" 𝐓𝐡𝐫𝐨𝐧𝐞 𝐎𝐟 𝐒𝐞𝐜𝐫𝐞𝐭𝐬 "
" 𝐓𝐡𝐫𝐨𝐧𝐞 𝐎𝐟 𝐒𝐞𝐜𝐫𝐞𝐭𝐬 "
" 𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏 𖢇᭄ "
مرد مانند شکارچیان با نگاه بُرنده و تیزش اطرافش را نگاه و قدم برمیداشت..
او مثل نسیم صبحگاهی ارام و تیزبین و به شدت مرموز بود..
ان مرد با ابهت ترسناکش و با چهره جذابش توجه تمام افراد قصر را به خودش جلب کرده بود..
جوری که خدمتکاران دختر برای این مرد ذوق میکردند و حاضر بودند هر کاری برای این مذکر انجام دهند.
تمام افراد قصر دلشان را به این مرد باخته بودند و هرروز پا به کلیسا میذاشتند و دستشان را برای دعا بالا میاورند تا این پسر بتواند این مسابقه را برنده و مقام ژنرال را از ان خود کند!
حالا این مردی که اطرافیانش لقب جذاب را به او داده بودند در وسط این مسابقه سرنوشت ساز حضور داشت!
مسابقه ای که اگر در ان پیروز میشد میتوانست به عشق قدیمی اش نزدیک شود..
پادشاه..
کسی که در این چند سال اخیر برایش حکم قلبش را داشت پادشاه کشورش بود..
کسی که برایش از جان خود میگذشت حالا تاجی با ارزش بر سرش و ملکه ای اجباری پیش خود داشت..
هنوز نمیتوانست باور کند که معشوقه اش بخاطر مقام و اموال پدرش او را زیر کفش له کرده و با یک دختر دیگر ازدواج کند..
جونگ کوک در گذشته یک شوالیه معمولی بود و هیچ مقام و اموالی در دست نداشت..
او حاضر بود جان خود را که از همه چیزش با ارزش تر بود تقدیم به عشق ممنوعه اش یا شاهزاده کشورش کند اما این برای او کافی نبود!
جونگ کوک هزاران بار با خشم و یا حتی با گریه هایش که گوشت تن هرکسی را اب میکرد خدا را سرزنش و می گفت چرا به او مال و اموالی تقدیم نکرده بود و چرا باید روزگار او اینچنین باشد!
پسر پس از چند سال زحمت و تلاش خود را اماده کرده و به بهانه مرگ ژنرال کشورشون به قصر بازگشته تا انتقام خود را بگیرد.
او میخواست از چند نفر انتقام و تهیونگ را حتی به اجبار هم شده مال خود کند!
نقشه ای که چند سال در ذهنش کشیده بود همین بود..
خاموش کردن اتیش انتقامش و گرفتن معشوقه زیبایش!
جونگ کوک با تکان دادن سرش افکارش را به یک جای نا معلومی پرت کرد و حواسش را جمع کرد..
او اگر در این مسابقه پیروز نمیشد نقشه هایش مانند گل رز پژمرده و برای همیشه از بین میرفتن..
با ریز کردن چشمانش شمشیر در دستش را محکمتر گرفت و خواست از پشت بوته های تمشک جنگل بیرون بیاید که ناگهان شئ تیز زیر گلویش احساس کرد که همان کافی بود حرکات مرد متوقف و شوکه شود!
- تکون نخور جونگ کوک!
صدای ارامشبخشش که حالا با این لحنش جدی و ترسناک بود گوش جونگ کوک را پر و باعث بالا رفتن ضربان قلب پسر شده بود..
کسی که الان چاقو را زیر گلویش گذاشته بود تهیونگ بود؟
میتوانست اعتراف کند که تهیونگ الان با تهیونگ چند سال پیش زمین تا اسمان فرق میکند..
جونگ کوک با پوزخندی که چهره اش را در حد مرگ کسی جذابترش کرده بود بدون سر چرخاندن خطاب به عشق چند ساله اش گفت :
- عالیجناب چی باعث شده شما از تخت امپراطوری برخواستید و وسط این مسابقه که توسط شخص شما برگزار شده تشریف بیارید؟
- خیلی حرف میزنی جونگ کوک...
برگرد!
جونگ کوک با پوزخندی که هنوز بر لبانش حضور داشت طبق خواسته های امپراطور به عقب بازگشت که چشمانش در چشمان اقیانوسی معشوقه چند سال پیشش قفل شد.
ان پسر همه چیزش تغییر یافته بود به جز برق سفیدی که در چشمانش فرمانروایی میکرد!
او حتی اگر بدترین و شیطانی ترین مرد در کره زمین باشد هیچوقت ان برق در چشمانش از بین نمیرود!
- چرا بعد چند سال برگشتی جونگ کوک هاعع؟؟
امان از پسری که حتی اسمش را بر زبان میاورد قلبش را بی قرار میکرد..
تهیونگ چاقوی تیز را بیشتر به گلوی جونگ کوک فشرد که باعث ایجاد یه زخم کوچیک روی گردن جونگ کوک شد..
همانطور که قطرات خون به سمت ترقوه پسر حرکت میکرد جونگ کوک ابرویی بالا پروند.
- راستش رو بگم ؟
تهیونگ با کمی گیجی سرش را تکان داد که جونگ کوک دوباره لب باز کرد :
- برای چشیدن لb هایی که زندگی تلخم رو شیرین کرد!!!
─────────────────────
چطوره؟ خوب شد؟
شرط : ۵۰ لایک ۹۰ کامنت
" 𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏 𖢇᭄ "
مرد مانند شکارچیان با نگاه بُرنده و تیزش اطرافش را نگاه و قدم برمیداشت..
او مثل نسیم صبحگاهی ارام و تیزبین و به شدت مرموز بود..
ان مرد با ابهت ترسناکش و با چهره جذابش توجه تمام افراد قصر را به خودش جلب کرده بود..
جوری که خدمتکاران دختر برای این مرد ذوق میکردند و حاضر بودند هر کاری برای این مذکر انجام دهند.
تمام افراد قصر دلشان را به این مرد باخته بودند و هرروز پا به کلیسا میذاشتند و دستشان را برای دعا بالا میاورند تا این پسر بتواند این مسابقه را برنده و مقام ژنرال را از ان خود کند!
حالا این مردی که اطرافیانش لقب جذاب را به او داده بودند در وسط این مسابقه سرنوشت ساز حضور داشت!
مسابقه ای که اگر در ان پیروز میشد میتوانست به عشق قدیمی اش نزدیک شود..
پادشاه..
کسی که در این چند سال اخیر برایش حکم قلبش را داشت پادشاه کشورش بود..
کسی که برایش از جان خود میگذشت حالا تاجی با ارزش بر سرش و ملکه ای اجباری پیش خود داشت..
هنوز نمیتوانست باور کند که معشوقه اش بخاطر مقام و اموال پدرش او را زیر کفش له کرده و با یک دختر دیگر ازدواج کند..
جونگ کوک در گذشته یک شوالیه معمولی بود و هیچ مقام و اموالی در دست نداشت..
او حاضر بود جان خود را که از همه چیزش با ارزش تر بود تقدیم به عشق ممنوعه اش یا شاهزاده کشورش کند اما این برای او کافی نبود!
جونگ کوک هزاران بار با خشم و یا حتی با گریه هایش که گوشت تن هرکسی را اب میکرد خدا را سرزنش و می گفت چرا به او مال و اموالی تقدیم نکرده بود و چرا باید روزگار او اینچنین باشد!
پسر پس از چند سال زحمت و تلاش خود را اماده کرده و به بهانه مرگ ژنرال کشورشون به قصر بازگشته تا انتقام خود را بگیرد.
او میخواست از چند نفر انتقام و تهیونگ را حتی به اجبار هم شده مال خود کند!
نقشه ای که چند سال در ذهنش کشیده بود همین بود..
خاموش کردن اتیش انتقامش و گرفتن معشوقه زیبایش!
جونگ کوک با تکان دادن سرش افکارش را به یک جای نا معلومی پرت کرد و حواسش را جمع کرد..
او اگر در این مسابقه پیروز نمیشد نقشه هایش مانند گل رز پژمرده و برای همیشه از بین میرفتن..
با ریز کردن چشمانش شمشیر در دستش را محکمتر گرفت و خواست از پشت بوته های تمشک جنگل بیرون بیاید که ناگهان شئ تیز زیر گلویش احساس کرد که همان کافی بود حرکات مرد متوقف و شوکه شود!
- تکون نخور جونگ کوک!
صدای ارامشبخشش که حالا با این لحنش جدی و ترسناک بود گوش جونگ کوک را پر و باعث بالا رفتن ضربان قلب پسر شده بود..
کسی که الان چاقو را زیر گلویش گذاشته بود تهیونگ بود؟
میتوانست اعتراف کند که تهیونگ الان با تهیونگ چند سال پیش زمین تا اسمان فرق میکند..
جونگ کوک با پوزخندی که چهره اش را در حد مرگ کسی جذابترش کرده بود بدون سر چرخاندن خطاب به عشق چند ساله اش گفت :
- عالیجناب چی باعث شده شما از تخت امپراطوری برخواستید و وسط این مسابقه که توسط شخص شما برگزار شده تشریف بیارید؟
- خیلی حرف میزنی جونگ کوک...
برگرد!
جونگ کوک با پوزخندی که هنوز بر لبانش حضور داشت طبق خواسته های امپراطور به عقب بازگشت که چشمانش در چشمان اقیانوسی معشوقه چند سال پیشش قفل شد.
ان پسر همه چیزش تغییر یافته بود به جز برق سفیدی که در چشمانش فرمانروایی میکرد!
او حتی اگر بدترین و شیطانی ترین مرد در کره زمین باشد هیچوقت ان برق در چشمانش از بین نمیرود!
- چرا بعد چند سال برگشتی جونگ کوک هاعع؟؟
امان از پسری که حتی اسمش را بر زبان میاورد قلبش را بی قرار میکرد..
تهیونگ چاقوی تیز را بیشتر به گلوی جونگ کوک فشرد که باعث ایجاد یه زخم کوچیک روی گردن جونگ کوک شد..
همانطور که قطرات خون به سمت ترقوه پسر حرکت میکرد جونگ کوک ابرویی بالا پروند.
- راستش رو بگم ؟
تهیونگ با کمی گیجی سرش را تکان داد که جونگ کوک دوباره لب باز کرد :
- برای چشیدن لb هایی که زندگی تلخم رو شیرین کرد!!!
─────────────────────
چطوره؟ خوب شد؟
شرط : ۵۰ لایک ۹۰ کامنت
- ۶.۴k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط