{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پرسه در جنگل...

پرسه در جنگل...

همان شب...

بعد از شام...

ات از پشت میز بلند شد و کش‌وقوسی به بدنش داد.

ات: آخیش...

حداقل آشپزتون خوب غذا درست می‌کنه.

جونگکوک لیوان آبش را برداشت.

جونگکوک: هوم.

ات: یعنی حتی واسه اینم بیشتر از یه کلمه نمیگی؟

جونگکوک جوابی نداد.

یکی از خدمتکارها نزدیک شد.

خدمتکار: ارباب، قهوه‌تون آماده‌ست.

جونگکوک: بیارش تو دفتر.

خدمتکار: چشم، ارباب.

جونگکوک خواست برود...

اما ات دوباره صدایش زد.

ات: جونگکوک.

او ایستاد.

جونگکوک: چی؟

ات: تو هیچ‌وقت استراحت نمی‌کنی؟

جونگکوک: کار دارم.

ات: همیشه؟

جونگکوک: آره.

ات: پس زندگیت خیلی خسته‌کننده‌ست.

جونگکوک فقط نگاهش کرد.

جونگکوک: از نظر تو.

بعد بدون حرف دیگری از سالن خارج شد.


---

ات زیر لب غر زد.

ات: یه روز از دهنش دو جمله‌ی کامل درمیاد، جشن می‌گیرم.

یکی از خدمتکارها که سینی در دست داشت، ناخودآگاه خنده‌اش گرفت.

ات: دیدی؟ خودتم خندیدی.

خدمتکار سریع جدی شد.

خدمتکار: معذرت می‌خوام، خانم.

ات: چرا اینقدر ازش می‌ترسین؟

خدمتکار نگاهی به اطراف انداخت.

خدمتکار: ما... فقط به ارباب احترام می‌ذاریم.

ات: احترام؟

خدمتکار سکوت کرد.

ات: یعنی یه ذره هم ازش نمی‌ترسین؟

خدمتکار این بار اصلاً جواب نداد.

فقط سینی را برداشت و سریع رفت.

ات: عجب...


---

ات از بیکاری شروع کرد توی راهروها قدم زدن.

به پنجره‌ی بزرگی رسید.

از آنجا باغ عمارت دیده می‌شد.

نور ماه روی درخت‌ها افتاده بود.

ات: کاش می‌شد یه کم برم بیرون...

همان لحظه...

از دور، چند ماشین مشکی وارد محوطه شدند.

یکی بعد از دیگری.

ات با تعجب ابروهایش را بالا برد.

ات: این وقت شب...؟

چند مرد کت‌وشلواری از ماشین‌ها پیاده شدند.

همه با قدم‌های منظم به سمت عمارت آمدند.

در که باز شد...

همگی با احترام سرشان را پایین انداختند.

همه: سلام، رئیس.

ات از پشت پنجره صدایشان را نمی‌شنید...

اما دید که همه با احترام در برابر جونگکوک ایستاده‌اند.

جونگکوک فقط با یک حرکت سر، اجازه‌ی ورود داد.

هیچ لبخندی...

هیچ احوالپرسی گرمی...

فقط سکوت.

ات با خودش گفت:

ات: اینا هم همکاراشن؟

چه شرکت عجیبی دارن...


---

چند دقیقه بعد...

جونگکوک از کنار پنجره رد شد.

برای لحظه‌ای نگاهش به ات افتاد.

او فقط یک جمله گفت.

جونگکوک: وقت خوابه.

ات: هنوز خوابم نمیاد.

جونگکوک: برو استراحت کن.

ات: تو چی؟

جونگکوک: جلسه دارم.

ات: نصف شب؟

جونگکوک بدون تغییر حالت چهره‌اش گفت:

جونگکوک: آره.

بعد از کنار او رد شد و وارد اتاق جلسه شد.

درِ سنگین اتاق آرام بسته شد.

ات به در خیره ماند.

ات: این مرد...

انگار هیچ‌وقت زندگی عادی نداشته...

او هنوز نمی‌دانست...

پشت همان در بسته، جلسه‌ای در حال برگزاری بود که سرنوشت افراد زیادی را تغییر می‌داد.

اما برای جونگکوک...

این فقط یکی دیگر از شب‌های کاری‌اش بود.

.........
دیدگاه ها (۰)

پرسه در جنگل...همان شب...ساعت از یازده گذشته بود.ات داخل اتا...

پرسه در جنگل...همان شب...ساعت نزدیک دوازده بود.تمام عمارت در...

پرسه در جنگل...همان شب...ساعت از نه گذشته بود.عمارت تقریباً ...

پرسه در جنگل...ده دقیقه بعد...عمارت دوباره در سکوت فرو رفته ...

پرسه در جنگل...[پارت دهم]غروب...نور نارنجی خورشید از پنجره‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط