{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 95

امی: تموم شد..؟ تونستیم..؟
هیمل: نه هنوز.. باید روحشو تثبیت کنم.. و اینکه امیلی...
*اسم کاملم رو گفت..این یعنی چیزی که میخواد بگه خیلی جدیه..یعنی چه میخواد بگه..چرا همچین حس بدی رو ازش حس میکنم*
هیمل: از چیزی که ممکنه ببینی..نترس باشه.. من قراره از قدرت واقعیم استفاده کنم پس به هیچکس نگو..باشه؟ لطفاً..
امی: باشه.. قول میدم
*نفس عمیقی کشید و چشماشو بست..بادها دورشو گرفتن و هیمل شروع به تبدیل شدن کرد*
*از زبان هیمل*
*باد ها ناپدید شدن و من تو حالت اصلیم بودم.. قدم بلند بود، به طوری که هم قد عزرائیل شده بودم. چشمام آبی درخشان بود و قسمت ابی موهام میدرخشید..بال هام که الان چهارتا بودن خیلی بزرگ شدن.. و لباسم، همون لباس همیشگی نبود، سفید و ابی و طلایی با یه کلاه که روی موهام کشیده شده بود، باد ها دورم می‌پیچیدن ولی فقط این نبود..زنجیر هایی هم بودن که دورم رو گرفته بودن..*
*میتونستم ترس امی و ونتی و در عین حال حیرت و تعجبشون رو حس کنم، با اشاره دست من گوی های رنگی که مثل آتش میدرخشیدن کنارمون پدید اومدن، بعضی به رنگ سفید یا آبی که با نسیم احاطه شده بودن و بعضی به رنگ بنفش که به جای نسیم، زنجیر هایی زندانیشون کرده بود*
ونتی: اینا.. دیگه..چین؟
امی: نمی‌دونم.. هیمل.. قضیه چیه.. چرا بهمون گفتی که باید این یه راز بمونه..
هیمل: قبل از اون باید داستانی رو تعریف کنم داستان فرشته ی کوچکی که آزاد نبود ولی نوای آزادی از زبونش نمیوفتاد. اون فرشته در روزی به وجود اومد و بخاطر جایگاهش و قدرتش مسخره میشد و آزار میدید، روزی بالاخره برادرای اون فرشته فهمیدن و بهش کمک کردن تا اون قوی بشه
امی: *تو ذهن* صبر کن...این داستان..
هیمل: فرشته کوچولو یه مشکل داشت، قدرتش بیدار نمیشد پس توسط پدرش به زمین فرستاده شد و با آدم های مختلف دیدار کرد..قدرت آزادی رو کنارشون چشید و بالاخره قدرتشو بیدار کرد ولی به قیمت جون دوستانش و کسی که عاشقش شده بود
ونتی: هیمل..
هیمل: بعد از اون وظیفه ای بهش سپرده شد.. هدیه آزادی یا گرفتنش..خیلی ساده به نظر می‌اومد پس رفت سراغ کارش و اولین روح ها اومدن.. جمع شده توسط عزرائیل و قضاوت شده توسط دیگر برادر ها و اینجا جایی بود که اون وارد میشد..جایی که اون باید به میزانی که باید به اون روح ها آزادی یا زجر میداد
امی: آزادی یا زجر..؟
*به سمت دو تا روح میرم، یکی آزاد و دیگری زندانی*
هیمل: روحی که آزادی دریافت میکرد باعث وزیدن نسیمی میشد و روحی که زندانی میشد، فریاد دردناکی میکشید که باعث لرزه بر تن اون فرشته میشد..
ونتی: هیمل..یعنی تو..تموم این مدت کسی بودی که پاداش و عذاب روح های مرده رو اجرا میکرد؟
*چند دقیقه سکوت..گفتنش ساده تر از انجام دادنشه..*
هیمل: آره..من کسیم که روح های توی جهنم رو زندانی و زجر داده..و حالا باید روح تورو هم اضافه کنم تا مشکلی پیش نیاد
*دستمو به سمت ونتی دراز کردم و وقتی دستمو گرفت باد دور دستامون
پیچیدو گوی سفید رنگی تو دستم آشکار و اون رو به جمع گوی های دیگه سپردم و نسیمی دورش به وجود اومد..ونتی بالاخره آزاد شده*
*از زبان امی*
*نمی‌دونم چی بگم..هیمل تموم این مدت همچین کاری می‌کرده؟ یعنی هیچکس جز پدر گاد نمیدونه؟ مثل اینکه هیمل بیشتر از چیزی که نشون میده..درد و رنج قایم کرده*
دیدگاه ها (۹)

پارت 95

پارت 96

پارت 94

پارت 93

پارت 100

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط