Rain of sorrow and joy
✨Rain of sorrow and joy✨
✨بارون غم و شادی!✨
PART¹
(علامت ها:ا.ت+ بابای ا.ت÷ مامان ا.ت× خواهر ا.ت/ )
بیوی ا.ت:
+صبح از خواب بلند شدم ساعت ۱۱:۰۰ بود!عجیبه من همیشه تا ساعت ۱ ظهر خوابم😶
از روی تخته نازنینم بلند شدم و یه دوش ۳۰مین گرفتم...اومدم بیرون و موهامو با سشوار خشک کردم یه لباسه باز پوشیدم چون کُخ داشتم(خداشفات بده فرزندم🗿)و موهامو باز نگه داشتم عرررر موهام از باسنم هم رد کرده...روتین پوستیم رو انجام دادم و رفتم پایین
+سلاممممم صبح بخیرهمگی(با لبخند)
/به به خانم برای اولین بار زود بیدار شدنننن
+درد بی درمون
/ایششششششش
×صبحت بخیر خانم سحرخیز
+عههه مامان اینجوری حرف نزن الان تمساح خانم منو مسخره میکنه
/(خنده)وایییی مامان دمت گرم(خنده)
+ایششششش....سلام بابایی جونممم
÷سلام دخترم بشین بخور(سرد)
(همچنان از زبون ا.ت)
از این لحنِ بابام ناراحت شدم البته همیشه همینجوری بامن حرف میزنه هعییییی...اهمیتی ندادم و رفتم روی صندلی نشستم و شروع به صبحونه خوردن کردم... بعد یه ربعی دیگه سیر شدم و رفتم روی مبل نازنینم نشستم(این کلا به هرجا که بتونه بخوابه باهاش بهش میگه نازنینم🗿خدا شفاش بده🗿)داشتم با گوشیم ور میرفتم که یهو پدره گرامی صدام کرد
+بله بابا؟کاری داشتی؟
÷»ا.ت تو...تو...تو باید ازدواج کنی اونم با جونگ کوک(عشق کردین چه سریع دارم این دو زوج عزیز رو به هم میرسونم🗿اصلا بنده عالیم عالی🗿)
×چی میگی؟حالیت هست داری چی میگی؟
/هن؟
+چی؟...حتما داری باهام شوخی میکنی دیگه درسته؟(با استرس)
÷نخیرم خیلی جدی میگم...تو...تو باید با جئون جونگ کوک ازدواج کنی(یکم داد و کلا سرد🗿)
×چی میگی میفهمی داری چی میگی؟(با داد)اون...اون یه مافیایه(با داد)(دوستان خانواده ا.ت میدونن کوک عزیزه ما چیکارس🗿)
÷خفه شو...همین که گفتم...الآنم بس کنید(با داد..اینا کلا دوست دارن داد بزنن و براشون هم همسایه ها مهم نیس🗿موندم چجوری با این دادهاشون دیوار نشکسته🗿😂)
+بابا....مَـ...مَـ...من دخترتم میفهمی دخترت...داری منو دستی دستی بدبخت میکنی(با داد و لکنت🗿)اون یه مافیاست...میفهمی مافیا(آخرش باداد)
÷بسه ا.ت بسهه...خفه شو این ازدواج به خواسته منم نبود مجبور شدم میفهمی مجبور...فقط به خاطره شرکت هامونه و مخصوصا خانوادمون هر و دو شرکت دارن سقوط میکنن...برای برطرف شدن این قضیه باید باهم همکاری کنیم ولی چون میترسیم که یکی مون خیانت کنه مجبور شدیم تو و جونگ کوک رو به عقد هم برسونیم(با داد)
+من نمیخوام....نمیخوام با کسی ازدواج کنم که نه دیدمش نه میدونم چه اخلاقی داره...اصلا نمیخوام ازدواج کنم نمیخوام...نمیخوام به خاطره برطرف شدن شرکتتون با یکی که اصلا نمی شناسمش ازدواج کنم(با داد و گریه...خاک تو سرت از خدات هم باشه🗿)
÷اَه...خفه شو دیگه(با داد شدید)
از زبون ا.ت:
با سوزشی که به گونه های خیسم خورد همه جا در سکوت حکم فرما شد و فقط با بی صدایی گریه می کردم...بدون هیچ حرفی و نگاهی به اونا سریع رفتم به سمت اتاقم و فقط گریه میکردم...روی تخته نازنینم دراز کشیدم و یهو سیاهی
خب دوستان چطور بود؟میدونم ریدم🗿😑
ولی چقدر اینا داد زدن دیوار شکست😑🗿
خب برای پارت دو یکم صبر کنین تا تایپ کنم✨
لایک و کامنت هم یادتون نره پرنسس هام(:
(اگه جایی غلط املایی داشتم بدونین تقصیره این کیبورد نفهم بنده هس🗿
✨بارون غم و شادی!✨
PART¹
(علامت ها:ا.ت+ بابای ا.ت÷ مامان ا.ت× خواهر ا.ت/ )
بیوی ا.ت:
+صبح از خواب بلند شدم ساعت ۱۱:۰۰ بود!عجیبه من همیشه تا ساعت ۱ ظهر خوابم😶
از روی تخته نازنینم بلند شدم و یه دوش ۳۰مین گرفتم...اومدم بیرون و موهامو با سشوار خشک کردم یه لباسه باز پوشیدم چون کُخ داشتم(خداشفات بده فرزندم🗿)و موهامو باز نگه داشتم عرررر موهام از باسنم هم رد کرده...روتین پوستیم رو انجام دادم و رفتم پایین
+سلاممممم صبح بخیرهمگی(با لبخند)
/به به خانم برای اولین بار زود بیدار شدنننن
+درد بی درمون
/ایششششششش
×صبحت بخیر خانم سحرخیز
+عههه مامان اینجوری حرف نزن الان تمساح خانم منو مسخره میکنه
/(خنده)وایییی مامان دمت گرم(خنده)
+ایششششش....سلام بابایی جونممم
÷سلام دخترم بشین بخور(سرد)
(همچنان از زبون ا.ت)
از این لحنِ بابام ناراحت شدم البته همیشه همینجوری بامن حرف میزنه هعییییی...اهمیتی ندادم و رفتم روی صندلی نشستم و شروع به صبحونه خوردن کردم... بعد یه ربعی دیگه سیر شدم و رفتم روی مبل نازنینم نشستم(این کلا به هرجا که بتونه بخوابه باهاش بهش میگه نازنینم🗿خدا شفاش بده🗿)داشتم با گوشیم ور میرفتم که یهو پدره گرامی صدام کرد
+بله بابا؟کاری داشتی؟
÷»ا.ت تو...تو...تو باید ازدواج کنی اونم با جونگ کوک(عشق کردین چه سریع دارم این دو زوج عزیز رو به هم میرسونم🗿اصلا بنده عالیم عالی🗿)
×چی میگی؟حالیت هست داری چی میگی؟
/هن؟
+چی؟...حتما داری باهام شوخی میکنی دیگه درسته؟(با استرس)
÷نخیرم خیلی جدی میگم...تو...تو باید با جئون جونگ کوک ازدواج کنی(یکم داد و کلا سرد🗿)
×چی میگی میفهمی داری چی میگی؟(با داد)اون...اون یه مافیایه(با داد)(دوستان خانواده ا.ت میدونن کوک عزیزه ما چیکارس🗿)
÷خفه شو...همین که گفتم...الآنم بس کنید(با داد..اینا کلا دوست دارن داد بزنن و براشون هم همسایه ها مهم نیس🗿موندم چجوری با این دادهاشون دیوار نشکسته🗿😂)
+بابا....مَـ...مَـ...من دخترتم میفهمی دخترت...داری منو دستی دستی بدبخت میکنی(با داد و لکنت🗿)اون یه مافیاست...میفهمی مافیا(آخرش باداد)
÷بسه ا.ت بسهه...خفه شو این ازدواج به خواسته منم نبود مجبور شدم میفهمی مجبور...فقط به خاطره شرکت هامونه و مخصوصا خانوادمون هر و دو شرکت دارن سقوط میکنن...برای برطرف شدن این قضیه باید باهم همکاری کنیم ولی چون میترسیم که یکی مون خیانت کنه مجبور شدیم تو و جونگ کوک رو به عقد هم برسونیم(با داد)
+من نمیخوام....نمیخوام با کسی ازدواج کنم که نه دیدمش نه میدونم چه اخلاقی داره...اصلا نمیخوام ازدواج کنم نمیخوام...نمیخوام به خاطره برطرف شدن شرکتتون با یکی که اصلا نمی شناسمش ازدواج کنم(با داد و گریه...خاک تو سرت از خدات هم باشه🗿)
÷اَه...خفه شو دیگه(با داد شدید)
از زبون ا.ت:
با سوزشی که به گونه های خیسم خورد همه جا در سکوت حکم فرما شد و فقط با بی صدایی گریه می کردم...بدون هیچ حرفی و نگاهی به اونا سریع رفتم به سمت اتاقم و فقط گریه میکردم...روی تخته نازنینم دراز کشیدم و یهو سیاهی
خب دوستان چطور بود؟میدونم ریدم🗿😑
ولی چقدر اینا داد زدن دیوار شکست😑🗿
خب برای پارت دو یکم صبر کنین تا تایپ کنم✨
لایک و کامنت هم یادتون نره پرنسس هام(:
(اگه جایی غلط املایی داشتم بدونین تقصیره این کیبورد نفهم بنده هس🗿
- ۱۵.۲k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط