I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁵⁵
یه چوب روبهروی رودخونه پیدا کردم و روش نشستم
کمرم به شدت درد میکرد..جوری که راه رفتن برام سخت شده بود
پسرا شروع کردن به گرفتن عکس های مسخره و خندهدار برای یادگاری
وقتی درد کمرم بهتر شد،بلند شدم
موقع بلند شدن پشتم رو نگاه کردم که خاکی نباشه
همون لحظه صدای 'اوووووو' گفتن جیمین اومد:
جیمین:نیلسو ببین چه عکسی ازت گرفتم
همون لحظه که سرم رو برگردونده بودم..
خیلی قشنگ شده بود..انگار واقعا ژست گرفته بودم
لبخندی زدم:
-خیلی قشنگ شده..مرسی
جیمین:یاااا کاری نکردم
دوباره راه افتادیم..به یه درخت رسیدیم..درختی که خیلی گنده و بلند بود..من قشنگ میتونستم پشتش قایم بشم
نامجون:بچه ها میخواید با این درخته عکس بگیریم؟
-خیلی باحال میشه
همه یه جایی از درخت وایسادن..جیمین هم گوشی رو روی سلفی گذاشت تا خودش هم باشه
من از درخت رفتم بالا و به یه شاخه آویزون شدم
عکس گرفته شد
و بعدش همشون دنبال من میگشتن..انگار منو ندیده بودن..میخواستم ساکت بمونم تا یکم اذیتشون کنم
بعد از ۱۰ دقیقه،از روی درخت پریدم پایین
تهیونگ از ترس افتاد روی زمین
جین انقدر جیغ زد که نزدیک بود صورتش چروک بشه
هوسوک تقریبا توی جنگل گم شد
یونگی هیچ واکنشی نشون نداد
جیمین گوشی از دستش افتاد
نامجون با عزرائیل ملاقات کرد و یه دور همه ی امام هارو گفت
جونگکوک هم خودشو پشت سنگ بزرگی قایم کرد
و من روی زمین افتاده بودم و فقط میخندیدم..نمیتونستم نفس بکشم..اشکم از خنده در اومده بود..قیافه هاشون دیدنی بود
بعد از کمی دعوا کردن و خندیدن،خواستیم برگردیم
توی راه یه گربه ی کوچولو دیدم..قهوهای و کمی هم نارنجی بود
روی پاهام نشستم و سرشو ناز کردم..خیلی زود باهام دوست شد..بغلش کردم و روی زمین نشستم
کمی باهم بازی کردیم..بعد ازش خداحافظی کردم و بلند شدم
سرمو بلند کردم و با تهیونگی که داره ازم فیلم میگیره مواجه شدم
-تو داشتی فیلم میگرفتی؟
+خیلی کیوت و خوردنی شده بودی
گونههام قرمز شد..یکی زدم توی شونش و راه افتادم
۲۰ دقیقه راه میرفتیم..تا نصف راه برگشت رو رفته بودیم
اینبار دلم درد گرفت..درد وحشتناک..راه رفتن برام سخت شد
روی چمن ها نشستم..تهیونگ سرش رو کج کرد
+چی شده؟
-خسته شدم
+دروغ
-پاهام درد میکنه
+بازم دروغ
-باشه باختم..دلم خیلی درد میکنه
روبه پسرا کرد و گفت:
+بچه ها شما برید..ماهم اومدیم
جونگکوک:باشه..ما میریم شماها به هم اعتراف کنید
-ای مرضضض
یه چوب برداشتم و سمتش پرت کردم
پسرا دور شده بودن..دلم کمتر از قبل درد میکرد
وقتی که خواستم بلند شم،تهیونگ با یه دست بغلم کرد
مشتامو میزدم به کمرش..پاهامو بهش میکوبیدم..اصلا تکون نمیخورد
بلکه به راهش هم ادامه داد..خودمو ول کردم و سرمو روی شونش گذاشتم
با قدمای بلندش رسیدیم پیش پسرا
سرمو توی گردنش فرو کردم تا با چهره ی پسرا روبهرو نشم
رسیدیم به کلبه..تهیونگ هنوز ولم نکرده بود
منو برد و توی اتاقم گذاشت
ازش تشکر کردم و رفت..
امشب میرفتیم دور اتیش..همونجایی که گفتم با اقای لی میریم
تا شب باید یکم استراحت میکردم..یه مسکن خوردم..چیزی نگذشته بود که خوابم برد...
موهام تکون میخورد..از نوع ارامش بخشش!
چشمام رو باز کردم..تهیونگ بالا سرم بود و موهام رو ناز میکرد..یه نگاهی به خودم انداختم
توی خودم جمع شده و دستم رو محکم رو دلم گذاشته بودم
+دوباره دلت درد گرفت؟
-نمیدونم..اونموقع خواب بودم(خنده)
*ادامه دارد...
[اسلاید دو:جانگ نیلسو]
Part⁵⁵
یه چوب روبهروی رودخونه پیدا کردم و روش نشستم
کمرم به شدت درد میکرد..جوری که راه رفتن برام سخت شده بود
پسرا شروع کردن به گرفتن عکس های مسخره و خندهدار برای یادگاری
وقتی درد کمرم بهتر شد،بلند شدم
موقع بلند شدن پشتم رو نگاه کردم که خاکی نباشه
همون لحظه صدای 'اوووووو' گفتن جیمین اومد:
جیمین:نیلسو ببین چه عکسی ازت گرفتم
همون لحظه که سرم رو برگردونده بودم..
خیلی قشنگ شده بود..انگار واقعا ژست گرفته بودم
لبخندی زدم:
-خیلی قشنگ شده..مرسی
جیمین:یاااا کاری نکردم
دوباره راه افتادیم..به یه درخت رسیدیم..درختی که خیلی گنده و بلند بود..من قشنگ میتونستم پشتش قایم بشم
نامجون:بچه ها میخواید با این درخته عکس بگیریم؟
-خیلی باحال میشه
همه یه جایی از درخت وایسادن..جیمین هم گوشی رو روی سلفی گذاشت تا خودش هم باشه
من از درخت رفتم بالا و به یه شاخه آویزون شدم
عکس گرفته شد
و بعدش همشون دنبال من میگشتن..انگار منو ندیده بودن..میخواستم ساکت بمونم تا یکم اذیتشون کنم
بعد از ۱۰ دقیقه،از روی درخت پریدم پایین
تهیونگ از ترس افتاد روی زمین
جین انقدر جیغ زد که نزدیک بود صورتش چروک بشه
هوسوک تقریبا توی جنگل گم شد
یونگی هیچ واکنشی نشون نداد
جیمین گوشی از دستش افتاد
نامجون با عزرائیل ملاقات کرد و یه دور همه ی امام هارو گفت
جونگکوک هم خودشو پشت سنگ بزرگی قایم کرد
و من روی زمین افتاده بودم و فقط میخندیدم..نمیتونستم نفس بکشم..اشکم از خنده در اومده بود..قیافه هاشون دیدنی بود
بعد از کمی دعوا کردن و خندیدن،خواستیم برگردیم
توی راه یه گربه ی کوچولو دیدم..قهوهای و کمی هم نارنجی بود
روی پاهام نشستم و سرشو ناز کردم..خیلی زود باهام دوست شد..بغلش کردم و روی زمین نشستم
کمی باهم بازی کردیم..بعد ازش خداحافظی کردم و بلند شدم
سرمو بلند کردم و با تهیونگی که داره ازم فیلم میگیره مواجه شدم
-تو داشتی فیلم میگرفتی؟
+خیلی کیوت و خوردنی شده بودی
گونههام قرمز شد..یکی زدم توی شونش و راه افتادم
۲۰ دقیقه راه میرفتیم..تا نصف راه برگشت رو رفته بودیم
اینبار دلم درد گرفت..درد وحشتناک..راه رفتن برام سخت شد
روی چمن ها نشستم..تهیونگ سرش رو کج کرد
+چی شده؟
-خسته شدم
+دروغ
-پاهام درد میکنه
+بازم دروغ
-باشه باختم..دلم خیلی درد میکنه
روبه پسرا کرد و گفت:
+بچه ها شما برید..ماهم اومدیم
جونگکوک:باشه..ما میریم شماها به هم اعتراف کنید
-ای مرضضض
یه چوب برداشتم و سمتش پرت کردم
پسرا دور شده بودن..دلم کمتر از قبل درد میکرد
وقتی که خواستم بلند شم،تهیونگ با یه دست بغلم کرد
مشتامو میزدم به کمرش..پاهامو بهش میکوبیدم..اصلا تکون نمیخورد
بلکه به راهش هم ادامه داد..خودمو ول کردم و سرمو روی شونش گذاشتم
با قدمای بلندش رسیدیم پیش پسرا
سرمو توی گردنش فرو کردم تا با چهره ی پسرا روبهرو نشم
رسیدیم به کلبه..تهیونگ هنوز ولم نکرده بود
منو برد و توی اتاقم گذاشت
ازش تشکر کردم و رفت..
امشب میرفتیم دور اتیش..همونجایی که گفتم با اقای لی میریم
تا شب باید یکم استراحت میکردم..یه مسکن خوردم..چیزی نگذشته بود که خوابم برد...
موهام تکون میخورد..از نوع ارامش بخشش!
چشمام رو باز کردم..تهیونگ بالا سرم بود و موهام رو ناز میکرد..یه نگاهی به خودم انداختم
توی خودم جمع شده و دستم رو محکم رو دلم گذاشته بودم
+دوباره دلت درد گرفت؟
-نمیدونم..اونموقع خواب بودم(خنده)
*ادامه دارد...
[اسلاید دو:جانگ نیلسو]
- ۶۹۲
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط