{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part:10

part:10


آنیا و لینا میخواستن برن که

ته:وایسین ماهم بیایم.
+نه نه خودمون میریم نیازی نیست که شما بیاید.😁

کوک:نکنه وقتی میخوایم بریم سر زندگیمون هم اینجوری میگی؟

ته:آره کوک راست میگه اون بیرون خطرناکه.

+خب باشه بریم.

*الان آماده شدن و میخوان برن*

ا.ن:خاله جوننن(کیوتت)
+بله

ا.ن:میشه من پیش دوستم بشینم؟
+دوستت کیه دیگه؟
ا.ن:اون اقاهه.
+اهاااا باشه

ویو کوک:نمیدونم چرا امروز یه جوری شدم.
انگار خوشحالم ولی نمیتونم درک کنم که چرا.
شاید به خاطر خواهر زاده ی لیناعه.

پرش زمانی توی پاساژ:

ویو لینا: توی پاساژ بودیم انیا هم خوشحال بود.
فقط نگاه های بدی رو روی خودم حس میکردم نمیدونم کی بود..

ا.ن:وایی خاله این لباسرووو
برای میخرییی؟(بچه گونه و کیوت)

+امممم باش
ته:نیازی نیست خودم براش میخرم.

+نه نه نیاز نیست خودم میخرم.

ویو نویسنده:🎀🔪

ته و لینا داشتن بحس میکردن که یهویی لینا متوجه شد که کوک حساب کرده.

+ای وای چرا حساب کردی؟

کوک:مشکلیه؟

+نه ولی پولشو بهت میدم.

کوک یه جوری که لینا نشنوه گفت: یه جای دیگه حساب میکنی.

و بعد رفتن...

لینا هرچی که میدید و خوشش میومد رو کوک و ته براش میخریدن.

تغریبا دیر وقت بود و دیگه میخواستن برن که.......




خب خب فعلا خمار بمونید چون باهاتون قهرم.😢🥺

چرا حمایت نمیکنید؟
من خوشحالم که ۱۰۰ تایی شدیم ولی حمایت ها کمه🥲

شرط هاااا...
۱۵ تا ❤️
۱۰تا کامنت
۵ تا بازنشر
دیدگاه ها (۰)

من:👸

هرچی درد و بلا داری بخوره تو سر اون🥰

وقتی قهر بودی.....________________________ویو کوکالان یه هفت...

Part : 222سوبین : خواستم برم که الکس دستمو گرفتالکس: ن..روسو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط