{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.

.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
---

پارت ۵۶ | «جای خالی»

صبح روز چهارم سفر...

هوای شهر ابری بود.

اعضا بعد از خوردن صبحانه، آماده‌ی آخرین روز فیلم‌برداری شدند.

جیهوپ در حالی که کلاهش را مرتب می‌کرد گفت:

«فردا دیگه برمی‌گردیم!»

جونگکوک لبخند زد.

«بالاخره... دلم برای شرکت تنگ شده.»

جین خندید.

«یا برای غذای کره؟»

همه خندیدند.

...

تهیونگ هم لبخندی زد.

اما دلش جای دیگری بود.

از وقتی سفر شروع شده بود...

هر روز منتظر یک پیام از مانلی می‌ماند.

و عجیب‌تر از همه...

همان چند کلمه‌ی ساده، حالش را عوض می‌کرد.


---

کره جنوبی...

شرکت HYBE

مانلی آخرین طرحش را روی مانکن تنظیم کرد.

یکی از همکارها وارد اتاق شد.

«مانلی، امروز زودتر نمیری خونه؟»

لبخند زد.

«فقط این یکی رو تموم کنم.»

همکارش با خنده گفت:

«از وقتی بچه‌ها رفتن سفر، انگار ساکت‌تر شدی.»

مانلی لحظه‌ای مکث کرد.

بعد بی‌تفاوت شانه بالا انداخت.

«شاید چون شرکت خلوت‌تر شده.»

اما خودش هم می‌دانست...

فقط خلوت شدن شرکت نبود.

هر بار که از کنار سالن تمرین رد می‌شد...

ناخودآگاه نگاهش به در بسته‌ی اتاق اعضا می‌افتاد.

بعد سریع نگاهش را برمی‌گرداند.


---

عصر...

اعضا بعد از پایان فیلم‌برداری، کنار ساحل قدم می‌زدند.

جیمین و جونگکوک مسابقه‌ی دو گذاشته بودند.

جیهوپ از آن‌ها فیلم می‌گرفت.

جین طبق معمول همه را می‌خنداند.

نامجون آرام کنار تهیونگ قدم می‌زد.

چند دقیقه هر دو سکوت کردند.

بعد نامجون گفت:

«یه چیزی ازت بپرسم؟»

تهیونگ نگاهش کرد.

«بپرس.»

«دلت براش تنگ شده؟»

تهیونگ چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد نگاهش را به دریا دوخت.

«...آره.»

نامجون لبخند محوی زد.

«بالاخره خودت قبول کردی.»

تهیونگ نفس آرامی کشید.

«عجیبه...

فقط چند روزه ندیدمش...

ولی انگار خیلی وقته نیست.»

نامجون چیزی نگفت.

فقط شانه‌ی او را آرام فشرد.


---

همان لحظه...

گوشی تهیونگ لرزید.

هر دو همزمان به صفحه نگاه کردند.

مانلی

تهیونگ سریع پیام را باز کرد.

> «کار امروز بالاخره تموم شد. امیدوارم خسته نباشی. فردا برمی‌گردین، نه؟ 🎀»



لبخندش ناخودآگاه عمیق‌تر شد.

شروع کرد به نوشتن.

> **«آره... فردا برمی‌گردیم. راستش...» **



مکث کرد.

می‌خواست بنویسد:

> «دلم برای دیدنت تنگ شده.»



اما چند ثانیه بعد...

همه‌ی جمله را پاک کرد.

فقط نوشت:

> «آره، فردا برمی‌گردیم. ممنون که همیشه حواست به ما هست. فردا می‌بینمت.»



پیام را فرستاد.


---

چند ثانیه بعد...

گوشی مانلی لرزید.

وقتی جمله‌ی آخر را خواند...

بی‌اختیار لبخند زد.

«فردا می‌بینمت.»

فقط همین سه کلمه...

باعث شد تمام خستگی چند روز گذشته از یادش برود.

او هم گوشی را آرام روی میز گذاشت.

لبخندش هنوز محو نشده بود.

شاید خودش هم هنوز نمی‌دانست...

چرا از شنیدن جمله‌ی ساده‌ی «فردا می‌بینمت» این‌قدر خوشحال شده است.


---

پایان پارت ۵۶... 🤍🥐
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مرسی از همه شماها که حمایتم میکنید
دیدگاه ها (۵)

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــه.⊱ .✦. ⊰...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

════════════════════════════ ╗Part ۹۹ | «حرفی که بالاخره گفت...

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۰۷ | «یک سورپرایز کوچک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط