𝓣𝓱𝓮 𝓫𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓸𝓯 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓣𝓱𝓮 𝓫𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓸𝓯 𝓵𝓸𝓿𝓮
امضای خونین عشق
part³⁵
کنار پیاده رو هاش با درخت های بلند و گل های زیبایی پوشیده شده بودن و ساختمون ها زیبا و تمیز بودن و معلوم بود خوب ازشون نگهداری میشه. متاسفانه با این وضعیت روحی خرابم نمیتونستم از زیبایی محیطی که توش قرار گرفته بودم لذت ببرم.
تازه متوجه شده بودم که تمام این مدت اشکام روی گونه هام جاری بودن و داشتم هق هق میکردم. خورشید در حال غروب بود و اسمون نارنجی رنگ شده و من همچنان داشتم به سمت مقصد نامشخصی قدم میزدم.
وقتی عصبانیت و خشم اولیه ام از بین رفت تازه متوجه درد پاهام شدم، صندل های پاشنه بلندم پام بودن که صبح وقتی پوشیدمشون به نظرم خیلی زیبا بودن اما الان توی این موقعیت مطمئنا زیبایی شون برام هیچ فایده ای نداشت و اصلا برای این پیاده روی طولانی اصلا مناسب نبودن.
توی اون خیابون یه کافه کوچیک و خیلی معمولی به چشمم خورد و متوجه شدم مکان مناسبی برای اروم شدنه چون یه شراب دست ساز و ارامش بخش توی منوشون داشتن. روی یکی از صندلی های بیرون کافه نشستم و به سطح بدون موج ابهای دریا چشم دوختم. یه خانم مسن لیوان شرابم رو برام اورد، به کره ای یه چیز هایی بهم گفت و دستم رو فشرد.
با اینکه یک کلمه از حرفاش رو نفهمیده بودم اما کاملا میتونستم درک کنم که داشته بهم دلداری میداده میگفته که هیچ مردی لیاقت اشک های ما زن ها رو نداره.
همونجا نشستم و دریایی رو تماشا کردم که کم کم داشت تو سیاهی های شب غرق میشد.
آنقدر شراب خورده بودم که نمیتونستم از روی صندلی کافه بلند شم، همون بین یه پیتزای پنیر سفارش دادم و تازه اون موقع بود که فهمیدم پیتزا خیلی بهتر از شامپاین و شراب دست ساز اون خانم مسن میتونه درد و غمم رو تسکین بده.
اماده بودم برگردم و با افرادی که ازشون فرار کرده بودم و عواقب دردسرهایی که توی هتل درست کرده بودم روبه رو بشم.
خیلی یواش شروع کردم به راه رفتن به سمت هتل، خیابون هایی که ازشون میگذشتم خیلی خلوت بودن و تقریبا میشد گفت شبیه بیابون بودن، چون از شهرکی که کنار ساحل اصلی ججو قرار داشت خیلی دور بود.
یه لحظه دیدم که دوتا ماشین شاسی بلند همزمان از کنارم رد شدن.یکیشون به نظرم اشنا میومد، اون روز که دم در فرودگاه منتظر بودم یه ماشین همین شکلی از کنارم رد شده بود.
"شرط ها "
"لایک این پست و پست بعدی۱۵۰"
"کامنت۲۰۰"
"بازنشر۱۰۰"
امضای خونین عشق
part³⁵
کنار پیاده رو هاش با درخت های بلند و گل های زیبایی پوشیده شده بودن و ساختمون ها زیبا و تمیز بودن و معلوم بود خوب ازشون نگهداری میشه. متاسفانه با این وضعیت روحی خرابم نمیتونستم از زیبایی محیطی که توش قرار گرفته بودم لذت ببرم.
تازه متوجه شده بودم که تمام این مدت اشکام روی گونه هام جاری بودن و داشتم هق هق میکردم. خورشید در حال غروب بود و اسمون نارنجی رنگ شده و من همچنان داشتم به سمت مقصد نامشخصی قدم میزدم.
وقتی عصبانیت و خشم اولیه ام از بین رفت تازه متوجه درد پاهام شدم، صندل های پاشنه بلندم پام بودن که صبح وقتی پوشیدمشون به نظرم خیلی زیبا بودن اما الان توی این موقعیت مطمئنا زیبایی شون برام هیچ فایده ای نداشت و اصلا برای این پیاده روی طولانی اصلا مناسب نبودن.
توی اون خیابون یه کافه کوچیک و خیلی معمولی به چشمم خورد و متوجه شدم مکان مناسبی برای اروم شدنه چون یه شراب دست ساز و ارامش بخش توی منوشون داشتن. روی یکی از صندلی های بیرون کافه نشستم و به سطح بدون موج ابهای دریا چشم دوختم. یه خانم مسن لیوان شرابم رو برام اورد، به کره ای یه چیز هایی بهم گفت و دستم رو فشرد.
با اینکه یک کلمه از حرفاش رو نفهمیده بودم اما کاملا میتونستم درک کنم که داشته بهم دلداری میداده میگفته که هیچ مردی لیاقت اشک های ما زن ها رو نداره.
همونجا نشستم و دریایی رو تماشا کردم که کم کم داشت تو سیاهی های شب غرق میشد.
آنقدر شراب خورده بودم که نمیتونستم از روی صندلی کافه بلند شم، همون بین یه پیتزای پنیر سفارش دادم و تازه اون موقع بود که فهمیدم پیتزا خیلی بهتر از شامپاین و شراب دست ساز اون خانم مسن میتونه درد و غمم رو تسکین بده.
اماده بودم برگردم و با افرادی که ازشون فرار کرده بودم و عواقب دردسرهایی که توی هتل درست کرده بودم روبه رو بشم.
خیلی یواش شروع کردم به راه رفتن به سمت هتل، خیابون هایی که ازشون میگذشتم خیلی خلوت بودن و تقریبا میشد گفت شبیه بیابون بودن، چون از شهرکی که کنار ساحل اصلی ججو قرار داشت خیلی دور بود.
یه لحظه دیدم که دوتا ماشین شاسی بلند همزمان از کنارم رد شدن.یکیشون به نظرم اشنا میومد، اون روز که دم در فرودگاه منتظر بودم یه ماشین همین شکلی از کنارم رد شده بود.
"شرط ها "
"لایک این پست و پست بعدی۱۵۰"
"کامنت۲۰۰"
"بازنشر۱۰۰"
- ۲۴۷
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط