𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕
𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕
𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝟐
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟗
نیمهشب، صدای زنگ خطر قصر بلند شد.
دشمنان وارد محوطه شده بودند.
جیمین سربازها را جمع کرد.
یونگی شمشیرش را برداشت.
قبل از رفتن، به اتاق یونا آمد.
یونا یونوو را در آغوش داشت.
یونگی به آنها نگاه کرد.
چند لحظه هیچ نگفت.
بعد آرام جلو رفت.
«یونا.»
«جانم؟»
«هر اتفاقی افتاد، از این اتاق بیرون نرو.»
«تو کجا میری؟»
«تمومش کنم.»
یونا دستش را گرفت.
«یونگی...»
پادشاه خم شد و دستش را فشرد.
«عزیز دلم، نترس.»
چشمهای یونا خیس شد.
«من منتظرت میمونم.»
یونگی لبخند زد.
«و من برمیگردم.»
بعد به یونوو نگاه کرد.
«پسرم...»
دست کوچکش را لمس کرد.
«بابا زود برمیگرده.»
یونا آرام گفت:
«مواظب خودت باش.»
یونگی یک بار دیگر به او نگاه کرد.
«قربونت برم.»
بعد از اتاق خارج شد.
نبرد تا صبح ادامه پیدا کرد.
جیمین فرماندهی سربازها را بر عهده داشت.
و یونگی مقابل رهبر دشمن ایستاد.
مرد گفت:
«تاج باید به خاندان من میرسید.»
یونگی جواب داد:
«شاید برای همین سالها جنگیدید.»
نگاهش سخت شد.
«اما دیگه تمومه.»
مرد گفت:
«برای یک زن و یک بچه، همه چیزت رو از دست میدی.»
یونگی لبخند زد.
«نه.»
شمشیرش را پایین آورد.
«من برای یک زن و یک بچه، فهمیدم برای چی باید از همه چیزم محافظت کنم.»
نبرد تمام شد.
و با طلوع خورشید، آخرین دشمن پادشاه شکست خورد.
𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝟐
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟗
نیمهشب، صدای زنگ خطر قصر بلند شد.
دشمنان وارد محوطه شده بودند.
جیمین سربازها را جمع کرد.
یونگی شمشیرش را برداشت.
قبل از رفتن، به اتاق یونا آمد.
یونا یونوو را در آغوش داشت.
یونگی به آنها نگاه کرد.
چند لحظه هیچ نگفت.
بعد آرام جلو رفت.
«یونا.»
«جانم؟»
«هر اتفاقی افتاد، از این اتاق بیرون نرو.»
«تو کجا میری؟»
«تمومش کنم.»
یونا دستش را گرفت.
«یونگی...»
پادشاه خم شد و دستش را فشرد.
«عزیز دلم، نترس.»
چشمهای یونا خیس شد.
«من منتظرت میمونم.»
یونگی لبخند زد.
«و من برمیگردم.»
بعد به یونوو نگاه کرد.
«پسرم...»
دست کوچکش را لمس کرد.
«بابا زود برمیگرده.»
یونا آرام گفت:
«مواظب خودت باش.»
یونگی یک بار دیگر به او نگاه کرد.
«قربونت برم.»
بعد از اتاق خارج شد.
نبرد تا صبح ادامه پیدا کرد.
جیمین فرماندهی سربازها را بر عهده داشت.
و یونگی مقابل رهبر دشمن ایستاد.
مرد گفت:
«تاج باید به خاندان من میرسید.»
یونگی جواب داد:
«شاید برای همین سالها جنگیدید.»
نگاهش سخت شد.
«اما دیگه تمومه.»
مرد گفت:
«برای یک زن و یک بچه، همه چیزت رو از دست میدی.»
یونگی لبخند زد.
«نه.»
شمشیرش را پایین آورد.
«من برای یک زن و یک بچه، فهمیدم برای چی باید از همه چیزم محافظت کنم.»
نبرد تمام شد.
و با طلوع خورشید، آخرین دشمن پادشاه شکست خورد.
- ۵.۱k
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط