نقاب دار پارت
(نقاب دار) پارت ۳
کاتسومی : اون چیه تو دستش وایسا این همون عکس دوران بچگی خودش و ایزوکو نیست وایسا ببینم اون داره گریه میکنه !!!!!!!! (تو ذهنش)
*باکوگو داخل اوتاق داشت با دیدن اون عکس به خاطرات خودش و ایزوکو فکر میکرد ایزوکو همیشه بهش می گفت کاچان تو بهترین دوستی خیلی دوست دارم ولی اون با این حال اون رو اذیت میکرد ولی یک بار هم باهام سرد رفتار نکرد*
باکوگو : آخه چرا واقعا چرا باید اون بلا هارو سرش می اوردم اون.....اون فقط می خواست باهاش دوست باشم حتی بعد اون همه زجر اون همه اذیت کردن باز هم باهام مهربون بود ولی من...ولی من عوضی چیکار کردم فقط بیشتر اذیتش کردم وقتی اسیب میدیدم وقتی از ته دل ناراحت بودم ولی نشون نمیدادم اون سریع میفهمید و سعی میکرد خوش حالم کنه ولی من با این حال ناراحتش کردم ولی اون.....اون باز باهام مهربون بود من.....من یه شیطانم اون حتی موقع اخرین دیدار هم ناراحت بود ولی باز لبخندش به من نابود نده بود
(فلش بک به اخرین روزی که ایزوکو رفت مدرسه)
باکوگو : هوی هوی هوی نفله این ششمین دفترته که میسوزونم خسته نمیشی تند تند دوباره میخری ها ؟
ایزوکو : . . .
باکوگو : عرضه جواب دادن حد عقل داشته باش نفله نکنه از دستم ناراحتی جوجه 🤣
ایزوکو : کاچان من هیچ وقت از دستت ناراحت نمیشم
باکوگو : هیی چرا تمومش نمیکنی انقدر بهم نچسب فهمیدی ؟ بچها یکم کتکش بزنید شاید درست شد
*اون دوتا دوست باکوگو (اسمشون رو یادم نیست) رفتن و ایزوکو رو کلی زد*
باکوگو دیگه نبینم بهم نزدیک شدیا دوست نداره حتی یک لحظه هم تا اخر عمرم بهت نگاه کنم
ایزوکو : اگه این چیزیه که میتونه خوش حالت کنه باشه کاری میکنم که دیگه منو نبینی اون مقه شاید دیگه ناراحت نباشی
*اون لحظه از همیشه لبخندش گرم تر بود بخاطر کتک های اونا بزور رو پاهاش ایستاده بود و سرفه میکرد اما حتی اون لحظه هم از باکوگو کینه ای نداشت*
(زمان حال)
باکوگو : حتی اون مقه هم ازم بدش نیومد اون لحظه فقط از خودش متنفر شد من چطور تونستم فرشته ای مثل اون رو انقدر زجر بدم انقدر اذیتش کنم حتی بعد این همه بلا که سرش اوردم باز هم منو دوست داشت خودش رو حبس کرد که موادا من اونو ببینم نه بخاطر اینکه میترسید دوباره زجرش بدم فقط بخواتر اون حرفم اون.......اون حتی یه لحظه هم به ناراحت کردنم فکر نکرد اون از خودش متفر شد ولی از من متنفر نشد من چقدر عوضیم که این بلا رو سرش اوردم اخه چراااااا واقعا چرااااااا
*باکوگو همینجوری گریه میکرد و بیشتر غرورش خورد میشد داشت خودش رو خورد میکرد*
کاتسومی : این همون باکوگو ای یه که جز خودش به کسی اهمیت نمیده یعنی انقدر ناراحت بود ولی نشون نمیداد........نه وایسا.....اون کلی نشونه از اینکه داره خورد میشه نشون داد اما من هیچ توجهی نکردم مصلا خواهر بزرگ ترشم واقعا که (اشک تو چشماش جمع شد)
ادامه پارت بعد 🌙✨️
اصلا خوشم میاد احساسات بقیه رو بهم میریزم کرم درونم شکوفا میشه 🤣
(قصد توهین ندارم جهت شوخی میگم ❤️🙏)
کاتسومی : اون چیه تو دستش وایسا این همون عکس دوران بچگی خودش و ایزوکو نیست وایسا ببینم اون داره گریه میکنه !!!!!!!! (تو ذهنش)
*باکوگو داخل اوتاق داشت با دیدن اون عکس به خاطرات خودش و ایزوکو فکر میکرد ایزوکو همیشه بهش می گفت کاچان تو بهترین دوستی خیلی دوست دارم ولی اون با این حال اون رو اذیت میکرد ولی یک بار هم باهام سرد رفتار نکرد*
باکوگو : آخه چرا واقعا چرا باید اون بلا هارو سرش می اوردم اون.....اون فقط می خواست باهاش دوست باشم حتی بعد اون همه زجر اون همه اذیت کردن باز هم باهام مهربون بود ولی من...ولی من عوضی چیکار کردم فقط بیشتر اذیتش کردم وقتی اسیب میدیدم وقتی از ته دل ناراحت بودم ولی نشون نمیدادم اون سریع میفهمید و سعی میکرد خوش حالم کنه ولی من با این حال ناراحتش کردم ولی اون.....اون باز باهام مهربون بود من.....من یه شیطانم اون حتی موقع اخرین دیدار هم ناراحت بود ولی باز لبخندش به من نابود نده بود
(فلش بک به اخرین روزی که ایزوکو رفت مدرسه)
باکوگو : هوی هوی هوی نفله این ششمین دفترته که میسوزونم خسته نمیشی تند تند دوباره میخری ها ؟
ایزوکو : . . .
باکوگو : عرضه جواب دادن حد عقل داشته باش نفله نکنه از دستم ناراحتی جوجه 🤣
ایزوکو : کاچان من هیچ وقت از دستت ناراحت نمیشم
باکوگو : هیی چرا تمومش نمیکنی انقدر بهم نچسب فهمیدی ؟ بچها یکم کتکش بزنید شاید درست شد
*اون دوتا دوست باکوگو (اسمشون رو یادم نیست) رفتن و ایزوکو رو کلی زد*
باکوگو دیگه نبینم بهم نزدیک شدیا دوست نداره حتی یک لحظه هم تا اخر عمرم بهت نگاه کنم
ایزوکو : اگه این چیزیه که میتونه خوش حالت کنه باشه کاری میکنم که دیگه منو نبینی اون مقه شاید دیگه ناراحت نباشی
*اون لحظه از همیشه لبخندش گرم تر بود بخاطر کتک های اونا بزور رو پاهاش ایستاده بود و سرفه میکرد اما حتی اون لحظه هم از باکوگو کینه ای نداشت*
(زمان حال)
باکوگو : حتی اون مقه هم ازم بدش نیومد اون لحظه فقط از خودش متنفر شد من چطور تونستم فرشته ای مثل اون رو انقدر زجر بدم انقدر اذیتش کنم حتی بعد این همه بلا که سرش اوردم باز هم منو دوست داشت خودش رو حبس کرد که موادا من اونو ببینم نه بخاطر اینکه میترسید دوباره زجرش بدم فقط بخواتر اون حرفم اون.......اون حتی یه لحظه هم به ناراحت کردنم فکر نکرد اون از خودش متفر شد ولی از من متنفر نشد من چقدر عوضیم که این بلا رو سرش اوردم اخه چراااااا واقعا چرااااااا
*باکوگو همینجوری گریه میکرد و بیشتر غرورش خورد میشد داشت خودش رو خورد میکرد*
کاتسومی : این همون باکوگو ای یه که جز خودش به کسی اهمیت نمیده یعنی انقدر ناراحت بود ولی نشون نمیداد........نه وایسا.....اون کلی نشونه از اینکه داره خورد میشه نشون داد اما من هیچ توجهی نکردم مصلا خواهر بزرگ ترشم واقعا که (اشک تو چشماش جمع شد)
ادامه پارت بعد 🌙✨️
اصلا خوشم میاد احساسات بقیه رو بهم میریزم کرم درونم شکوفا میشه 🤣
(قصد توهین ندارم جهت شوخی میگم ❤️🙏)
- ۲.۶k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط