{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری..

همخونه اجباری..
پارت 52.

"ویو پارک دوین"

گوشیم رو روی مبل انداختم...

و خودمم کنار بم نشستم.

یه نفس بلند کشیدم.

+«نجات پیدا کردم.»

جونگ کوک که داشت برای خودش قهوه درست میکرد...

بدون اینکه برگرده گفت:

_«فعلاً.»

چشمامو ریز کردم.

+«بازم فعلاً؟»

_«آره.»

+«چرا؟»

قهوه رو هم زد...

بعد آروم برگشت سمتم.

یه جرعه خورد.

_«چون فردا شرکت...»

_«قراره محاکمه بشی.»

+«وای بابا.»

+«انگار آدم کشتم.»

_«برای ملیس و سوآ...»

_«تقریباً آره.»

خندم گرفت.

+«بیچاره‌ها.»

_«بیچاره؟»

_«از صبح بیشتر از من سراغتو گرفتن.»

ابروهام بالا رفت.

+«سراغ منو از تو؟»

_«آره.»

+«چرا؟»

_«نمیدونم.»

_«شاید چون رئیسم.»

شونه بالا انداختم.

+«من که باور نمیکنم.»

جونگ کوک لیوان قهوه‌ش رو برداشت...

و اومد روی کاناپه روبه‌روم نشست.

یه لحظه نگام کرد.

بعد یه لبخند خیلی ریز زد.

اون لبخند...

خطرناک بود.

یعنی یه چیزی توی سرش میگذشت.

+«چی؟»

_«هیچی.»

+«نه...»

+«اون قیافه یعنی یه چیزی میخوای بگی.»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خیلی خونسرد گفت:

_«دوین...»

+«هوم؟»

_«فکر کنم...»

_«اینا من و تو رو شیپ میکنن.»

سه ثانیه فقط زل زدم بهش.

بعد...

+«چییی؟!»

انقدر بلند گفتم که بم از روی مبل پرید.

+«کی؟!»

جونگ کوک خندید.

_«ملیس و سوآ.»

+«غلط کردن.»

_«آروم‌تر.»

+«نه!»

+«اصلاً از کجات درآوردی؟»

_«از حرفاشون.»

_«از نگاهاشون.»

_«از اینکه هر بار اسم تو میاد...»

_«یه نگاه به من میکنن.»

+«نه بابا.»

_«آره.»

+«داری فیلم میبافی.»

_«فیلم نمیبافم.»

_«صبح ملیس ازم پرسید...»

_«از دوین خوشتون نمیاد؟»

چشمام گرد شد.

+«جدی؟»

_«آره.»

_«بعدم گفت...»

_«احساس میکنم با دوین فرق داری.»

دستم رفت روی پیشونیم.

+«یا خدا...»

+«این دختر دیوونه‌ست.»

جونگ کوک خندید.

_«فقط اون نیست.»

_«سوآ هم امروز توی جلسه هی جای خالیتو نگاه میکرد.»

+«اون که کلاً فضوله.»

_«دقیقاً.»

+«پس نتیجه میگیریم...»

+«مشکل از اوناست.»

_«نه.»

_«فکر کنم...»

_«مشکل از ماست.»

+«ما؟»

_«آره.»

+«ما چیکار کردیم؟»

جونگ کوک با شیطنت نگام کرد.

_«شاید...»

_«زیادی طبیعی نقش بازی کردیم.»

یهو یاد حرفای صبح افتادم.

جلوی مامان و بابام...

دست گرفتنمون...

لبخند زدنمون...

اون نگاه‌ها...

گونه‌هام کم‌کم گرم شد.

سریع صورتمو برگردوندم.

+«اصلاً...»

+«تو زیادی طبیعی بازی کردی.»

_«من؟»

+«آره.»

_«تو هم کم نیاوردی.»

+«من مجبور بودم.»

_«منم.»

چند ثانیه سکوت شد.

بعد هردومون همزمان گفتیم:

_«فردا نباید بذاریم چیزی بفهمن.»

_«فردا نباید بذاریم چیزی بفهمن.»

به هم نگاه کردیم...

و همزمان زدیم زیر خنده.

+«دفعه بعد تو کمتر نقش بازی کن.»

_«اول خودت کمتر هول شو.»

+«من هول شدم؟»

_«خیلی.»

+«اصلاً.»

_«خیلی.»

+«پیرمرد.»

_«لجباز.»

و دوباره...

کل‌کل همیشگی‌مون...

توی خونه شروع شد؛

بی‌خبر از اینکه...

فردای اون روز...

قرار بود اتفاقی بیفته...

که نه فقط ملیس و سوآ...

بلکه کل شرکت...

شروع کنن به شک کردن...
دیدگاه ها (۱۱)

همخونه اجباری.. پارت 53."ویو پارک دوین"هنوز خنده‌مون تموم نش...

همخونه اجباری.. پارت 54."ویو پارک دوین"ساعت...دوازده و نیم ش...

همخونه اجباری.. پارت 51."ویو پارک دوین"هنوزم...صورتم داغ بود...

همخونه اجباری.. پارت 50."ویو جئون جونگ کوک"دوین با بالشت دنب...

همخونه اجباری... پارت 110."ویو جئون جونگ کوک"چند دقیقه به صف...

همخونه اجباری... پارت 85."ویو سوآ"از همون لحظه‌ای که پارک دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط