پرسه در جنگل...
پرسه در جنگل...
ده دقیقه بعد...
عمارت دوباره در سکوت فرو رفته بود.
ات روی مبل لم داده بود.
ات: اَه...
همه یا میگن «چشم ارباب» یا «بله ارباب».
انگار هیچکس اینجا عادی نیست.
در همین لحظه...
درِ ورودی عمارت باز شد.
جونگکوک وارد شد.
چهرهاش مثل همیشه سرد بود.
کت مشکیاش را به یکی از خدمتکارها داد.
خدمتکار: ارباب، شام آمادهست.
جونگکوک: بعداً.
خدمتکار: چشم، ارباب.
ات از روی مبل بلند شد.
ات: بالاخره اومدی.
جونگکوک فقط نگاهش کرد.
جونگکوک: کاری داشتی؟
ات: آره.
جونگکوک منتظر ماند.
ات: حوصلم سر رفته.
جونگکوک: ...
ات: خیلی.
جونگکوک: کتابخونه.
ات: رفتم.
جونگکوک: باغ.
ات: نذاشتی.
جونگکوک: ...
ات دست به سینه شد.
ات: تو عمداً اعصاب منو خورد میکنی؟
جونگکوک بیتفاوت از کنارش رد شد.
جونگکوک: نه.
ات: پس چرا اینقدر سردی؟
جونگکوک ایستاد.
اما برنگشت.
جونگکوک: بهش عادت کردم.
ات آرامتر شد.
ات: یعنی هیچوقت خوشحال نمیشی؟
جونگکوک: میشم.
ات: پس چرا هیچکس نمیبینه؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد فقط گفت:
جونگکوک: لازم نیست.
...
ات دوباره پشت سرش راه افتاد.
ات: یه سؤال دیگه.
جونگکوک زیر لب گفت:
جونگکوک: معلوم بود.
ات: این همه آدم اینجا برات کار میکنن...
حقوقشون خوبه؟
جونگکوک این بار خیلی کوتاه جواب داد.
جونگکوک: بهترین.
ات: اخراجشونم میکنی؟
جونگکوک: اگه لازم باشه.
ات: ازت میترسن.
جونگکوک: بهتره.
ات چند لحظه نگاهش کرد.
بعد با خنده گفت:
ات: ولی من ازت نمیترسم.
برای اولین بار...
جونگکوک آرام برگشت.
چند قدم به ات نزدیک شد.
آنقدر نزدیک که فقط یک قدم بینشان فاصله بود.
نگاهش کاملاً جدی بود.
جونگکوک: مطمئنی؟
ات لبخندش کمرنگ شد.
اما هنوز سعی کرد شجاع باشد.
ات: آ... آره.
جونگکوک چند ثانیه فقط به چشمهایش نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
جونگکوک: خوبه.
برگشت و به راهش ادامه داد.
ات چند لحظه همانجا خشکش زد.
بعد زیر لب غر زد:
ات: وای...
چرا هر بار اینجوری نگام میکنه حس میکنم بازنده شدم؟
در همان لحظه یکی از خدمتکارها از کنارشان رد شد.
خدمتکار: ارباب، تماس مهمی براتون روی خطه.
جونگکوک بدون مکث گفت:
جونگکوک: وصلش کن.
او وارد اتاق کارش شد و در را بست.
ات از دور به در بسته نگاه کرد.
ات: این مرد...
هر روز مرموزتر از دیروزه.
و پشت آن در...
صدای مردی از تلفن شنیده شد.
مرد: رئیس... همه منتظر دستور شمان.
جونگکوک روی صندلی چرمی نشست.
نگاهش سرد شد.
جونگکوک: جلسه تا یک ساعت دیگه شروع میشه.
هیچ اشتباهی نباید اتفاق بیفته.
مرد: چشم، رئیس.
تماس قطع شد.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد نگاهش به پنجره افتاد...
جایی که ات در باغ عمارت ایستاده بود و بیخبر از دنیای واقعی او، به درختهای جنگل نگاه میکرد.
و جونگکوک فقط یک جمله زیر لب گفت:
جونگکوک: هنوز وقتش نیست حقیقت رو بفهمی...
......
ده دقیقه بعد...
عمارت دوباره در سکوت فرو رفته بود.
ات روی مبل لم داده بود.
ات: اَه...
همه یا میگن «چشم ارباب» یا «بله ارباب».
انگار هیچکس اینجا عادی نیست.
در همین لحظه...
درِ ورودی عمارت باز شد.
جونگکوک وارد شد.
چهرهاش مثل همیشه سرد بود.
کت مشکیاش را به یکی از خدمتکارها داد.
خدمتکار: ارباب، شام آمادهست.
جونگکوک: بعداً.
خدمتکار: چشم، ارباب.
ات از روی مبل بلند شد.
ات: بالاخره اومدی.
جونگکوک فقط نگاهش کرد.
جونگکوک: کاری داشتی؟
ات: آره.
جونگکوک منتظر ماند.
ات: حوصلم سر رفته.
جونگکوک: ...
ات: خیلی.
جونگکوک: کتابخونه.
ات: رفتم.
جونگکوک: باغ.
ات: نذاشتی.
جونگکوک: ...
ات دست به سینه شد.
ات: تو عمداً اعصاب منو خورد میکنی؟
جونگکوک بیتفاوت از کنارش رد شد.
جونگکوک: نه.
ات: پس چرا اینقدر سردی؟
جونگکوک ایستاد.
اما برنگشت.
جونگکوک: بهش عادت کردم.
ات آرامتر شد.
ات: یعنی هیچوقت خوشحال نمیشی؟
جونگکوک: میشم.
ات: پس چرا هیچکس نمیبینه؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد فقط گفت:
جونگکوک: لازم نیست.
...
ات دوباره پشت سرش راه افتاد.
ات: یه سؤال دیگه.
جونگکوک زیر لب گفت:
جونگکوک: معلوم بود.
ات: این همه آدم اینجا برات کار میکنن...
حقوقشون خوبه؟
جونگکوک این بار خیلی کوتاه جواب داد.
جونگکوک: بهترین.
ات: اخراجشونم میکنی؟
جونگکوک: اگه لازم باشه.
ات: ازت میترسن.
جونگکوک: بهتره.
ات چند لحظه نگاهش کرد.
بعد با خنده گفت:
ات: ولی من ازت نمیترسم.
برای اولین بار...
جونگکوک آرام برگشت.
چند قدم به ات نزدیک شد.
آنقدر نزدیک که فقط یک قدم بینشان فاصله بود.
نگاهش کاملاً جدی بود.
جونگکوک: مطمئنی؟
ات لبخندش کمرنگ شد.
اما هنوز سعی کرد شجاع باشد.
ات: آ... آره.
جونگکوک چند ثانیه فقط به چشمهایش نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
جونگکوک: خوبه.
برگشت و به راهش ادامه داد.
ات چند لحظه همانجا خشکش زد.
بعد زیر لب غر زد:
ات: وای...
چرا هر بار اینجوری نگام میکنه حس میکنم بازنده شدم؟
در همان لحظه یکی از خدمتکارها از کنارشان رد شد.
خدمتکار: ارباب، تماس مهمی براتون روی خطه.
جونگکوک بدون مکث گفت:
جونگکوک: وصلش کن.
او وارد اتاق کارش شد و در را بست.
ات از دور به در بسته نگاه کرد.
ات: این مرد...
هر روز مرموزتر از دیروزه.
و پشت آن در...
صدای مردی از تلفن شنیده شد.
مرد: رئیس... همه منتظر دستور شمان.
جونگکوک روی صندلی چرمی نشست.
نگاهش سرد شد.
جونگکوک: جلسه تا یک ساعت دیگه شروع میشه.
هیچ اشتباهی نباید اتفاق بیفته.
مرد: چشم، رئیس.
تماس قطع شد.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد نگاهش به پنجره افتاد...
جایی که ات در باغ عمارت ایستاده بود و بیخبر از دنیای واقعی او، به درختهای جنگل نگاه میکرد.
و جونگکوک فقط یک جمله زیر لب گفت:
جونگکوک: هنوز وقتش نیست حقیقت رو بفهمی...
......
- ۲۷۹
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط