الماسی گم شده در مه 💎🌫️
الماسی گم شده در مه 💎🌫️
پارت6️⃣
از زبان: نویسنده ✍️(بازم چاتی پاتی یا همون چت جی پی تی دست به قلم شد چون نویسنده هنوز دنبال ایده میگشت🗿🎀)
[همچنان وسط جنگل...مه هنوز همهجا رو پوشونده بود.🌫️]
مویچیرو:*آروم اطراف رو نگاه کرد.*...حواست به اطرافت باش.
هانائو: چشم...🙂🎀
{هردوشون خیلی آروم بین درختها جلو میرفتن.}
(چند دقیقه بعد...صدای آرومی از بین بوتهها اومد. خششششش...🌿)
هانائو:*ناخودآگاه به مویچیرو نزدیکتر شد.*
مویچیرو:*متوجه شد، اما چیزی نگفت.*
{یه لحظه بعد...یه روباه کوچولو از بین بوتهها بیرون اومد.🦊}
هانائو: اووووخ...🥹💖*آروم نشست و دستشو جلو برد.*
روباه:*چند لحظه به هانائو نگاه کرد، بعد آروم دستشو بو کرد.*
هانائو: چقدر نازییی...🥹🎀
مویچیرو:*آروم به هانائو نگاه میکرد.*
مویچیرو:*تو ذهنش: ...حیوانات خیلی زود بهش اعتماد میکنن.*
هانائو:*آروم سر روباه رو نوازش کرد.*
روباه:*دمشو تکون داد و بعد از چند لحظه دوباره بین درختها دوید و ناپدید شد.*
هانائو:*با لبخند بلند شد.* فکر کنم ازم خوشش اومد.🥹🌸
مویچیرو:*لبخند خیلی ریزی زد.* ...فکر کنم.
هانائو:*چشمش به لبخند مویچیرو افتاد.*
هانائو:*تو ذهنش: دوباره...لبخند زد...😳💖*
(همون موقع...صدای غرش آرومی از دور شنیده شد. غررررر...)
مویچیرو:*لبخندش محو شد و دستشو روی قبضه شمشیرش گذاشت.* ...این یکی، روباه نیست.
هانائو:*اونم سریع دستشو روی قبضه شمشیرش گذاشت.*
ادامه دارد...🗿🎀
نویسنده ✍️:خوووووو🥹💎
اول یه روباه ناز اومد، بعد انگار یه مهمون ناخونده رسید...🗿🎀 نظرتون؟🤓تو کامنت بگینننن🎀کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖
پارت6️⃣
از زبان: نویسنده ✍️(بازم چاتی پاتی یا همون چت جی پی تی دست به قلم شد چون نویسنده هنوز دنبال ایده میگشت🗿🎀)
[همچنان وسط جنگل...مه هنوز همهجا رو پوشونده بود.🌫️]
مویچیرو:*آروم اطراف رو نگاه کرد.*...حواست به اطرافت باش.
هانائو: چشم...🙂🎀
{هردوشون خیلی آروم بین درختها جلو میرفتن.}
(چند دقیقه بعد...صدای آرومی از بین بوتهها اومد. خششششش...🌿)
هانائو:*ناخودآگاه به مویچیرو نزدیکتر شد.*
مویچیرو:*متوجه شد، اما چیزی نگفت.*
{یه لحظه بعد...یه روباه کوچولو از بین بوتهها بیرون اومد.🦊}
هانائو: اووووخ...🥹💖*آروم نشست و دستشو جلو برد.*
روباه:*چند لحظه به هانائو نگاه کرد، بعد آروم دستشو بو کرد.*
هانائو: چقدر نازییی...🥹🎀
مویچیرو:*آروم به هانائو نگاه میکرد.*
مویچیرو:*تو ذهنش: ...حیوانات خیلی زود بهش اعتماد میکنن.*
هانائو:*آروم سر روباه رو نوازش کرد.*
روباه:*دمشو تکون داد و بعد از چند لحظه دوباره بین درختها دوید و ناپدید شد.*
هانائو:*با لبخند بلند شد.* فکر کنم ازم خوشش اومد.🥹🌸
مویچیرو:*لبخند خیلی ریزی زد.* ...فکر کنم.
هانائو:*چشمش به لبخند مویچیرو افتاد.*
هانائو:*تو ذهنش: دوباره...لبخند زد...😳💖*
(همون موقع...صدای غرش آرومی از دور شنیده شد. غررررر...)
مویچیرو:*لبخندش محو شد و دستشو روی قبضه شمشیرش گذاشت.* ...این یکی، روباه نیست.
هانائو:*اونم سریع دستشو روی قبضه شمشیرش گذاشت.*
ادامه دارد...🗿🎀
نویسنده ✍️:خوووووو🥹💎
اول یه روباه ناز اومد، بعد انگار یه مهمون ناخونده رسید...🗿🎀 نظرتون؟🤓تو کامنت بگینننن🎀کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖
- ۸۲۵
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط