روزها رفتند و تو به یاد نیاوردی که
آنجا در آن گوشهی متروک #قلبت عشقی جا مانده
#عشقی زخم خورده که بیتابانه مینالد: روشناییام بخش، روزها رفتند و ما به هم نرسیدیم،
#تو آن سوی مرزهای رویایی در افقی که ناشناختهها را در آغوش گرفته
و من قدم میزنم میبینم میخوابم
و به فرداهای روشنی دل خوش میکنم که با شتاب به #گذشتهی برباد رفتهام میپیوندند،
روزهایم طعمهی افسوسها شدند
کی خواهی #آمد ؟
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.