{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی می کردند. پدر خان

در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی می کردند. پدر خانواده از اینکه دختر 5 ساله‏ شان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختی به دست می‏آمد. دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود. صبح روز بعد، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا، این هدیه من است. پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالی بود! پدر با عصبانیت فریاد زد: مگر نمی دانی وقتی به کسی هدیه می دهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟ اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت: بابا جان، من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم. چهره پدر از شرمندگی سرخ شد، دختر خردسالش را بغل کرد و او را غرق بوسه کرد.


پائولو کوئلیو
دیدگاه ها (۲)

تا کریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خری...

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به...

روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا...

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه...

𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬p53جونگکوک سرش رو بالا آورد و لبخند کوتاهی زد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط