♡درد دوری♡
♡درد دوری♡
باران آرام آرام روی شیشه پنجره فرود میآمد. انگار که از غم، آرام اشک میریخت.در همین زمان والهه (من) به شیشه پنجره خیره شده بودم و قطره هایی که روی شیشه میلغزید رو تماشا میکرد، که ناگهان اشکی مثل باران به روی گونه های والهه میریخت .والهه که میخواست با باران یکی شود تا بتواند در همین حس بماند؛به سمت بیرون از خانه رفت و در خانه را بست ؛ به در تکیه داد و سرش رو بالا گرفت.قطره های باران روی صورت والهه میریخت. و والهه هم با این حال یکی شد و زد زیر گریه.این باعث می شد تا والهه یکم خالی بشه آخه درد داشت نه درد زخم بلکه درد درون ک نمیشد به مادر و پدرش بگه چون میدونست درکش نمیکنن نه از روی قصد بلکه اونها تاحالا این حس و نداشتند ،حس دوری از یه نفر که سالهاست دنبالش میگرده .بعد از ۳۰ دقیقه ای والهه کمی خالی شد و چشمانش را از درد بست و نفس عمیقی کشید؛داشت سمت خانه میرفت که ی صدایی شنید و سرجاش متوقف شد :
-والهه
یعنی واقعیت داشت؟ یعنی امکان داشت اون همونی بود ک سالها ب خاطرش به پسرا محل نمیداد و خاستگاراش رو رد کرده بود؟ همونی که شبا با صداش خوابش میبرد؟ این یه خیال بود؟
دستش رو ردی قلب کوچیکش گذاشت و نفس عمیقی کشید و با فکر اینکه یه خیاله به راهش ادامه داد و کلید را از جیب هودیش در آورد و تا خواست در رو باز کنه،سایه شخصی هیکلی را که روی در افتاده بود دید.
سرش رو برگردوند و بالا آورد و چهره مردی که سالها ب خاطرش اشک ریخته بود و درد دوریش رو تو خودش میریخت و دلتنگ لمس کردنش و بوس کردنش بود دید.
مرد لبخند زد ، از اون لبخند هایی که سالها دل دخترک تنگش بود،که در ۶مون لحظه مرد گفت:
والهه .. منم جونگکوک ...منو یادت میاد؟(با لحن بغض ونگرانی)
والهه که فقط داشت به چشمهاش نگاه میکرد،برای اینکه شوکه شده بود ی دفعه اونو دیده توانی برای حرف زدن نداشت و فقط نگاش میکرد.
جونگکوک گفت :
-والهه ، منم جونگکوک ...(با نگاه خیره و نگران)
والهه هم چون تو شُک بود فقط میتونست نام اون مرد رو بگه(جونگکوک) :
×جونگکوک.
مرد فهمید ک والهه دارد اسمش را با ذوق صدا می زند اومد نزدیک و والهه را در بغلش گم کرد ؛طوری ک کلید از دستان دخترک افتاد رو زمین،اما برای هیچ کدام مهم نبود و فقط همو بغل میکردند.همونطور که والهه را بغل کرده بود ،چون قدش کوتاهه خم شد و در گوشش گفت:
-میدونم که از دستم ناراحتی، میدونم خیلی چیزا رو بخاطر من تحمل کردی ،اما الان پیشتم،والهه من اومدم پیشت که از این بارون تا همیشه کنارت بمونم تا همیشه!!!
والهه با بغض گفت :
×قول میدی؟
اونم گفت:
-قول میدم تا همیشه کنارت بمونم،طوری ک هر دفعه ک بارون میاد به جای دیدن صوت پر از اشکت چهره خندونت رو ببینم که از ته دل میخندی که دلیلش منم.
جونگکوک سکوت کوتاهی کرد و ادامه داد:
-قول میدم ک هر بار ک بارون بباره به جای اینکه تنهایی خیس بشی دوتایی باهم خیس بشیم،برات آهنگ میخونم و نمیزارم آسیبی بهت برسه(با جدیت و ناز و نوازش موهام )
والهه چند تا مشت آرام به سینه ی بزرگ جونگکوک زد و گفت :
بسه دیگه خفه شدم ،باشه فهمیدم .(میخواست دلتنگیش رو پیش عشقش قائم کنه چون اون الان پیشش بودو نمیخواست نگرانش کنه)
و بعد جونگکوک خندید و بغلش را آزار کرد تا والهه بیاد بیرون از بغلش .و بعد والهه روی پله دم در خونه اش ایستاد و بوسه ای ک لب جونگکوک زد سریع بوسشو گرفت و گفت :
×بسته دیگه
و آن روز بارانی ک هر دو به هم قول داده بودن رو مثل ی خاطره درون قلبشون نگه داشتندو دیکه روزای بارانی رو والهه تنها سپری نمیکرد.
باران آرام آرام روی شیشه پنجره فرود میآمد. انگار که از غم، آرام اشک میریخت.در همین زمان والهه (من) به شیشه پنجره خیره شده بودم و قطره هایی که روی شیشه میلغزید رو تماشا میکرد، که ناگهان اشکی مثل باران به روی گونه های والهه میریخت .والهه که میخواست با باران یکی شود تا بتواند در همین حس بماند؛به سمت بیرون از خانه رفت و در خانه را بست ؛ به در تکیه داد و سرش رو بالا گرفت.قطره های باران روی صورت والهه میریخت. و والهه هم با این حال یکی شد و زد زیر گریه.این باعث می شد تا والهه یکم خالی بشه آخه درد داشت نه درد زخم بلکه درد درون ک نمیشد به مادر و پدرش بگه چون میدونست درکش نمیکنن نه از روی قصد بلکه اونها تاحالا این حس و نداشتند ،حس دوری از یه نفر که سالهاست دنبالش میگرده .بعد از ۳۰ دقیقه ای والهه کمی خالی شد و چشمانش را از درد بست و نفس عمیقی کشید؛داشت سمت خانه میرفت که ی صدایی شنید و سرجاش متوقف شد :
-والهه
یعنی واقعیت داشت؟ یعنی امکان داشت اون همونی بود ک سالها ب خاطرش به پسرا محل نمیداد و خاستگاراش رو رد کرده بود؟ همونی که شبا با صداش خوابش میبرد؟ این یه خیال بود؟
دستش رو ردی قلب کوچیکش گذاشت و نفس عمیقی کشید و با فکر اینکه یه خیاله به راهش ادامه داد و کلید را از جیب هودیش در آورد و تا خواست در رو باز کنه،سایه شخصی هیکلی را که روی در افتاده بود دید.
سرش رو برگردوند و بالا آورد و چهره مردی که سالها ب خاطرش اشک ریخته بود و درد دوریش رو تو خودش میریخت و دلتنگ لمس کردنش و بوس کردنش بود دید.
مرد لبخند زد ، از اون لبخند هایی که سالها دل دخترک تنگش بود،که در ۶مون لحظه مرد گفت:
والهه .. منم جونگکوک ...منو یادت میاد؟(با لحن بغض ونگرانی)
والهه که فقط داشت به چشمهاش نگاه میکرد،برای اینکه شوکه شده بود ی دفعه اونو دیده توانی برای حرف زدن نداشت و فقط نگاش میکرد.
جونگکوک گفت :
-والهه ، منم جونگکوک ...(با نگاه خیره و نگران)
والهه هم چون تو شُک بود فقط میتونست نام اون مرد رو بگه(جونگکوک) :
×جونگکوک.
مرد فهمید ک والهه دارد اسمش را با ذوق صدا می زند اومد نزدیک و والهه را در بغلش گم کرد ؛طوری ک کلید از دستان دخترک افتاد رو زمین،اما برای هیچ کدام مهم نبود و فقط همو بغل میکردند.همونطور که والهه را بغل کرده بود ،چون قدش کوتاهه خم شد و در گوشش گفت:
-میدونم که از دستم ناراحتی، میدونم خیلی چیزا رو بخاطر من تحمل کردی ،اما الان پیشتم،والهه من اومدم پیشت که از این بارون تا همیشه کنارت بمونم تا همیشه!!!
والهه با بغض گفت :
×قول میدی؟
اونم گفت:
-قول میدم تا همیشه کنارت بمونم،طوری ک هر دفعه ک بارون میاد به جای دیدن صوت پر از اشکت چهره خندونت رو ببینم که از ته دل میخندی که دلیلش منم.
جونگکوک سکوت کوتاهی کرد و ادامه داد:
-قول میدم ک هر بار ک بارون بباره به جای اینکه تنهایی خیس بشی دوتایی باهم خیس بشیم،برات آهنگ میخونم و نمیزارم آسیبی بهت برسه(با جدیت و ناز و نوازش موهام )
والهه چند تا مشت آرام به سینه ی بزرگ جونگکوک زد و گفت :
بسه دیگه خفه شدم ،باشه فهمیدم .(میخواست دلتنگیش رو پیش عشقش قائم کنه چون اون الان پیشش بودو نمیخواست نگرانش کنه)
و بعد جونگکوک خندید و بغلش را آزار کرد تا والهه بیاد بیرون از بغلش .و بعد والهه روی پله دم در خونه اش ایستاد و بوسه ای ک لب جونگکوک زد سریع بوسشو گرفت و گفت :
×بسته دیگه
و آن روز بارانی ک هر دو به هم قول داده بودن رو مثل ی خاطره درون قلبشون نگه داشتندو دیکه روزای بارانی رو والهه تنها سپری نمیکرد.
- ۵.۲k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط