{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌وقتی بچه بودم

‌وقتی بچه بودم
کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم.
مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد؛ می‌گفت «می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.» یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ می‌گفت «می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.» یک شب پرسیدم «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟» گفت «می‌رسی به شرط اینکه بخوابی.» هر شب با خوشحالی می‌خوابیدم. اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.
دیشب مادرمو خواب دیدم؛ پرسید «هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟» گفتم «شب‌ها نمی‌خوابم.» گفت «مگر چه آرزویی داری؟» گفتم «تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.» گفت «سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی.»
دیدگاه ها (۱۹)

یاامام حسن مجتبی(ع) تمام کسانی که حاجت دارند حاجات روا کن ون...

مرد باشی یا زن،مرگ تمامت میکند..."انسان باش"تا جاودانه زندگی...

انســان به وسعت تفکــرشآزاد استجنسیت واژه بی معنــاستانســان...

‏🦊[۱۲:۳۶ ~ ۱۲:۴۲ به وقت کره]بنگ های ㅎㅎㅎدیشب وقتی خواب بودم،ل...

part 3استاد جذاب من

دامیان در ذهنش:من... من کمکش کردم چون کار درست همین بود! آره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط