بعد از سال ها برگشتم به محله ای که فکر میکردم هنوز من را
بعد از سال ها برگشتم به محله ای که فکر میکردم هنوز من را به خاطرش دارد ، امروز سفر کردم به دنیای خودم، جایی که زاده شدم و شکل گرفتم ، احساس کردم و بزرگ شدم ، دیدم و تجربه کردم . جایی که بارها زمین خوردم و شکستم اما چیزی به نام امید مثل ریشه ی درختان بلوط در من زنده ماند . روزهای خاطره انگیز، فوتبال بازی کردن ها و زمین خوردن ها کفه کوچه های خاکی ، خیلی زیباتر از جهان امروز بودند.... اما چیزی از واقعیت و درک ماهیت دنیاو ادماش نمیدیدم! همین باعث میشه از فکر کردن به اون روز ها لذت ببرم 🙂 . دیوار ها با من حرف میزنند ، گویا میخواهند بهم یاد اوری کنند هنوز همان بچه، با لباس های خاکی و چشمانی پر از مظلومیت، منتظر روزیه که تو آن را به رویاهایش برسانی .
دلنوشته ی من📋✏️
شما ام اگر متن یا دلنوشته ای دارید کامنت کنید...
دلنوشته ی من📋✏️
شما ام اگر متن یا دلنوشته ای دارید کامنت کنید...
- ۳۲۵
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط