{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شوهر های شیطان من

شوهر های شیطان من
( درخاستی ) پارت ۴.


───


شش ماه بعد.

ات دیگر به زیرزمین نمی‌رفت. اتاقش کنار اتاق سه مرد بود. دیگر کبودی روی صورتش نبود — نه به این خاطر که سیلی نمی‌خورد، بلکه به این خاطر که کسی سیلی نمی‌زد.

تغییر آرام بود. مثل یخ که یقطره قطره آب می‌شود.

───

تهیونگ همیشه سردترین بود. اما یک شب، ات تب کرد. ۴۰ درجه. بدنش می‌لرزید. توی خواب‌هزیان میگفت.

تهیونگ تمام شب کنارش نشست. حوله‌ی سرد روی پیشانی‌اش گذاشت. آب داد. وقتی ات هذیان می‌گفت
+بابا... چرا منو فروختی...، تهیونگ دستش را گرفت و گفت: =دیگه بهت خیانت نمی‌شه. قول می‌دم.

ات صبح که چشم باز کرد، تهیونگ هنوز بود. چشمان قهوه‌ای‌اش خسته بود. ریش چند روزه روی صورتش.

+چرا نرفتی؟
ات پرسید. صدایش گرفته بود.

تهیونگ شانه بالا انداخت.
=جایی نبود برم.

ات برای اولین بار، خودش دستش را دراز کرد و انگشتان تهیونگ را لمس کرد. نه از روی اجبار. از روی... چیزی شبیه تشکر.

تهیونگ نگاه کرد. چیزی در چشمانش شکست. آن مرد ۳۷ ساله که هیچ‌وقت گریه نکرده بود، یک قطره اشک ریخت روی دست ات.

=ببخش منو... بابت اون روزها...

ات نگفت «می‌بخشم». اما دستش را پس نکشید.

───


جونگکوک خشن‌ترین بود. حتی حالا که ات دیگر برده نبود، هنوز گاهی عصبانی می‌شد. یک بار لیوانی را پرت کرد به دیوار چون غذا شور بود.

اما یک روز، ات تصمیم گرفت باهاش حرف بزند.

+چرا انقدر عصبانی‌ای؟

جونگکوک نگاه کرد.
_چی؟

+همیشه. از صبح تا شب. انگار از چیزی فرار می‌کنی.

جونگکوک ساکت ماند. برای چند دقیقه. بعد آرام گفت:
_پدرم کتکم می‌زد. از ۵ سالگی. می‌گفت پسر ضعیف به درد نمی‌خوره. من قول دادم هیچ‌وقت ضعیف نباشم. حتی اگه بشم... نشون ندم.

ات نزدیک رفت. دستش را گذاشت روی مشت گره کرده‌ی جونگکوک.

+ضعیف بودن ایراد نداره. من هر روز ضعیفم. هنوز اما زنده‌ام.( سیسی واقعیت تو ضعیف نیستی تو ک— اهم ادامه🗿)

جونگکوک به دست ات نگاه کرد. بعد به صورتش. بعد برای اولین بار، سرش را پایین انداخت و توی شانه‌ی ات گریه کرد. ساکت. شرمنده.

ات دستش را گذاشت روی موهای مشکی و کوتاهش. نوازش کرد.

اون روز، جونگکوک برای اولین بار بدون اجبار، ات را بوسید. روی لب. آرام. تقریبا محترمانه.

_قول می‌دم دیگه دستم روت بلند نشه،
زمزمه کرد.

ات باور نکرد. اما آرزو کرد که راست بگوید.

───


اون وو همیشه مهربان بود. این مشکلی نداشت. مشکل این بود که ات نمی‌دانست احساسش واقعی است یا فقط قدردانی.

تا یک شب که اون وو گفت:
٪من می‌تونم تو رو از اینجا فرار بدم.

ات ماتش برد.
+چی؟

٪اگه واقعاً می‌خوای. ماشین دارم. پول دارم. می‌تونیم بریم کانادا. هیچکس پیدامون نمی‌کنه.

ات ایستاد. به در نگاه کرد. به پنجره. به آسمونی که ماه تویش می‌درخشید.

+و اون دو تا چی؟

اون وو شانه بالا انداخت.
٪می‌میرن برامون مهم نیست( اهم اهم🔪.)

ات مکث طولانی کرد. بعد گفت:
+نه.

٪نه؟

+نه. نمی‌رم.

اون وو اخم کرد.
٪چرا؟

ات نگاهش کرد. صادقانه.
+چون... بهشون عادت کردم. چون تهیونگ وقتی مریض میشم، تا صبح بیدار میمونه چون جونگکوک شبها تو خواب اسم مامانش رو صدا میزنه چون تو... چون تو اولین کسی بودی که بهم مهربونی کرد بدون اینکه چیزی بخوای. من نمی‌تونم اونا رو تنها بذارم. حتی اگه حقم باشه.

اون وو نفس عمیقی کشید. بعد لبخند زد. نه لبخند تلخ. لبخند واقعی.

٪پس عاشقشون شدی؟

ات جواب نداد. فقط به زمین نگاه کرد.

اما جواب توی چشم‌هایش بود.

───
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۴.سه ماه بعد. پاییز بود. برگ‌ها می‌ریختند. ات ۱۸ ...

بانو حتما فالو شه🫀@nazi_bts

ادامه پارت ۳...در دلش گفت: این ازدواج نیست. این حبس ابد با پ...

ادامه پارت ۲...صدایش خشک شد. ٪خدمتکار؟=بله،تهیونگ گفت و ته س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط