{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۷۰
-به درك! مگه واسه اون مهمه که من رو اون دخترا حساسم؟
عطیه: مطهره...
با تحکم گفتم: حرف نباشه، من تصمیمو گرفتم، اگه
مهرداد اومد و سراغ منو گرفت بگید بیخبر بیرون
رفته، واي به حالتون اگه بهش بگید.
*********
به یه خانم چادري شیک پوش اشاره کرد.
-مامانم.
با خوشرویی باهاش دست دادم.
-سلام.
با لبخند گفت: سلام عزیزم، ماشااالله چه خانمی!
لبخندم خجالتگونه شد.
-لطف دارین شما.
باهام دست داد و پیشونیمو بوسید.
-سلام.
-سلام دختر گلم.
ایمان تموم مدت خرذوق شده نگاهمون میکرد.
رو به باباش سلام آرومی کردم که با مهربونی جوابمو
داد.
ایمان: خواهرم چون مشهده نتونست اینجا باشه.
با لبخند گفتم: زیارتشون قبول.
ایمان به یه قسمت رستوران اشاره کرد.
-بشینیم‌.
به اون سمت رفتیم و نشستیم.
من کنار مامانش نشستم.
مامان بزرگ ایمان با لبخند گفت: تعریفهایی که
ایمان ازتون کرده واقعا برازندتونه.
ابروهام بالا پریدند.
ازم تعریف کرده؟!
زود خودمو جمع کرد و با خجالت سرمو پایین
انداختم.
مامانش: متاسفانه خونمون بخاطر رنگ آمیزي یه کم
نامناسب بود انشاالله دفعهی بعد خونهی خودمون
دعوتت میکنیم.
با خجالت گفتم: همین الانشم واقعا منو خجالت زده کردید.
ایمان خندید.
-بابا خجالت چیه؟ راحت باش... راستی، چرا امروز
دانشگاه نیومدي؟
-کارام حسابی زیاد شده بود، دیگه نشد که بیام.
-پس این دفعه نوبت منه که درس بهت یاد بدم.
کوتاه خندید.
-ممنون، عطیه همه چیو بهم گفت.
قیافهش پکر شد.
-من بهتر بهت یاد میدما.
مامانش با خنده گفت: عه ایمان!
خندید که منم آروم خندیدم.
واقعا کنار این پسر آدم یادش میره غم یعنی چی،
انرژیش به اطرافیانشم منتقل میشه.
باباش: خب بابا جان، قصد داري تا چه مدرکی ادامه
بدي؟
ذوق مرگ شده از اینکه بابا جان گفت با خجالت
گفتم: اگه بشه فوق لیسانس.
ابروهاش بالا پرید و با تحسین گفت: عالیه.
ایمان: منم همینطور، دوست دارم یه شرکت بزنم.
دیگه یادم رفت تو جمع خانوادشم و با ذوق گفتم:
واقعا؟ دمت گرم، منم این آرزو رو دارم.
با صداي خندشون به خودم اومدم و از خجالت لبمو
گزیدم که بازم خندیدند.
سرمو پایین انداختم و با خجالت گفتم: معذرت می
خوام.
مامانش خندید و دستشو روي کمرم بالا و پایین
کرد.
-اشکال نداره عزیزم، راحت باش، ماهم مثل
خانوادهی خودت.
لبخندي روي لبم نشست.
چقدر خانوادش دوست داشتنیند.
*********
بعد از اینکه تعریف کردن باباش که درمورد
آشناییش با مامانش میگفت و کلی خندیدیم با
خنده گفتم: حالا نوبت منه.
سعی کردم نخندم.
_روز سوم دانشگاه یه خورده دیر رسیدم، دم کلاس نگاهی به داخل انداخت که دیدم استادي نیست و
راست وارد شدم، بیخبر از اینکه اونی که روي
صندلی استاد نشسته خود استاده، واي تازه باهاش
کلکلم کردم، بعدش که فهمیدم
دیدگاه ها (۱)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۷۱_کلکلم کردم، بعدش که فهمیدم استاد...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۸سنگین نگاهش کردم . _ نخواستم منو پشت م...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۶۹-بازم میزنم عزیزم، تو ماهانو دوست...

جوری که مطهره مهردادو دوست داره:)

neme:زندگی زیر سایه توp:1.........مثل همیشه درحال بازی با خد...

#مافیای_عاشق p:7 سلام جیگر های مننننن...

ارباب خشن من ۱۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط