{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[خط قرمز]

پارت ۲ | نگاه‌هایی از جنس هوس

تهیونگ وارد اتاق شد.

مینی تازه از خواب بیدار شده بود و با چشم‌های خواب‌آلود روی تخت نشسته بود.

— ته؟

تهیونگ نزدیک تخت رفت.

— بیدار شدی؟

مینی آرام سر تکان داد.

— صدای کی بود؟

— خانواده‌م رسیدن.

چشم‌های مینی گرد شد.

— الان؟

— آره.

تهیونگ دستش را روی موهای نامرتبش کشید.

— عجله نکن. آماده شو، پایین منتظرن.

مینی پتو را کنار زد و از تخت پایین آمد.

— چرا بیدارم نکردی؟

تهیونگ نگاهش کرد.

— خوابت راحت بود.

مینی لبخند کوچکی زد.

— تو خیلی خوبی.

تهیونگ فقط گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت.

— برو آماده شو.

مینی رفت سمت کمد.

— ته؟

— هوم؟

— مامانت از صبح اومده و من هنوز لباس خوابم تنمه؟

تهیونگ برای اولین بار کمی خندید.

— فکر کنم از این بابت زنده می‌مونی.

مینی با اخم کوچکی بالش را سمتش پرت کرد.

— مسخره نکن!

تهیونگ بالش را گرفت.

— پنج دقیقه.

— ده دقیقه!

— هفت.

— قبوله.


---

چند دقیقه بعد، مینی با لباس ساده‌ای پایین رفت.

مادر تهیونگ به محض دیدنش بلند شد و او را در آغوش گرفت.

— مینی جان!

مینی با لبخند گفت:

— سلام مامان.

— چقدر دلم برات تنگ شده بود.

— منم دلم براتون تنگ شده بود.

تهیونگ کمی دورتر ایستاده بود و آنها را نگاه می‌کرد.

مینی کنار مادرش نشست.

همه مشغول صحبت شدند.

اما چند دقیقه نگذشته بود که مینی متوجه نگاه سوجون شد.

هر بار که سرش را بالا می‌آورد، می‌دید سوجون نگاهش می‌کند.

مینی معذب شد و کمی خودش را به تهیونگ نزدیک‌تر کرد.

تهیونگ متوجه شد.

بدون اینکه چیزی بگوید، دستش را روی دست مینی گذاشت.

سوجون دوباره نگاه کرد.

این بار تهیونگ مستقیم به او خیره شد.

— چیزی شده؟

سوجون لبخند زد.

— نه.

— پس نگاهت رو جای دیگه‌ای بنداز.

فضا برای چند ثانیه ساکت شد.

پدر تهیونگ با خنده گفت:

— تهیونگ، صبح اول ورودمون دعوا راه ننداز.

تهیونگ نگاهش را از سوجون گرفت.

— من دعوا نمی‌کنم.

مینی آهسته دستش را فشرد.

تهیونگ پایین را نگاه کرد.

مینی با چشم‌هایش به او اشاره کرد که بی‌خیال شود.

تهیونگ چیزی نگفت.

فقط دستش را محکم‌تر دور دست مینی بست.


---

ظهر، همه تصمیم گرفتند برای گشت‌وگذار بیرون بروند.

مادر تهیونگ قبل از رفتن گفت:

— شما دو تا هم اگر خسته شدید، بمونید خونه.

تهیونگ سر تکان داد.

— باشه.

مینی هم لبخند زد.

— خوش بگذره.

در نهایت، بیشتر خانواده همراهشان رفتند.

اما سوجون هم ماند.

تهیونگ وقتی فهمید او قرار است در خانه بماند، نگاه سردی به سمتش انداخت.

سوجون با خونسردی گفت:

— نگران نباش. کاری ندارم.

تهیونگ جواب نداد.

فقط وقتی همه از خانه خارج شدند، در را بست و برگشت سمت مینی.

— مینی.

— هوم؟

— هر وقت چیزی اذیتت کرد، مستقیم به من بگو.

مینی لبخند زد.

— باشه.

تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.

— قول؟

مینی انگشت کوچکش را جلو آورد.

— قول.

تهیونگ انگشتش را با انگشت او قفل کرد.

— خوبه.

اما از آن طرف سالن، سوجون همه‌چیز را زیر نظر داشت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دهنم سرویس شدددد 😭🤣
دیدگاه ها (۵)

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

جنگل نفرین شده پارت ۹

.....پارت دوم.....

دردسر های بچه داری پارت۵

چند پارتی تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط