت بیان پیشم و باهاشون حرف بزنم عالیه میشه ولی خب اگر نشد هم مشکلی نیست تو میتونی با اون شخصی که بهش اشاره کردی ازدواج کنی و یا از پدر و مادرت جدا زندگی کنی البته خب با توجه به سختگیری خانواده ات شاید بهتره یکم صبر کنی تا فارغ تحصیل بشی تا شاید راحت تر راضی بشن، راجب درس هم گفتی فشاری روت نیست و فقط از اون شخص مورد نظرت یکم بهت فشار وارد میشه که خب من به بیمار قبلی هم گفتم بعد از اینجا قرار ملاقات بزاره با کسی که میخواد بهش اعتراف کنه و به تو هم همین پیشنهاد رو دارم، به هر حال اگر مشکلی داشتی باز بیا پیشم یا اگر نتونستی بیای میتونی باهام تماس بگیری
کمی مکث میکنه و میگه: تو دوست سوهویی درسته؟
تهیونگ سری به تایید تکون میده
- ۴۷۱
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط