{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روایتی عجیب از یک پازل عاشقانه....

روایتی عجیب از یک پازل عاشقانه....
.
.
.

من غرق عشق و احساس بودم
اما دریای عشق واسه قلبای تنها و بی سرنشین
جایی نداره...
دریا
واسه منی که به غیر از عشق با چیزی موافق نیستم
واسه منی که مدت هاست از معشوقه م دوره م
واسه منی که زانو زدم
جایی نداره...
من,این کشتی بی سرنشین
با لنگرهایی خسته و درمانده
خسته از محقق نشدن یک تصویر
خسته از اسارت در جنگی تلخ
باید این گوشه پهلو بگیرم
گوشه ای از دنیایی که قبل ها
سراسرش را گرفته بودم
جزیره ای دور افتاده
جزیره ای که قبلا طوفانی آرامشش را بهم زده
جزیره ای که من حالش را خوب میفهمم
و حالا وقتش رسیده رازم را فاش کنم
من همان ناپلئونم
ناپلئونی زانو زده که از معشوقش جا ماند
و بعد از تسلیم شدنش
به این جزیره پناه آورد
جزیره ای که طوفان دزیره
به گوشش رسیده و او هم بهم ریخته
جزیره ای که دزیره سالها سرنشینش بوده ...
ـ
ارتباط عجیب و غریب دزیره و همسایه با چاشنی پاروی بی قایق
یه پازل جالب رو ساخت
که کشفش ,گوش دادن کنار هم این هارو شیرین میکنه برام
ـ
دیدگاه ها (۱۳)

همسایه طبقه بالا

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱۰ — نقشه‌ی دوتاییجونگکوک با شک به رها و...

🫧~"عشق عجیب ما "~🫧p:: ۱ ــ+ اهه چرا این اپلیکیشن اینجوریه!( ...

مهمونی پارت آخر

پارت پنجاهم | «من دیگه نمیام!»پارک لاراساعت از یک و نیم شب گ...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝟒ـ چیشد؟ناراحت شدی که ا...

پارت 48,🌷 ویو آترفتم سمت داییم و گفتم:آت:ـ داییییی! 🥺💜دایی:ـ...

p2

فصل دومپارت بیست و هشتم | قولی که تا همیشه ماندیک سال از روز...

پارت نهم | تاریکی و یک راز کوچکچند ثانیه...تمام سالن در تاری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط