𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬
𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬
p53
جونگکوک سرش رو بالا آورد و لبخند کوتاهی زد و دستش رو روی دست های تهیونک که دور صورتش قاب شده بودن گذاشت:« نیاز نیست.. امروز خودم میرم. »
تهیونگ اخم ریز و بامزه ای کرد و با کمک دستش صورت جونگکوک رو نزدیک تر آورد:« ایبابااا، هی نگو خودم خودم! نیاز نیست همه چیزو خودت حل کنی تا وقتی که من امگاتم! »
جونگکوک در برابر اون حجم از محبت تهیونگ تسلیم شد.. دیگه نمیتونست در جواب اون حجم محبت از صلاح «معلولیت» استفاده کنه.
لبخندی زد: « درسته، امگای من با همه فرق داره. »
صدای تق تق در بلند شد.
جونگکوک و تهیونگ سمت در برگشتن.
جونگکوک صداش رو کمی بلند تر کرد:« بفرمایید؟»
یکی از کارکنان مدرسه با دستی پر از جعبه های وسایل درحالی که از سنگینی جعبه ها میلرزید داخل شد.
تهیونگ کامل سمت مرد برگشت. با چشم هاش داخل جعبه هارو بررسی کرد:« اینجا چه خبره؟»
جونگکوک لبخندی زد. طوری که انگار از قبل راجب جعبه ها میدونست گفت:« اوه، بله تقریبا فراموش کرده بودم. میتونید بذاریدشون اونجا!» و به کنج اتاق اشاره کرد. مرد لبخند زد و سر تکون داد. جعبه هارو روی زمین خاکی گذاشت و دستش رو تکوند.
تهیونگ نزدیک رفت. دستش رو داخل جعبه ها برد و وسایلش رو زیر و رو کرد:« اینا وسایل داخل دفتر مدیر نیست؟ یعنی خب..یه سری پوشه ها...پرچم کره و باقیشون؟»
جونگکوک که دست به سینه ایستاده بود نیشخندی زد:« گفته بودم که هرچی برای راحتیه امگام لازم باشه، انجام میدم. حتی اگر مجبور بشم این مدرسه رو بخرم و قوانینش رو بازنویسی کنم.»
نگاه تهیونگ بین جعبه و جونگکوک میچرخید:« وایسا.. یعنی الان.. تو..
این شوخیه؟»
جونگکوک نگاه مصممی به جعبه ها انداخت و بعد نگاهش رو دوباره به تهیونگ داد:« من سر تو اصلا شوخی ندارم. »
تهیونگ سریع ایستاد و سمت جونگکوک اومد:« چقدر پول دادی؟ با اون پول میتونستی یه خونه بخری! مگه معلمی چقدر درآمد داره؟»
جونگکوک از قبل این حرف هارو پیشبینی کرده بود:« اونقدری نبود که باهاش یه خونه بخرم. اون پول هم بخش کوچیکی از ارث پدره پدر بزرگم بود که پس انداز کرده بودم. »
تهیونگ نگاهش رو اول به جعبه ها و بعد به جونگکوک داد:« این.. این کارا.. همه ی اینا برای امنیت منه یا برای اینکه بیشتر مراقبم باشی..؟»
جونگکوک کمی فکر کرد:« اومم.. درواقع یک تیر و دو نشون. برای اینکه هنوز تو مدرسه پیشت باشم، و برای اینکه به مدیر قبلی ثابت کنم هرکاری ازم بر میاد. »
p53
جونگکوک سرش رو بالا آورد و لبخند کوتاهی زد و دستش رو روی دست های تهیونک که دور صورتش قاب شده بودن گذاشت:« نیاز نیست.. امروز خودم میرم. »
تهیونگ اخم ریز و بامزه ای کرد و با کمک دستش صورت جونگکوک رو نزدیک تر آورد:« ایبابااا، هی نگو خودم خودم! نیاز نیست همه چیزو خودت حل کنی تا وقتی که من امگاتم! »
جونگکوک در برابر اون حجم از محبت تهیونگ تسلیم شد.. دیگه نمیتونست در جواب اون حجم محبت از صلاح «معلولیت» استفاده کنه.
لبخندی زد: « درسته، امگای من با همه فرق داره. »
صدای تق تق در بلند شد.
جونگکوک و تهیونگ سمت در برگشتن.
جونگکوک صداش رو کمی بلند تر کرد:« بفرمایید؟»
یکی از کارکنان مدرسه با دستی پر از جعبه های وسایل درحالی که از سنگینی جعبه ها میلرزید داخل شد.
تهیونگ کامل سمت مرد برگشت. با چشم هاش داخل جعبه هارو بررسی کرد:« اینجا چه خبره؟»
جونگکوک لبخندی زد. طوری که انگار از قبل راجب جعبه ها میدونست گفت:« اوه، بله تقریبا فراموش کرده بودم. میتونید بذاریدشون اونجا!» و به کنج اتاق اشاره کرد. مرد لبخند زد و سر تکون داد. جعبه هارو روی زمین خاکی گذاشت و دستش رو تکوند.
تهیونگ نزدیک رفت. دستش رو داخل جعبه ها برد و وسایلش رو زیر و رو کرد:« اینا وسایل داخل دفتر مدیر نیست؟ یعنی خب..یه سری پوشه ها...پرچم کره و باقیشون؟»
جونگکوک که دست به سینه ایستاده بود نیشخندی زد:« گفته بودم که هرچی برای راحتیه امگام لازم باشه، انجام میدم. حتی اگر مجبور بشم این مدرسه رو بخرم و قوانینش رو بازنویسی کنم.»
نگاه تهیونگ بین جعبه و جونگکوک میچرخید:« وایسا.. یعنی الان.. تو..
این شوخیه؟»
جونگکوک نگاه مصممی به جعبه ها انداخت و بعد نگاهش رو دوباره به تهیونگ داد:« من سر تو اصلا شوخی ندارم. »
تهیونگ سریع ایستاد و سمت جونگکوک اومد:« چقدر پول دادی؟ با اون پول میتونستی یه خونه بخری! مگه معلمی چقدر درآمد داره؟»
جونگکوک از قبل این حرف هارو پیشبینی کرده بود:« اونقدری نبود که باهاش یه خونه بخرم. اون پول هم بخش کوچیکی از ارث پدره پدر بزرگم بود که پس انداز کرده بودم. »
تهیونگ نگاهش رو اول به جعبه ها و بعد به جونگکوک داد:« این.. این کارا.. همه ی اینا برای امنیت منه یا برای اینکه بیشتر مراقبم باشی..؟»
جونگکوک کمی فکر کرد:« اومم.. درواقع یک تیر و دو نشون. برای اینکه هنوز تو مدرسه پیشت باشم، و برای اینکه به مدیر قبلی ثابت کنم هرکاری ازم بر میاد. »
- ۶.۰k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط