نازنینم ، کم نشان گیر از دو چشمانت مرا
نازنینم ، کم نشان گیر از دو چشمانت مرا
از کمان ابروانت کم بزن با تیر مژگانت مرا
شد مسافر ، قلب من بر قلب تو ، آیا شود
کاسه ی آبی بپاشی ، رد کنی از زیر قرآنت مرا
چشمهایت نه مسلمان ، نه مسیحی ، آتشند
همچو آتشگاه زرتشت ، سوخت چشمانت مرا
کم بیاویزش ، کمند گیسوان از پنجره
یا بدارم کن ، بیاویزم ، به زولفانت مرا
پشت در ایستاده ام ، پژمرده شد گل در دلم
یا گشا در ، یا بکن بر خانه دربانت مرا
بره آهوی دلم ، شد خسته از آوارگی
با کمندت کن اسیرش ، یا که قربانت مرا
کودک قلبم بنالد روز و شب از تشنگی
سنگدل ، جامی ، خمی، پیمانه از جانت مرا...
از کمان ابروانت کم بزن با تیر مژگانت مرا
شد مسافر ، قلب من بر قلب تو ، آیا شود
کاسه ی آبی بپاشی ، رد کنی از زیر قرآنت مرا
چشمهایت نه مسلمان ، نه مسیحی ، آتشند
همچو آتشگاه زرتشت ، سوخت چشمانت مرا
کم بیاویزش ، کمند گیسوان از پنجره
یا بدارم کن ، بیاویزم ، به زولفانت مرا
پشت در ایستاده ام ، پژمرده شد گل در دلم
یا گشا در ، یا بکن بر خانه دربانت مرا
بره آهوی دلم ، شد خسته از آوارگی
با کمندت کن اسیرش ، یا که قربانت مرا
کودک قلبم بنالد روز و شب از تشنگی
سنگدل ، جامی ، خمی، پیمانه از جانت مرا...
- ۵۴۳
- ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط