همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 51.
"ویو پارک دوین"
هنوزم...
صورتم داغ بود.
بم رو بغل کرده بودم...
ولی ذهنم اصلاً پیشش نبود.
چه مرگم شده بود؟
تا چند دقیقه پیش...
جونگ کوک...
اونجوری...
نزدیکم بود.
اونقدر نزدیک...
که اگه یکم دیگه تکون میخورد...
با حرص سرم رو تکون دادم.
+«هعییی پارک دوین...»
+«جمعش کن.»
بم با تعجب نگام کرد.
+«به تو ربطی نداره.»
همون موقع...
صدای جونگ کوک از بالای پلهها اومد.
_«داری با گربه حرف میزنی؟»
سرمو بلند کردم.
+«حسودیت شد؟»
_«نه.»
_«فقط نگران سلامت روان گربهم.»
اخم کردم.
+«بم گربهی منه.»
_«تا وقتی تو غذاش یادت میره...»
_«فکر کنم نصفش مال منه.»
+«خیلی پرویی.»
جونگ کوک با خنده از پلهها پایین اومد.
این بار...
برخلاف چند دقیقه قبل...
هردومون انگار داشتیم وانمود میکردیم...
هیچ اتفاقی نیفتاده.
رفت سمت آشپزخونه.
یه لیوان آب برای خودش ریخت.
بعد بدون اینکه برگرده سمتم گفت:
_«راستی...»
+«هوم؟»
_«به ملیس و سوآ زنگ بزن.»
ابروهام بالا رفت.
+«چرا؟»
لیوان رو روی کابینت گذاشت.
_«از صبح نگران بودن.»
_«چند بار سراغتو گرفتن.»
+«جدی؟»
_«آره.»
_«ملیس گفت اگه جواب تلفنتو ندی...»
_«بعد از شرکت میخوان بیان خونمون.»
چشمام گرد شد.
+«وای نه.»
+«گوشیم!»
سریع رفتم سمت کیفم.
گوشی رو برداشتم.
همین که روشنش کردم...
نفسم بند اومد.
۲۷ تماس از دست رفته
۱۸ پیام
+«یااااا خدا...»
جونگ کوک با خونسردی یه جرعه آب خورد.
_«دیدی؟»
_«گفتم نگرانن.»
لبمو گاز گرفتم.
+«الان منو میکشن.»
_«احتمال زیاد.»
+«خیلی ممنونی بابت دلگرمیت.»
_«خواهش میکنم.»
چشم غرهای براش رفتم.
بعد سریع روی اسم ملیس زدم.
هنوز یه بوق کامل نخورده بود که...
_«پااااارک دوووووین!»
گوشیمو از گوشم فاصله دادم.
+«وای گوشم!»
ملیس با حرص داد زد.
_«کجایی تو؟!»
_«زندهای؟!»
_«میدونی من و سوآ از صبح چند بار زنگ زدیم؟!»
سوآ هم از اون طرف داد زد.
_«بده به من!»
بعد صدای سوآ اومد.
_«دوین!»
_«قسم میخورم فردا ببینمت...»
_«خفِت میکنم.»
با خنده روی مبل نشستم.
+«ببخشید خب...»
+«مامان و بابام اومده بودن.»
_«خب یه پیام؟!»
+«یادم رفت.»
_«یادت رفت؟!»
+«آره.»
ملیس دوباره گوشی رو گرفت.
_«قسم میخورم فقط تو میتونی یادت بره بیست نفر نگرانتن.»
+«اغراق نکن.»
_«اغراق؟!»
_«سوآ سه بار میخواست بیاد خونت.»
سوآ از پشت خط گفت:
_«هنوزم میام.»
+«نیا.»
_«چرا؟»
یه لحظه مکث کردم.
ناخودآگاه نگاهم به جونگ کوک افتاد.
داشت به کابینت تکیه داده بود...
و با یه لبخند خیلی کمرنگ...
گفتوگوی منو گوش میداد.
سریع نگاهمو ازش گرفتم.
+«فقط...»
+«الان خونه شلوغه.»
_«باشه.»
_«فردا حسابی از خجالتم درمیای.»
+«منتظرم.»
_«ببین فردا.»
+«باشه بابا.»
تماس قطع شد.
یه نفس راحت کشیدم.
گوشی رو روی مبل انداختم.
+«جون سالم به در بردم.»
جونگ کوک پوزخند زد.
_«فعلاً.»
+«یعنی چی فعلاً؟»
_«فردا شرکت...»
_«وقتی ملیس و سوآ ببیننت...»
_«اون موقع تازه میفهمی سالم به در بردی یا نه.»
چند ثانیه به هم نگاه کردیم...
بعد بیاختیار...
هردومون خندیدیم.
پارت 51.
"ویو پارک دوین"
هنوزم...
صورتم داغ بود.
بم رو بغل کرده بودم...
ولی ذهنم اصلاً پیشش نبود.
چه مرگم شده بود؟
تا چند دقیقه پیش...
جونگ کوک...
اونجوری...
نزدیکم بود.
اونقدر نزدیک...
که اگه یکم دیگه تکون میخورد...
با حرص سرم رو تکون دادم.
+«هعییی پارک دوین...»
+«جمعش کن.»
بم با تعجب نگام کرد.
+«به تو ربطی نداره.»
همون موقع...
صدای جونگ کوک از بالای پلهها اومد.
_«داری با گربه حرف میزنی؟»
سرمو بلند کردم.
+«حسودیت شد؟»
_«نه.»
_«فقط نگران سلامت روان گربهم.»
اخم کردم.
+«بم گربهی منه.»
_«تا وقتی تو غذاش یادت میره...»
_«فکر کنم نصفش مال منه.»
+«خیلی پرویی.»
جونگ کوک با خنده از پلهها پایین اومد.
این بار...
برخلاف چند دقیقه قبل...
هردومون انگار داشتیم وانمود میکردیم...
هیچ اتفاقی نیفتاده.
رفت سمت آشپزخونه.
یه لیوان آب برای خودش ریخت.
بعد بدون اینکه برگرده سمتم گفت:
_«راستی...»
+«هوم؟»
_«به ملیس و سوآ زنگ بزن.»
ابروهام بالا رفت.
+«چرا؟»
لیوان رو روی کابینت گذاشت.
_«از صبح نگران بودن.»
_«چند بار سراغتو گرفتن.»
+«جدی؟»
_«آره.»
_«ملیس گفت اگه جواب تلفنتو ندی...»
_«بعد از شرکت میخوان بیان خونمون.»
چشمام گرد شد.
+«وای نه.»
+«گوشیم!»
سریع رفتم سمت کیفم.
گوشی رو برداشتم.
همین که روشنش کردم...
نفسم بند اومد.
۲۷ تماس از دست رفته
۱۸ پیام
+«یااااا خدا...»
جونگ کوک با خونسردی یه جرعه آب خورد.
_«دیدی؟»
_«گفتم نگرانن.»
لبمو گاز گرفتم.
+«الان منو میکشن.»
_«احتمال زیاد.»
+«خیلی ممنونی بابت دلگرمیت.»
_«خواهش میکنم.»
چشم غرهای براش رفتم.
بعد سریع روی اسم ملیس زدم.
هنوز یه بوق کامل نخورده بود که...
_«پااااارک دوووووین!»
گوشیمو از گوشم فاصله دادم.
+«وای گوشم!»
ملیس با حرص داد زد.
_«کجایی تو؟!»
_«زندهای؟!»
_«میدونی من و سوآ از صبح چند بار زنگ زدیم؟!»
سوآ هم از اون طرف داد زد.
_«بده به من!»
بعد صدای سوآ اومد.
_«دوین!»
_«قسم میخورم فردا ببینمت...»
_«خفِت میکنم.»
با خنده روی مبل نشستم.
+«ببخشید خب...»
+«مامان و بابام اومده بودن.»
_«خب یه پیام؟!»
+«یادم رفت.»
_«یادت رفت؟!»
+«آره.»
ملیس دوباره گوشی رو گرفت.
_«قسم میخورم فقط تو میتونی یادت بره بیست نفر نگرانتن.»
+«اغراق نکن.»
_«اغراق؟!»
_«سوآ سه بار میخواست بیاد خونت.»
سوآ از پشت خط گفت:
_«هنوزم میام.»
+«نیا.»
_«چرا؟»
یه لحظه مکث کردم.
ناخودآگاه نگاهم به جونگ کوک افتاد.
داشت به کابینت تکیه داده بود...
و با یه لبخند خیلی کمرنگ...
گفتوگوی منو گوش میداد.
سریع نگاهمو ازش گرفتم.
+«فقط...»
+«الان خونه شلوغه.»
_«باشه.»
_«فردا حسابی از خجالتم درمیای.»
+«منتظرم.»
_«ببین فردا.»
+«باشه بابا.»
تماس قطع شد.
یه نفس راحت کشیدم.
گوشی رو روی مبل انداختم.
+«جون سالم به در بردم.»
جونگ کوک پوزخند زد.
_«فعلاً.»
+«یعنی چی فعلاً؟»
_«فردا شرکت...»
_«وقتی ملیس و سوآ ببیننت...»
_«اون موقع تازه میفهمی سالم به در بردی یا نه.»
چند ثانیه به هم نگاه کردیم...
بعد بیاختیار...
هردومون خندیدیم.
- ۲.۳k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط