طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــه
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــه
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
---
پارت ۵۸ | «برگشتن»
صبح زود...
آسمان هنوز کاملاً روشن نشده بود.
اعضا یکییکی چمدانهایشان را داخل ون گذاشتند.
جیهوپ با لبخند گفت:
«بالاخره... خونه!»
جین دستش را روی شانهی او گذاشت.
«اول شرکت، بعد خونه.»
جونگکوک خندید.
«یعنی بازم برنامه داریم؟»
نامجون نگاهی به برنامهی گوشیاش انداخت.
«فقط یه جلسهی کوتاه.»
همه با هم آه کشیدند.
...
تهیونگ کنار پنجرهی ون نشست.
تمام راه، بیرون را نگاه میکرد.
اما ذهنش جای دیگری بود.
جیمین که کنارش نشسته بود، آرام گفت:
«به نظرت الان مانلی شرکت هست؟»
تهیونگ ناخودآگاه جواب داد:
«احتمالاً...»
چند ثانیه بعد تازه فهمید چه گفته.
جیمین با خنده به جونگکوک نگاه کرد.
«دیدی؟ اصلاً فکر نکرد، مستقیم جواب داد.»
جونگکوک خندید.
«هیونگ، لو رفتی.»
تهیونگ فقط سرش را تکان داد.
«شماها ولکن نیستین.»
همه خندیدند.
حتی یونگی هم با لبخند کوتاهی گفت:
«بیچاره تهیونگ...»
...
چند ساعت بعد...
ون جلوی ساختمان HYBE توقف کرد.
همه با خستگی از ماشین پیاده شدند.
کارمندها با دیدن اعضا سلام میکردند.
جیهوپ با انرژی برای همه دست تکان میداد.
جین مثل همیشه با همه شوخی میکرد.
...
تهیونگ همین که وارد ساختمان شد...
بیاختیار نگاهش سالن را گشت.
جیمین از کنار گوشش آرام گفت:
«دنبال کی میگردی؟»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از راهرو بردارد، گفت:
«هیچی...»
جیمین فقط خندید.
...
همان لحظه...
درِ آسانسور باز شد.
مانلی با چند پوشه در دست، از آسانسور بیرون آمد.
سرش پایین بود و مشغول مرتب کردن برگهها بود.
وقتی سرش را بالا آورد...
چشمش به اعضا افتاد.
لبخند قشنگی روی صورتش نشست.
«سلام... خوش اومدین.»
جیهوپ اولین نفر جواب داد.
«سلام مانلی!»
جونگکوک دست تکان داد.
«دلمون برای شرکت تنگ شده بود.»
جین با خنده گفت:
«البته بیشتر برای غذای کره!»
همه خندیدند.
مانلی هم خندهاش گرفت.
بعد نگاهش آرام روی تهیونگ ثابت ماند.
چند ثانیه...
هیچکدام چیزی نگفتند.
تهیونگ لبخند آرامی زد.
«سلام...»
مانلی هم با همان لبخند جواب داد.
«خوش برگشتی.»
همین دو کلمه...
تمام خستگی چند روز سفر را از دل تهیونگ برد.
...
رئیس پروژه از انتهای راهرو صدا زد:
«مانلی!»
او سریع به خودش آمد.
«ببخشید، باید برم.»
قبل از رفتن، رو به اعضا گفت:
«خسته نباشید...»
بعد آرام از کنارشان رد شد.
تهیونگ تا وقتی از پیچ راهرو ناپدید شد، نگاهش را از او برنداشت.
...
جیمین که همهچیز را دیده بود، آرام کنار گوش جونگکوک گفت:
«شرط میبندم از لحظهای که وارد شرکت شد، فقط منتظر همین "خوش برگشتی" بود.»
جونگکوک خندید.
«منم همین فکر رو میکنم... احتمالا یه عروسی در پیش داریم.»
نامجون که جلوتر راه میرفت، بدون اینکه برگردد، با لبخند گفت:
«بچهها... زیاد سر به سرش نذارین.»
جیهوپ خندید.
«باشه... فعلاً.»
تهیونگ که حرفهایشان را شنیده بود، فقط لبخند زد.
اما ته دلش...
یک حس عجیب داشت.
انگار بعد از چند روز دوری...
بالاخره چیزی سر جایش برگشته بود.
پایان پارت ۵۸... 🤍🌙
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
---
پارت ۵۸ | «برگشتن»
صبح زود...
آسمان هنوز کاملاً روشن نشده بود.
اعضا یکییکی چمدانهایشان را داخل ون گذاشتند.
جیهوپ با لبخند گفت:
«بالاخره... خونه!»
جین دستش را روی شانهی او گذاشت.
«اول شرکت، بعد خونه.»
جونگکوک خندید.
«یعنی بازم برنامه داریم؟»
نامجون نگاهی به برنامهی گوشیاش انداخت.
«فقط یه جلسهی کوتاه.»
همه با هم آه کشیدند.
...
تهیونگ کنار پنجرهی ون نشست.
تمام راه، بیرون را نگاه میکرد.
اما ذهنش جای دیگری بود.
جیمین که کنارش نشسته بود، آرام گفت:
«به نظرت الان مانلی شرکت هست؟»
تهیونگ ناخودآگاه جواب داد:
«احتمالاً...»
چند ثانیه بعد تازه فهمید چه گفته.
جیمین با خنده به جونگکوک نگاه کرد.
«دیدی؟ اصلاً فکر نکرد، مستقیم جواب داد.»
جونگکوک خندید.
«هیونگ، لو رفتی.»
تهیونگ فقط سرش را تکان داد.
«شماها ولکن نیستین.»
همه خندیدند.
حتی یونگی هم با لبخند کوتاهی گفت:
«بیچاره تهیونگ...»
...
چند ساعت بعد...
ون جلوی ساختمان HYBE توقف کرد.
همه با خستگی از ماشین پیاده شدند.
کارمندها با دیدن اعضا سلام میکردند.
جیهوپ با انرژی برای همه دست تکان میداد.
جین مثل همیشه با همه شوخی میکرد.
...
تهیونگ همین که وارد ساختمان شد...
بیاختیار نگاهش سالن را گشت.
جیمین از کنار گوشش آرام گفت:
«دنبال کی میگردی؟»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از راهرو بردارد، گفت:
«هیچی...»
جیمین فقط خندید.
...
همان لحظه...
درِ آسانسور باز شد.
مانلی با چند پوشه در دست، از آسانسور بیرون آمد.
سرش پایین بود و مشغول مرتب کردن برگهها بود.
وقتی سرش را بالا آورد...
چشمش به اعضا افتاد.
لبخند قشنگی روی صورتش نشست.
«سلام... خوش اومدین.»
جیهوپ اولین نفر جواب داد.
«سلام مانلی!»
جونگکوک دست تکان داد.
«دلمون برای شرکت تنگ شده بود.»
جین با خنده گفت:
«البته بیشتر برای غذای کره!»
همه خندیدند.
مانلی هم خندهاش گرفت.
بعد نگاهش آرام روی تهیونگ ثابت ماند.
چند ثانیه...
هیچکدام چیزی نگفتند.
تهیونگ لبخند آرامی زد.
«سلام...»
مانلی هم با همان لبخند جواب داد.
«خوش برگشتی.»
همین دو کلمه...
تمام خستگی چند روز سفر را از دل تهیونگ برد.
...
رئیس پروژه از انتهای راهرو صدا زد:
«مانلی!»
او سریع به خودش آمد.
«ببخشید، باید برم.»
قبل از رفتن، رو به اعضا گفت:
«خسته نباشید...»
بعد آرام از کنارشان رد شد.
تهیونگ تا وقتی از پیچ راهرو ناپدید شد، نگاهش را از او برنداشت.
...
جیمین که همهچیز را دیده بود، آرام کنار گوش جونگکوک گفت:
«شرط میبندم از لحظهای که وارد شرکت شد، فقط منتظر همین "خوش برگشتی" بود.»
جونگکوک خندید.
«منم همین فکر رو میکنم... احتمالا یه عروسی در پیش داریم.»
نامجون که جلوتر راه میرفت، بدون اینکه برگردد، با لبخند گفت:
«بچهها... زیاد سر به سرش نذارین.»
جیهوپ خندید.
«باشه... فعلاً.»
تهیونگ که حرفهایشان را شنیده بود، فقط لبخند زد.
اما ته دلش...
یک حس عجیب داشت.
انگار بعد از چند روز دوری...
بالاخره چیزی سر جایش برگشته بود.
پایان پارت ۵۸... 🤍🌙
- ۱۲۶
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط