رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۶۹
-بازم میزنم عزیزم، تو ماهانو دوست داري.
عطیه هم سري تکون داد.
نیشخندي زد و دستشو روي کمرم آروم کوبید.
-پس کی به تو بگه عزیزم؟ تو هم استاد رو دوست
داري.
پوزخندي زدم.
-چه حرفا!
عطیه با لبخند بدجنسی گفت: دیروز رو یادت رفته؟
چپ چپ بهش نگاه کردم که جفتشون خندیدند.
محدثه: دوسش داري دیگه.
به کاناپه تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم.
-بیخیال بچهها، حتی اگه دوسشم داشته باشم بعد
از اینکه کاملا درمان شد برمیگردم همینجا.
دوتاییشون با تعجب گفتند: وا!
-والا.
عطیه: دیوونهایا! هم پولداره هم جذاب، آرزوي هر
دختریه و راست افتاده تو بغل تو، اونوقت میگی
ولش میکنی؟
-نه پول ملاکه و نه جذابیت، عشقه که باید باشه
ولی نیست.
عطیه: اونم دوست داره.
پوزخندي زدم و با دلی پر گفتم: آره کاملا مشخصه،
اون فقط منو واسه درمانش میخواد، همین امشب بهم ثابت شد، حتی یه کلام قبلترش نگفت که
امشب قراره جایی بره، وقتی هم بهش گفتم گفت
واسه چی بگم؟ هر وقت میرفتم میفهمیدي دیگه.
نفس عمیقی کشیدم.
-بیخیال بچهها، به پسراي پولدار نمیشه اعتماد
کرد.
محدثه: اینو راست میگه.
لیوان شربتمو برداشتم اما تا خواستم بخورم گوشیم
به لرزش دراومد.
با فکر به اینکه مهرداد و میخواد ازم معذرت خواهی
کنه سریع از جیبم ببرونش آوردم اما با دیدن شماره
ي ایمان بادم خالی شد.
بیحوصله جواب داد.
-سلام.
با اون لحن پر انرژي همیشگیش گفت: سلام خانم همکلاسی، خوبی؟
-ممنون تو خوبی؟
-نه دیگه من پرسیدم خوبی ممنون واسه من جواب
نشد، دوباره میپرسم، خوبی؟
خندم گرفت.
-خوبم تو چطوري؟
-حالا شد، منم خوبم، میگما.
-بله؟
-خانوادم میخوان ببیننت، میام دنبالت.
چشمهام گرد شدند.
_واسه چی میخوان منو ببینند؟!
_بهشون گفتم بهم درس یا دادی و اینکه گفتم درس خون کلاسمونی مشتاق ببیننت، مخصوصا مامانم.
با همون حالت گفتم: وا! فقط من که درس خون
کلاس نیستم!
اون دوتا سوالی بهم نگاه میکردند.
-حالا ناز نکن، آماده شو میام دنبالت.
با یادآوري مهرداد و حرفش لبمو گزیدم.
گفت جایی نرم، تازشم بفهمه..
اصلا به درك، مگه اون بفهم گفت کحا میخواد بره،
مگه اون الان وسط یه عالمه دختر نیست؟ پس چرا
من با همکلاسیم وقت نگذرونم؟
-باشه، میام.
لحنش شاد شد.
-واقعا خوشحالم کردي، پس وقتی رسیدم بهت
زنگ میزنم.
-باشه.
-پس فعلا تا بعد.
-فعلا.
گوشیو روي میز گذاشتم.
عطیه با اخم گفت: کی بود؟ کجا میري؟
دست به سینه به کاناپه تکیه دادم.
-ایمان بود، گفت خانوادش میخوان ببیننم چون
بهش کمک کردم.
هردوشون تعجب کردند.
محدثه: و تو هم میخواي بري؟
سري تکون دادم.
-آره، چرا نرم؟
عطیه آروم به گونش زد.
-استاد بیچارت میکنه بخدا، میدونی که رو ایمان
حساسه.
بیخیال شونهاي بالا انداختم.
#پارت_۱۶۹
-بازم میزنم عزیزم، تو ماهانو دوست داري.
عطیه هم سري تکون داد.
نیشخندي زد و دستشو روي کمرم آروم کوبید.
-پس کی به تو بگه عزیزم؟ تو هم استاد رو دوست
داري.
پوزخندي زدم.
-چه حرفا!
عطیه با لبخند بدجنسی گفت: دیروز رو یادت رفته؟
چپ چپ بهش نگاه کردم که جفتشون خندیدند.
محدثه: دوسش داري دیگه.
به کاناپه تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم.
-بیخیال بچهها، حتی اگه دوسشم داشته باشم بعد
از اینکه کاملا درمان شد برمیگردم همینجا.
دوتاییشون با تعجب گفتند: وا!
-والا.
عطیه: دیوونهایا! هم پولداره هم جذاب، آرزوي هر
دختریه و راست افتاده تو بغل تو، اونوقت میگی
ولش میکنی؟
-نه پول ملاکه و نه جذابیت، عشقه که باید باشه
ولی نیست.
عطیه: اونم دوست داره.
پوزخندي زدم و با دلی پر گفتم: آره کاملا مشخصه،
اون فقط منو واسه درمانش میخواد، همین امشب بهم ثابت شد، حتی یه کلام قبلترش نگفت که
امشب قراره جایی بره، وقتی هم بهش گفتم گفت
واسه چی بگم؟ هر وقت میرفتم میفهمیدي دیگه.
نفس عمیقی کشیدم.
-بیخیال بچهها، به پسراي پولدار نمیشه اعتماد
کرد.
محدثه: اینو راست میگه.
لیوان شربتمو برداشتم اما تا خواستم بخورم گوشیم
به لرزش دراومد.
با فکر به اینکه مهرداد و میخواد ازم معذرت خواهی
کنه سریع از جیبم ببرونش آوردم اما با دیدن شماره
ي ایمان بادم خالی شد.
بیحوصله جواب داد.
-سلام.
با اون لحن پر انرژي همیشگیش گفت: سلام خانم همکلاسی، خوبی؟
-ممنون تو خوبی؟
-نه دیگه من پرسیدم خوبی ممنون واسه من جواب
نشد، دوباره میپرسم، خوبی؟
خندم گرفت.
-خوبم تو چطوري؟
-حالا شد، منم خوبم، میگما.
-بله؟
-خانوادم میخوان ببیننت، میام دنبالت.
چشمهام گرد شدند.
_واسه چی میخوان منو ببینند؟!
_بهشون گفتم بهم درس یا دادی و اینکه گفتم درس خون کلاسمونی مشتاق ببیننت، مخصوصا مامانم.
با همون حالت گفتم: وا! فقط من که درس خون
کلاس نیستم!
اون دوتا سوالی بهم نگاه میکردند.
-حالا ناز نکن، آماده شو میام دنبالت.
با یادآوري مهرداد و حرفش لبمو گزیدم.
گفت جایی نرم، تازشم بفهمه..
اصلا به درك، مگه اون بفهم گفت کحا میخواد بره،
مگه اون الان وسط یه عالمه دختر نیست؟ پس چرا
من با همکلاسیم وقت نگذرونم؟
-باشه، میام.
لحنش شاد شد.
-واقعا خوشحالم کردي، پس وقتی رسیدم بهت
زنگ میزنم.
-باشه.
-پس فعلا تا بعد.
-فعلا.
گوشیو روي میز گذاشتم.
عطیه با اخم گفت: کی بود؟ کجا میري؟
دست به سینه به کاناپه تکیه دادم.
-ایمان بود، گفت خانوادش میخوان ببیننم چون
بهش کمک کردم.
هردوشون تعجب کردند.
محدثه: و تو هم میخواي بري؟
سري تکون دادم.
-آره، چرا نرم؟
عطیه آروم به گونش زد.
-استاد بیچارت میکنه بخدا، میدونی که رو ایمان
حساسه.
بیخیال شونهاي بالا انداختم.
- ۱.۵k
- ۰۵ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط