Who would have thought I would fall in love with the maf
Who would have thought I would fall in love with the mafia?« part14«
+ خب من تقریبا دو ماهه که پیششم و تنها یک بار با اوج عصبانیتش رو به رو شدم
~ این که خیلی خوبه ، انگار هیونجین مَرحَم دردش رو دوباره پیدا کرده « خنده »
+ یعنی چی ؟ چه مرحمی ؟
~ تو ا.ت ، تو میتونی به هیونجین کمک کنی تا از این مخمسه نجات پیدا کنه
+ من متوجه نمیشم ، چطور باید کمکش کنم ؟
~ بزارید واضح تر توضیح بدم ، تنها چیزی که به هیونجین کمک میکنه عشقه .. و میتونم با اطمینان کامل بگم که هیونجین عاشقه شماست ، حسش انقدر بهتون عمیقه که میشه از توی چشماش تشخیص داد ..
+ م من نمیدونم باید چی بگم
~ « خنده » به نظر میاد شماهم یک حس هایی به هیونجین داشته باشی نه ؟
+ نمیدونم مطمئن نیستم
~ خب فقط یک خواهش ازت دارم ، اگه دوستش داری که خب اگر نه فقط ازش دور شو ، هرچی بیشتر پیشش باشی احساس هیونجین قوی تر میشه و بعد اینکه ترکش کنی خیلی بد تر از قبل اسیب میبینه .. مطمئنم که خودتم اینو نمیخای درسته ؟
+ درسته
~ خوبه ، خب دیگه حرفی نیست که بخوام بزنم ، میتونید برید « لبخند »
+ ممنونم از راهنمایی هاتون
بدونه زدن حرف اضافه ای اتاق دکتر رو ترک کردی ، به سمت هیونجین رفتی ، بعد از اینکه از وجودت مطلع شد ، ایستاد و باهم به سمت در خروجی حرکت کردین ، سوار ماشین شدین و به سمت خونه راه افتادین ، در تموم مسیر ذهنت درگیر بود ، جملات دکتر پی در پی توی مغزت اکو پیدا میکرد .. نمیدونستی دقیقا باید چیکار کنی و فقط سعی میکردی راه درست رو تشخیص بدی و اون رو عملی کنی .. انقدر درگیر افکارت بودی که اصلا متوجه نشدی این نیم ساعت چطور مثل برق و باد گذشت .. حتی متوجه ایستادن ماشین هم نشده بودی که هیون با باز کردن درت و صدا زدن اسمت باعث شد از باتلاق افکار ازار دهنده اما لذت بخش برای لحظه ای بیرون بیای ..
_ حالت خوبه ؟ این باره سومه که دارم صدات میکنم ، انگار اصلا حواست به اطراف نیست
+ چ چیزی نیست ، خوبم
_ مطمئنی ؟ اینطور به نظر نمیاد
+ هوم ، خوبم چیزی نیست
از ماشین پیاده شدی و به سمت در ورودی حرکت کردی ، هیون هم بعد از بستن در ماشین ، پشتت شروع به قدم برداشتن به سوی در ورودی کرد …
در رو از چهار چوب فاصله دادی و وارد خونه شدی ، بدون توجه به کسی یا چیزی به سمت کاناپه رفتی و نسشتی ، سرت رو به سمت عقب بردی و روی قسمت پشتی کاناپه قرار دادی .. چشمات رو بستی و نفسی عمیق کشیدی ، هنوز لحظه ای برای استراحت پیدا نکرده بودی که گوشیت شروع به زنگ زدن کرد ، تا خواستی جواب بدی هیون گوشی رو برداشت و شروع به صحبت کرد ..
_ الو سلام بفرمائید ؟ ……… اوه باشه باشه حتما
+ کی بود ؟
_ هیچی اشتباه گرفته بود
+ به چی گفتی باشه پس ؟
_ گفت شمارم رو پاک کنین لطفا منم گفتم باشه
+ چه عجیب
……..
+ خب من تقریبا دو ماهه که پیششم و تنها یک بار با اوج عصبانیتش رو به رو شدم
~ این که خیلی خوبه ، انگار هیونجین مَرحَم دردش رو دوباره پیدا کرده « خنده »
+ یعنی چی ؟ چه مرحمی ؟
~ تو ا.ت ، تو میتونی به هیونجین کمک کنی تا از این مخمسه نجات پیدا کنه
+ من متوجه نمیشم ، چطور باید کمکش کنم ؟
~ بزارید واضح تر توضیح بدم ، تنها چیزی که به هیونجین کمک میکنه عشقه .. و میتونم با اطمینان کامل بگم که هیونجین عاشقه شماست ، حسش انقدر بهتون عمیقه که میشه از توی چشماش تشخیص داد ..
+ م من نمیدونم باید چی بگم
~ « خنده » به نظر میاد شماهم یک حس هایی به هیونجین داشته باشی نه ؟
+ نمیدونم مطمئن نیستم
~ خب فقط یک خواهش ازت دارم ، اگه دوستش داری که خب اگر نه فقط ازش دور شو ، هرچی بیشتر پیشش باشی احساس هیونجین قوی تر میشه و بعد اینکه ترکش کنی خیلی بد تر از قبل اسیب میبینه .. مطمئنم که خودتم اینو نمیخای درسته ؟
+ درسته
~ خوبه ، خب دیگه حرفی نیست که بخوام بزنم ، میتونید برید « لبخند »
+ ممنونم از راهنمایی هاتون
بدونه زدن حرف اضافه ای اتاق دکتر رو ترک کردی ، به سمت هیونجین رفتی ، بعد از اینکه از وجودت مطلع شد ، ایستاد و باهم به سمت در خروجی حرکت کردین ، سوار ماشین شدین و به سمت خونه راه افتادین ، در تموم مسیر ذهنت درگیر بود ، جملات دکتر پی در پی توی مغزت اکو پیدا میکرد .. نمیدونستی دقیقا باید چیکار کنی و فقط سعی میکردی راه درست رو تشخیص بدی و اون رو عملی کنی .. انقدر درگیر افکارت بودی که اصلا متوجه نشدی این نیم ساعت چطور مثل برق و باد گذشت .. حتی متوجه ایستادن ماشین هم نشده بودی که هیون با باز کردن درت و صدا زدن اسمت باعث شد از باتلاق افکار ازار دهنده اما لذت بخش برای لحظه ای بیرون بیای ..
_ حالت خوبه ؟ این باره سومه که دارم صدات میکنم ، انگار اصلا حواست به اطراف نیست
+ چ چیزی نیست ، خوبم
_ مطمئنی ؟ اینطور به نظر نمیاد
+ هوم ، خوبم چیزی نیست
از ماشین پیاده شدی و به سمت در ورودی حرکت کردی ، هیون هم بعد از بستن در ماشین ، پشتت شروع به قدم برداشتن به سوی در ورودی کرد …
در رو از چهار چوب فاصله دادی و وارد خونه شدی ، بدون توجه به کسی یا چیزی به سمت کاناپه رفتی و نسشتی ، سرت رو به سمت عقب بردی و روی قسمت پشتی کاناپه قرار دادی .. چشمات رو بستی و نفسی عمیق کشیدی ، هنوز لحظه ای برای استراحت پیدا نکرده بودی که گوشیت شروع به زنگ زدن کرد ، تا خواستی جواب بدی هیون گوشی رو برداشت و شروع به صحبت کرد ..
_ الو سلام بفرمائید ؟ ……… اوه باشه باشه حتما
+ کی بود ؟
_ هیچی اشتباه گرفته بود
+ به چی گفتی باشه پس ؟
_ گفت شمارم رو پاک کنین لطفا منم گفتم باشه
+ چه عجیب
……..
- ۹.۶k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط