{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#Part.6

#Part.6
#مرد من

چند دقیقه گذشت. صدای موسیقی از دور کم‌تر شده بود. یکی از بچه‌ها داشت گیتار می‌زد، آهنگِ آرومی که با صدای آتیش قاطی می‌شد.

لیانا کت رو محکم‌تر کشید دورش و نگاهش به دستهاش بود. انگشت‌هاش رو به هم گره می‌کرد و باز می‌کرد.

پیتر یهو گفت: «دستات رو نگاه کن.»

لیانا: «چیزی شده؟»

پیتر: «می‌لرزن.»

لیانا دستهاش رو زیر کت قایم کرد: «چیزی نیست... هوا سرده.»

پیتر: «دستت رو بده.»

لیانا مکث کرد. بعد آهسته دستش رو درآورد.

پیتر دستش رو گرفت. کف دستش گرم بود. انگشت‌هاش رو آروم دور انگشت‌های لیانا حلقه کرد.

لیانا: «چیکار می‌کنی؟»

پیتر: «گرمش می‌کنم.»

لیانا نتونست جلوی لبخندش رو بگیره: «این کار رو با همه می‌کنی؟»

پیتر با یه لبخند کج: «نه... فقط با اونایی که برام مهمن.»

لیانا: «پس چند نفر مهمن؟»

پیتر نگاهش کرد. چند ثانیه مکث.

پیتر: «یه نفر.»

لیانا قلبش یه تکون خورد. چشم‌هاش رو ازش دور کرد و به آتیش خیره شد.

دستش هنوز توی دست پیتر بود. هیچکدوم پس نکشیدن.

لیانا: «پیتر...»

پیتر: «جانم؟»

لیانا: «عامم...هیچی.»

پیتر با خنده: «چی شده؟»

لیانا: «نمی‌دونم... فقط دلم می‌خواست اسمت رو بگم.»

پیتر: «چرا؟»

لیانا: «چون قشنگه.»

پیتر دستش رو محکم‌تر گرفت.

یهو از دور صدای دوست پیتر اومد: «پیتر! آتیش داره کم می‌شه، نمیخوای بیای هیزم بیاریم!»

پیتر با بی‌حوصلگی: «میام.»

ولی دستش رو رها نکرد.

لیانا: «برو.»

پیتر: «نمی‌خوام.»

لیانا: «مجبوری دیگه.»

پیتر آه کشید و آهسته دستش رو رها کرد. ولی قبلش انگشت‌هاش رو یه بار روی مچ لیانا کشید.

پیتر: «همین جا باش. برمی‌گردم.»

لیانا: «کجا میخوام برم اخه؟»

پیتر با لبخند: «نمی‌دونم... ولی می‌گم همین جا باش.»

بلند شد و رفت سمت گروه.

لیانا تنها موند کنار آتیش. دستش رو گرفت و بهش نگاه کرد. جای انگشت‌های پیتر هنوز روش بود.

با خودش زمزمه کرد: «وای خدا.»

چند دقیقه بعد، پیتر برگشت. یه پتو دستش بود و یه لیوان چای دیگه.

لیانا: «این چیه؟»

پیتر: «پتو برای پات... چای برای دستات.»

لیانا: «پتو رو از کجا آوردی؟»

پیتر: «از اون خانومه گرفتم... گفتم برای دختره که مار گزیده.»

لیانا با خنده: «آخه دیگه خوب شدم!»

پیتر نشست کنارش و پتو رو انداخت روی پاهاش: «می‌دونم...»

لیانا لیوان رو گرفت. انگشت‌هاش با انگشت‌های پیتر برخورد کرد.

هر دو یهو سکوت کردن.

لیانا: «چشمات...»

پیتر: «چشمام چی؟»

لیانا: «توی نور آتیش یه رنگ دیگه‌ای دارن.»

پیتر خندید: «چه رنگی؟»

لیانا: «نمی‌دونم... یه چیزی بین قهوه‌ای و عسلی.»

پیتر بهش خیره شد: «تو هم... چشات توی این نور سیاه به نظر می‌رسن.»

لیانا: «سیاه؟»

پیتر: «آره... ولی نه سیاهِ سرد. سیاهِ گرم.»

لیانا لیوان رو گذاشت زمین و پتو رو کشید بالا.

لیانا: «پیتر...»

پیتر: «بله؟»

لیانا: «هیشکی تا حالا اینجوری درمورد چشام نگفته بود.»

پیتر: «چون هیشکی درست نگاه نکرده.»

سکوت. آتیش داشت کم می‌شد.

لیانا: «هیزم تموم شده.»

پیتر: «می‌دونم.»

لیانا: «خب چی کار مکنیم؟»

پیتر به آسمون نگاه کرد و بعد به لیانا.

پیتر: «هیچی می‌مونیم تا صبح... ستاره‌ها هنوز هست.»

لیانا با لبخند: «و تو؟»

پیتر: «منم هستم.»

لیانا سرش رو گذاشت روی زانوهاش و به شعله‌های آخر آتیش خیره شد.

پیتر کنارش موند. هیچکدوم حرف نزنن

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

Part.5#مرد-منچند دقیقه گذشت. لیانا لیوان چای رو توی دستش می‌...

Part.4#مرد_ منموسیقی فضای کمپ رو پر کرده بود، اما برای من، ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط